X
تبلیغات
زولا

تو بی من !!!
 
قالب وبلاگ

*صبح راننده تاکسی یک طوری عصبانی شد از اینکه که چرا خانمِ کنار خیابان، حالا که صندلی جلو پر بوده مسیر نگفته که برایم قابل هضم نبود.

می گفت سه ماهه دیگر که مدرسه ها شروع شد و تاکسی کم، حسابتان را می رسیم!!!!!! و من متعجب به این فکر می کردم که چطور حسابمان می رسد؟؟؟؟ مثلاً پاییز و زمستان و بهار بوق می زنند و ما خوشحال مسیرمی گوییم بعد آنها دماغشان را می گیرند بالا و بی اعتنا به ما رد می شوند و می روند؟؟!


*دو روز پیش مدیر احضارم کرد و گفت که روی من حسابی سوای همه آنهایی که اینجا هستند باز می کند و من اگر می خواهم همینطور بمانم باید ارتباطم را همکارانم قطع کنم!!!!!!! حالا بماند که در جواب حسابم که سوای دیگران است باید حواله اش می دادم به ارواح عمه جانش، معنی این قطع ارتباط را نفهمیدم!!!! اول که روابط من بیرون از محیط اینجا فقط و فقط و فقط به خودم مربوط است و اینجا هم هیچ کاری خلاف عرف و قانون انجام ندادم که موجبات ناراحتی علی حضرت شود، وقتی هم که اینها را گفتم در جوابم گفت همین که من گفتم! و من در جواب این بی منطقی با چشم های گشاد شده و حالی که دیگر خیلی خوب نبود از اتاق خارج شدم.

تا همین چند ماه پیش فکر می کردم رئیسم که یک خانم جدی و منضبط ست و احیاناً حسود نیست یک منفعت بزرگ محسوب می شود! اما امروز می دانم که اشتباه قضاوت کردم و او یک آدم مارمولک، مزخرف و موذیست. چرا که صحبت های مدیر که ظاهراً نظر خاصی هم به خانم دارد برگرفته از نق نق های اوست. ده روزی ست که ما (من و همان همکاران مذکور) برای ناهار رئیس را صدا نمی کنیم و این موضوع که به مذاق سرکار خانم خوش نیامده موجبات زیرآب زنی را فراهم کرده است.

کاش مجبور نبودم بمانم و کاش آنها از این جبرِ مزخرف سوءاستفاده نمی کردند...

[ دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 11:57 ق.ظ ] [ شیما ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

امکانات وب
تعداد بازدید ها: 39607