ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
پنجشنبه 12 خرداد 1390
سر قراری که با خودم و خدا گذاشته بودم نماندم و انگشتانم از قلبم فرمان گرفت!
نمی دانم منطقم را کجا جا گذاشته ام که دیگر نیست؟!
شاید همان جایی باشد که خودم را و دلم را جا گذاشتم!!
نمی دانم خوب است که این روزها مدام این احساسم است که پیروز می شود بر عقلم یا نه؟!
همه می گویند اشتباه است اما من دوست ندارم باور کنم...
من دوست ندارم باور کنم که مهم نیستم٬که اهمیتی ندارم آنچنان که باید داشته باشم
من دوست ندارم خیلی چیزها را باور کنم
دوست دارم چشمانم را ببندم و از این روزها لذت ببرم اما کسانی که دوستم دارند با گفتن حقایق٬تلخم می کنند
کاش به اینکه جای خودم٬دلم٬منطقم و غرورم را جا بگذارم خودخواهیم را جا می گذاشم آنوقت نمی ماندم،می رفتم..
دوشنبه 28 بهمن 1392
ساعت هشت شبه و من یه عالمه خسته م و کلی کار باید انجام بدم که حوصله انجام هیچ کدوم رو ندارم فقط دوست دارم بخوابم و به هیچی هم فکر نکنم ، دوست دارم الان بخوابم و صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شم ، خیلی بده که تا صبح بارها و بارها از خواب بیدار می شم ، دلم خواب پیوسته می خواد ؛ خواب بدون دغدغه .
فکرم زیادی مشغوله ، همش دارم فکر می کنم به فرداها و به حال ، دیگه وقت فکر کردن به گذشته رو ندارم ، حتی فرصت نیست که حسرت بخورم و خودمو محاکمه کنم واسه کارهایی که توی گذشته انجام دادم ، تنها چیزی که توی گذشته هست و منو مشغول خودش کرده انسیه س! اونم فقط به خاطر اینکه نمی خوام اون باشم ! اما انگار از هر چی بیشتر فرار کنی بیشتر دنبالت می آد ، من دارم می شم اون بدون اینکه خودم بخوام !!!
وقتی ازش می پرسم منو به چی می فروشی ؟ عصبانی می شه! چرا؟؟! مگه وقتی من رو به اون ترجیح داده فردا کسه دیگه رو به من ترجیح نمی ده؟ چرا باید از واقعیت ها فرار کرد؟ زندگی همینه ، یه جور معامله ، گاهی سود داره ، گاهی هم ضرر ، یه وقتایی هم علی السویه ؛ آخرشم که می شه از هر دستی بدی از همون دست پس می گیری همون قانون عمل و عکس العمل که خدا رو شکر ماله من سالهاست تو قسمت عکس العملش مونده ، یه جورایی شدم تماشاچی ، بقیه تصمیم می گیرن منم زحمت می کشم نگاه می کنم . خسته هم شدم دلم می خواد یه نه بگم که محکم باشه ، یا یه آره بگم که از ته دل باشه ، این آره و نه ها از این حالت منفعل درم میاره و می افتم تو قسمت عمل !
چهارشنبه 30 بهمن 1392
باز هم بغض و اشکهایی که کنترل نمیشن!مرگ ، مرگ یه پدر مهربون ، یه همسر خوب که همیشه خنده رو لباشه
شنبه 17 اسفند 1392
من بد کنم تو بد ، مکافات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست بگوی!
من بد ! تو خوب!من بد ! تو خوب!من بد ! من بد ! من بد ! من بد ! من بد !تو خوب ! تو خوب ! تو خوب !
خسته م
آدم بده خسته س
یکشنبه 10 فروردین 1393
دلت که بگیره فرق نمی کنه کجا باشی...
یکشنبه 24 فروردین 1393
فردا یک هفته می شه که من کارم رو ، میزم رو ، اتاقم رو ، پرستیژ کاریم رو رها کردم و شدم راننده آژانس!!!!
بله بنده انتخاب کردم به جای اینکه پشت میز بشینم و از صبح تا عصر یه جو مسمومه پر دروغ رو تحمل کنم و یواش یواش بشم از جنس اون آدما اونجا رو ترک کنم و فعلا یه مدتی تا دوباره کار پیدا می کنم بشم راننده آژانس !
جالب اینجاست که راضیم ، حس می کنم آزاد شدم ، رانندگی کردن توی این شهر شلوغ پر ترافیک با تمام سختی هاش به من آرامش می ده و خوشحالم و خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چیز
سهشنبه 26 فروردین 1393
امشب سوزاندم دلم را
و سوختنش را به تماشا نشستم
حالا دیگر دنیای من خاکستریست
نه سفیدی با تو بودن
نه سیاهی بی تو بودن
من بی تو!
باز هم من بی تو...
سهشنبه 26 فروردین 1393
شاید فقط خدا حالم را بداند،تنها به این فکر می کنم که بعد از او چه کنم؟؟!من بی او،یعنی من خالی،یعنی من بی دلخوشی،یعنی من بی دلگرمی،یعنی من تنهایی،یعنی سردی،یعنی سیاهی،یعنی غم،اما مهم من نیست،مهم او هست و خوشی هایش،مهم او هست و خوشبختیش،خود کرده را تدبیر نیست،باید خودم را سرزنش کنم،باید خودم را بسوزانم،باید خودم را بکشم،باید خودم را ...
من نفس می کشم،من زنده ام،اما فقط زنده ام،زنده ام چون نفس می کشم،چون قلبم می زند،چون هستم که باشم،انگار که باید باشم،باید تاوان بدهم،این روزهای بدون او،این ساعتها،این لحظه ها،تاوان است؛تاوان،تاوان ندیدنم،تاوان کور بودنم،تاوان خریتم
خدایا به من صبر بده
چهارشنبه 27 فروردین 1393
خدایا چقدر بهت التماس کردم که اونو از من نگیر؟چقدر؟؟! داغونم خدا ، داغون،خدا چرا؟خدا از حالا میخوام بد بشم
خدا می خوام باهات قهر کنم،آره میخوام باهات قهر کنم،همینو می خواستی مگه نه؟!
خدا دیگه دلم به حال هیچکس نمیسوزه،حتی دیگه دلم به حال خودمم نمی سوزه
حتی خودم
می فهمی؟؟!
باشه خدا هر کاری می خوای بکن
هر کاری که میخوای بکن
هر کاری
من دیگه باهات قهرم
دیگه باهات قهرم
یکشنبه 21 اردیبهشت 1393
دوباره کارمند شدم و پشت میز نشین! چهارشنبه رفتم واسه مصاحبه که البته فرمالیته بود و برعکس همه جا که باید منتظر بمونی تا باهات تماس بگیرن ازشون وقت خواستم تا شرایط رو بررسی کنم و تا جمعه شب خبر بدم و جمعه شب بعد از کلی فکر کردن و سبک سنگین کردن قضایا و مشورت با خانواده و دوستان تصمیم گرفتم که برم . الان که فعلا راضیم ، میزم رو دوست دارم ، کارم رو دوست دارم و اگر بعضی ها بذارن کلی جای رشد دارم . اگر اینجا موندنی بشم این میشه اولین کارم تو رشته خودم که طراحی یه شهرک نسبتا بزرگ توی شماله . تیم طراحی به جز من حرفه ایی و با تجربه ان و این موضوع من رو می ترسونه . می ترسم از اینکه کم بیارم و بدم میاد از اینکه بقیه همکارها فکر کنن دلیل حضور من اونجا داشتن بند "پِ" . گرچه اگه بخوام واقع بینانه به موضوع نگاه کنم دلیل حضورم توی اون شرکت آشنایی با دکتر "ج" و محبت بی پایانش به من و خانوادمه و این جریان استعداده زیاد من که دکتر عنوان می کنه یه بهانه س...
جمعه 3 مرداد 1393
دلم میخواد با یکی حرف بزنم ، دلم میخواد گریه کنم ، دلم میخواد...
چهارشنبه 8 مرداد 1393
دل تنگی ، نگرانی ، عشق ، نفرت ، حماقت ...
پنجشنبه 6 شهریور 1393
پنجشنبه شب و تنهایی...
چهارشنبه 12 شهریور 1393
این روزها زیاد فکر می کنم به تنهایی هایم...
شنبه 15 شهریور 1393
آمده ام سفر حالم خوب شود . آمده ام حال و هوایی عوض کنم ، آسمان آبی ، هوا آفتابی ، هوا عوض نشد ! حال من نیز !!!
شنبه 26 مهر 1393
بیدار شدنم با گلو درد یعنی شروع فصل سرما! سرما اومدی ، خوش اومدی ، اما میشه امسال کمتر بچسبی به من ؟
سهشنبه 29 مهر 1393
امروز هوا بارونیه!اما هوا سرد نیست زیاد! سرماخوردگیم هم که بهتره ، صدای بارون هم که کلی حس خوب داره ، سکوت شرکت هم که عالیه ، در نتیجه حال من خوبه با اینکه هنوز یه کم گلوم درد می کنه...
پست های آخرت شده زندگی روزمرگی حال خوب یه آدم طبیعی : )
چه خوبه ... پست های گذشته ت چقدر احساسی بودن و پست های امروزت ...
خیلی فرق کردی و باید بهت تبریک بگم ! کاش بتونم بین عقل و احساس تعادل ایجاد کنم
ممنونم دوست خوبم
به خاطر حضورت و خوندن این پست طولانی
برام جالب بود اتفاقا این پست و جالب تر بود که تجربه ی مشابه داشتی ...
اما فکر کنم شما بعد از ازدواج ایشون باهاشون آشنا شده بودی . اما داستان ما یه کمی فرق داشته که فکر کنم می دونی
یه چیزایی از پستی که گذاشتی و نظرها پاسخ هات متوحه شدم
خوشحال میشم بتونم کمکت کنم
پشت هم گذاشتن این موارد جالب بود . متاسف که پست های یه جوون موفق توی این جامعه با یه حال بد همراهه .
امیدوارم پست بعدیت ، کوتاه باشه و . فقط در حد یه کلمه : شادم .
ممنون دوست خوبم