ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
بعد از مدتها من و کافه مون و تنهایی
آغاز روزهای تلخ
من تلخ
او تلخ
و دستهایی که از سردی یخ زده
بغض بزرگی که شکسته شد
اما بی فایده بود
زار زدن با صدای بلند هم آرامم نکرد
من شک میکنم
او قهر میکند از شک من
او نمی داند شک ، درد فروخورده سه ساله من است
او نمی داند بزرگترین باخت زندگی من سه سال پیش با اعتماد بی قید و شرطم رقم خورده
حالا می دانم شادی دیروزم بیهوده ترین شادی زندگیم بود
غم آنها در مقابل شکست من بی فایده است
غم آنها شکستنم را درمان نمی کند
حالم خوب نیست
او نیست
تنهایی هست
چقد دلم میخواد این فقط یک نوشته باشد . . . یا مثلا یه احساس گذرا . . .
متاسفانه نه نوشته س نه یه احساس گذرا
این حال حاصل شرایط سنیه . یادم هست اون روزهایی که عشق و عاشقی من و همسر فعلیم که امروز چهارده سال از رسمی شدنش میگذره ، یه دوستی ساده بود و تمام مشکلات دختر و پسرهای مثل ما برای ما هم بود ولی روزی که اومدیم سر یه خونه کم کم این مشکلات و قهر و آشتی های الکی همش رفت و فقط عشق موند و با هم بودن و یه عالم دوست داشتن .
امیدوارم که همینطور باشه
ممنونم دوست خوبم