-
*دستور
دوشنبه 21 آذرماه سال 1390 13:53
کاش بتونم به دلم دستور بدم که دیگه تنگ نشه که دیگه هواشو نکنه برف و آهنگ دوست دارم و عطاویچ و ... هم بهانه بود اینا هم که نباشه این دل من همش تنگه کاش واسه م تموم میشد...
-
*دلتنگی های من!
شنبه 14 آبانماه سال 1390 16:14
گاهی حس می کنم دیدنش مرحمی باشد برای دلم گاهی هم می اندیشم که نمک باشد روی زخمهایم اما انگار احساسات من خیلی هم مهم نباشد درست مثل آن روزی که رفت ! فکر می کردم خیلی زود فراموش می شود،اما انگار مانده است در ذهنم،چرایش را نمی دانم! ؟ شاید همین امشب ببینمش و دلیل دلشوره ام دقیقا همین است دوست دارم ببینمش چون دلتنگم، چون...
-
*...
سهشنبه 10 آبانماه سال 1390 17:18
*دیروز یکی از کلاسهام تشکیل نشد و بالاخره فرصت کردم برم سر خاک شاملو یه سنگ قبر کوچیک داشت که فقط روش نوشته بود: احمد شاملو ا.بامداد ۱۳۰۴-۱۳۷۹ حس عجیبی بهم دست داد یادم افتاد به روزی که خبر مرگش رو توی روزنامه خوندم،اون موقع فقط چهارده سالم بود،کلی گریه کردم،از بچگی دوستش داشتم،عاشق داستان شازده کوچولو بودم و خروس زری...
-
*من بی تو ادامه دارد...
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1390 17:32
از اینکه هنوز مرور خاطراتم بغض را در گلویم می نشاند بیزارم خیلی شکننده شده ام گویی تلنگری کافی ست تا مرا به هم بریزد حس می کنم آسمان به زمین آمده است ٬شاید می خواهد به من بگوید آن بالاها هم هیچ خبری نیست ٬دیگر هیچ جا هیچ خبری نیست! شبیه آدمهایی شدم که بعد از سالها از غار بیرون آمده اند ٬همه چیز عجیب و دور از ذهن است...
-
*کات
دوشنبه 2 آبانماه سال 1390 11:07
مدتیه دوست دارم اسم وبلاگمو عوض کنم بذارم من با تو اما نمی شه من همچنان بی تو موندم از من بی تو خوشم نمیاد شاید بهتر باشه بشه من با خودم...ما! گاهی رنج را نباید امتداد داد درست مثل امروز حس می کنم دیگه کافیه!
-
*خاموشی!
یکشنبه 1 آبانماه سال 1390 10:07
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد٬لطفا بعدا تماس بگیرید! مشترک مورد نظر کجایی که نیستی؟
-
*یخ
یکشنبه 1 آبانماه سال 1390 00:16
با دیدن پیام عاشقانه ش غم عالم ریخت تو دلم و حالم گرفته شد! یه لحظه فکر کردم پشیمون شده از همه کارایی که با من کرده و حالا واسه جبرانش بعد از گذشت چند ماه یه پیامک عاشقانه فرستاده اما وقتی یه کم بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که شاید میخواسته واسه اون جدیده بفرسته بعد اشتباهی عوضی شده...خنده ام می گیره هیچ احساسی...
-
*مسئله
شنبه 30 مهرماه سال 1390 20:09
*پیش از نزدیک شدن دور شدی! شاید ایراد از قدرت جاذبه من است که تبدیل به دافعه شده!؟ شاید خیلی متوقع هستم! شاید... *این روزها به این نتیجه رسیده ام که به جای فکر کردن به چراهای بی جواب زندگیم باید به فکر چاره ای باشم برای حل مشکلات! یادم می آد زمان مدرسه همیشه جوابی برای حل سخت ترین مسئله ها داشتم٬کاش راه حل های مشکلاتم...
-
*خواستن
شنبه 30 مهرماه سال 1390 17:16
دلم یه شونه می خواد که محکم باشه یه دست می خواد که گرم باشه و مهربون یه جفت گوش که بشنوه،بشنوه وبشنوه یه جفت چشم می خواد که باز باشه،که ببینه منو! اما... پ.ن:امروز هم نتونستم تا لنگ ظهر بخوابم نزدیکای ساعت ده بیدار شدم نه پیامک داشتم نه تماس از دست رفته!
-
*خواب
شنبه 30 مهرماه سال 1390 01:46
*از سرماخوردگی بیزارم چون گلوم درد می گیره سرم سنگین می شه بینی م می گیره و نفسم بند میاد و ... اولین سرماخوردگی امسال شروع شد! *خدااااااااااااااااا٬خدایا من دیگه صبرم داره تموم می شه٬می شه لطفا صدامو بشنوی؟خیلی خسته م! *از اینکه هنوزم گاهی فیلم یاد هندستون می کنه عصبانیم چرا هنوز منتظرم وقتی می دونم انتظار حماقته؟...
-
*من بی تو!
جمعه 29 مهرماه سال 1390 20:43
کاش می تونستم مرهمی واسه زخم هام پیدا کنم حس میکنم گذر زمان هم بی فایده س تنهایی مثل خوره داره وجودمو می خوره چقدر حسرت؟!تا کی؟! من با خودم چیکار کردم؟!اون با من چیکار کرد؟ یعنی مقصر من بودم که همه زندگیمو گذاشتم زیر پام چون فکر می کردم اون همه زندگیمه یا اون که به راحتی آب خوردن از همه چیز گذشت؟! اصلا فرقی میکنه که...
-
*عاشقانه
شنبه 2 مهرماه سال 1390 18:22
عاشقانه دوست می دارم طعم گس لبهایت را عاشقانه دوست می دارم دستهایت را بی آنکه نوازشم کنند حتی عاشقانه دوست می دارم آغوشت را بی آنکه سهمی هر چند کوچک داشته باشم عاشقانه دوست می دارم تو را بی آنکه لحظه ای باشم در لحظه هایت!
-
*مثل تنهایی!
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1390 19:02
*آری من این روزها به نبودنت عادت می کنم و انتظار آمدنت را می کشم بگذار همه بگویند که دیوانه ام! دیوانگی هم عالمی دارد مثل همین تنهایی! *چقدر خوب است که اتاقم را دوست دارم چقدر خوب است که همچون سالهای پیشین دیوارهایش تنها تکیه گاهم است سرد است اما بی دریغ!
-
*خودکشی
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 20:04
دریغ آغوشت از من شاید کفاره بزرگترین گناهی ست که هرگز مرتکب نشدم بریدن نفس هایم شاید کفاره ای باشد برای گناه تو ، برای دریغ آغوشت از من...!
-
*جاودانگی
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 21:49
آری پیش از آنکه آغاز شوم به پایان رسیدم اما تو آغاز شدی برایم وقتی دریچه های قلبم را گشودم به سوی عشق٬ایمان٬آسمان شاید بعد از این آسمان به زمین و زمینیان بیاموزد راه و رسم جاودانگی را... پ.ن:هنوزم دسترسی به اینترنتم زیر صفر٬الانم باید زود برم٬این روزها پر از تنهایی و دلتنگیم و همون بهتر که نباشم التماس دعا!
-
*جاودانگی
پنجشنبه 13 مردادماه سال 1390 13:36
بودنم به پایان رسید برایت اما تو هستی و خواهی بود بعد از خودم می شکنم بزرگترین قانون طبیعت را من با تو جاودانگی می آفرینم آری قلبم به دنیای فانی خواهد آموخت جاودانگی را... پ.ن:مدتی دسترسی به اینترنت ندارم،اما به زودی برمیگردم...
-
*تقدیم به استاد"م"
دوشنبه 6 تیرماه سال 1390 18:03
بعد از قرنی خواستیم یه پست طولانیه شاد بذاریم اما انگار کامپیوترها هم شادی رو تحریم کردن کلی تایپ کردم بعد کامپیوتر قاطی کرد همه ش پاک شد دیگه هم حوصله ندارم دوباره بنویسم فقط به صورت خلاصه بگم استاد"م" احمق که ازت متنفرم دمت گرم که امروز الکی منو کشوندی دانشگاه و باعث شدی بیشتر از همیشه بهت فحش بدم درسته از...
-
*...
یکشنبه 5 تیرماه سال 1390 01:41
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظارش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن! دکتر علی شریعتی
-
*بد و بدتر
دوشنبه 30 خردادماه سال 1390 21:55
چقدر بد است وقتی او چشمانش را می بندد به روی من وقتی گوشهایش را می گیرد برای من وچقدر بدتر است وقتی حتی نمی گوید: دیگر دوستت ندارم...
-
*دلم...
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 23:47
دلم خیلی گرفته دلم خیلی تنگ شده دلم خیلی فشرده شده دلم خیلی می سوزه ... وای امان از این دلم...
-
*دروغ
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 22:13
-
*تب دارم انگار!
یکشنبه 29 خردادماه سال 1390 02:06
تب دارم انگار...اما چرا؟! به خاطر اون؟!مسخره س...می گن واسه کسی بمیر که واسه ت تب کنه...من تب کردم واسه اون...وای نه،نمی خوام بمیره واسه من...نمی میرم واسه ش که تب نکنه یه وقت...می خوام گریه کنم،بلند گریه کنم...می خوام راه برم...قدم بزنم...دلم بارون می خواد،نه،یه لیوان آب سرد می خواد...نه نمی تونم آب بخورم...یه چیزی...
-
*از اینجا رونده از اونجا...
دوشنبه 23 خردادماه سال 1390 23:41
امتحان امروز هم به خیر گذشت ۱۷ گرفتم امروز واسه اولین بار با ماشین رفتم دانشگاه اونم بدون اینکه به مامان اینا بگم٬آخه مامان خانوم به شدت مخالفه٬اصلا روزی که ماشین رو واسه م خرید با این شرط که هیچ وقت باهاش نرم دانشگاه گرفت٬هر چقدر که میگم مامان جاده جدید اتوبانه خیلی خوبه ٬ ورود کامیون و ماشین سنگین ممنوعه!!!قبول...
-
*امتحان!!!!
یکشنبه 22 خردادماه سال 1390 01:06
باز هم دوشنبه امتحان دارم٬باز هم به آموخته هام ایمان ندارم باز هم میخوام یک شبه ره صد ساله برم تمام مطالبی رو که باید در طول یک ترم یاد می گرفتم توی چند ساعت ماست مالی کردم جالب اینجاست که تو همین چند ساعت ماست مالی کلی چیز یاد گرفتم و فقط حسرتش واسه م مونده که چرا از اول ترم مثل آدم سرکلاس نرفتم و درس گوش نکردم؟...
-
*سکوت
یکشنبه 15 خردادماه سال 1390 15:12
به امید اینکه شاید پایانی برای سکوتت باشد قراری گذاشتم با خودم و خدا سکوت! این بود قرار من٬برای پایان بی قراری هایم ! چه انتظار بیهوده ایی... گویی تمام نمی شود این روزها٬این ساعتها٬این... چه سخت است باور کنم که دیگر نیستم!! ! ! سکوتت ادامه دارد٬ مثل سکوت من٬مثل بی قراری هایم و تو همچنان نیستی.. .
-
*خواستن ٬ توانستن است؟؟؟
جمعه 13 خردادماه سال 1390 15:50
انگار نه انگار که دوشنبه امتحان پایان ترم دارم و تحویل پروژه اصلا حوصله انجام کارهایم را ندارم همینطور هم کارهایم حوصله من را ندارند٬مثل او... هوای حوصله ام ابریست! کاش همه چیز بهتر بود!!! دیروز از اینکه سر قولم با خودم و خدا نماندم خوشحال بودم اما امروز ... باز هم میخواهم همان قرار بگذارم میخواهم این بار نشکنم قولم...
-
*خاطره...!
چهارشنبه 11 خردادماه سال 1390 15:18
تنها یک چیز اهمیت دارد و چیزهایی که حائز اهمیت است خنده دارد و تو می خواهی با خنده هایت مهم هایم را مضحک نشان دهی شاید مضحک ست که او مهم تر است و مهم تر بودنش تنها چیزی ست که حائز اهمیت است... (برگی از دفتر خاطراتم ۲۵ فرودین ۱۳۸۵) پ.ن : خدایا کمکم کن سر قراری با خودم و خودت گذاشتم بمانم ! خدایا کمکم کن که انگشتانم از...
-
*دلم...!
دوشنبه 9 خردادماه سال 1390 01:52
دلم یه جفت گوش میخواد بشنوه گوشی که فقط بشنوه اما قضاوت نکنه گوشی که قابل اعتماد باشه و نخواد نصیحت کنه حوصله همدردی هم ندارم حتی نمیخوام درکم کنه٬مهم نیست بفهمه فقط بشنوه بشنوه دردایی رو که سالهاست قایمشون کردم و به هیچکس حتی خدا هم نگفتم دوست واسه یکی این نقابمو که همیشه طرح خنده دارم بردارم دیگه از اینکه جلو همه...
-
*اشتباه
شنبه 7 خردادماه سال 1390 21:44
اشتباهی کوچک مرا بیدار کرد ٬ چشمان بسته ام را باز کرد ٬ تنم را سرد کرد٬ قلبم را شکست... پ.ن: جدا شو از دو عــالم تا توانی با خدا بودن که دارد دردسر بسیار با خــلق آشنــا بودن
-
*کاشکی های سبز شده!!!
پنجشنبه 5 خردادماه سال 1390 15:39
خیلی خوب است که آموخته ام بیان کنم ناراحتی هایم را خیلی خوب است که تو می شنوی خیلی خوب است که گاهی میگویی:حق با شماست! و گاهی بهانه یی می آوری که عذر بدتر از گناه است ! اما من راضی می شوم٬فراموش میکنم و میخندم چون فکر می کنم تو هم مثل من که خنده هایت را دوست دارم٬خنده هایم را دوست داری ! دیشب با بهانه ت دلخوریم را به...