-
*حسادت
یکشنبه 12 مردادماه سال 1393 00:42
دارم می سوزم انگار توی آتش باشم پر از دلتنگیم پر از تنهایی پر از احساس ندیده شدن بغض دارم پیشترها فکر می کردم حسود نیستم اما این روزها پر حسادتم دارم می سوزم انگار توی آتش باشم...
-
*مورد نظر!
پنجشنبه 9 مردادماه سال 1393 14:56
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد! دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد! شماره مورد نظر اشغال است! کاش گراهام بل به جای تلفن چیز دیگری اختراع می کرد شاید حال من بهتر بود حالا آنوقت اختراع گراهام بل نبودن مورد نظرم را توی سرم نمی زد سرم درد می کند مورد نظر نیست زیادی تنها هستم مورد نظر نیست بغض دارم مورد نظر نیست...
-
*فراموشی
شنبه 4 مردادماه سال 1393 23:48
دلم میخواهد فراموشی بگیرم و تمام خاطراتم پاک شوند دلم میخواهد فراموش کنم تو را خاطراتت را محبتهای گاه بی گاهت را که این روزها از من دریغ می کنی چقدر تنها شده ام این روزهایی که پشت مشغله های خیالیت سنگر گرفته ای چقدر بغض دارم با تکیه به خاطراتت همچنان ایستاده ام با تکیه به روزهایی که گذشته با یاد آوری حرفهایت توجه...
-
*Number busy
جمعه 3 مردادماه سال 1393 00:38
شماره مورد نظر اشغال است!!!! قلب من درد می کند! قلب من تند می زند! دهان من خشک شده! دهان من تلخ شده! اما شماره مورد نظر اشغال است!!!!
-
*خوشحالم
یکشنبه 29 تیرماه سال 1393 22:21
امشب بعد از مدتها خوشحالم ، دردهایم کمی تسکین پیدا کرده امشب بعد از 59 روز راحت می خوابم اگر اینهمه مدت نبودم چون هیچی جز درد نبود هیچی جز اشک نبود 59 روز با درد و گریه گذشت اما امشب خوشحالم خدایا ممنونم
-
*تولد
جمعه 30 خردادماه سال 1393 22:53
دارم پوست می اندازم و فکر می کنم بعد از این پوست انداختن شاید شیمای دیگری متولد شود ، شیمایی که شاید بزرگتر می شود ، شاید پیرتر و شاید سیاه تر ! از سیاهی کمی وحشت دارم یک سیاهی عمیق که با سرما قاطی شده . قلبم دیگر گنجایش ندارد . امروز جمله ای توی یک کتاب مسخره خواندم " شرط دل دادن ، دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل...
-
*خواب
دوشنبه 26 خردادماه سال 1393 00:01
دروغ چرا؟ دیگر بریده ام ، آنقدر خسته ام که دلم می خواهد بخوابم ، آنقدر بخوابم که بیداری را فراموش کنم ! دلم خواب می خواهد از آن خوابهای سنگین ، از همان هایی که بیداری ندارد ...
-
*زخم زبون
جمعه 16 خردادماه سال 1393 14:19
شونزده روز گذشت و ما هر روز نا امیدتر از دیروز شدیم ، دوستامون دشمنایی شدن که با خنجر زهرآلود پشتمون کمین کرده بودند ، فامیل هم که سنگ تموم گذاشتن اولش نقاب مهربونی زدند و با اشک و همدردی نزدیک شدند بعدش که سر از همه چی در آوردند با حرفهاشون زخمی مون کردند و انگشتهاشون رو فرو کردند تو چشمهامون .
-
*بن بست به توان سه!
شنبه 10 خردادماه سال 1393 18:14
خیلی خسته ام ، حس می کنم تمام انرژیم تحلیل رفته ، یازده روز گذشت که انگار واسه من یازده ساله . بریدم ، از این ژست امیدوار عقم می گیره ، از این بغضی که حتی یه لحظه تنهام نمی ذاره حالم بهم می خوره ، از این اشکهایی که اراده ای براشون ندارم بدم میاد . واااااای از این مهری که امروز واسه بار دوم دستم رو رنگی کرد و با هیچ آب...
-
*کار جدید!
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1393 13:16
این روزها به شدت درگیرم ، هم خودم ، هم فکرم . این مدتی که نبودم بارها این صفحه رو باز کردم ، یه چیزهایی نوشتم که بعضی هاشون پاک کردم ، بعضی رو هم فرستادم چرکنویس که بعداً سرفرصت ویرایش کنم که خب البته هیچ کدوم رو حتی دوباره باز نکردم چه برسه به ویرایش!! دیگه تو آژانس کار نمی کنم و به پیشنهاد یکی از همکاران قدیمی توی...
-
*این نیز ...
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1393 22:28
سرم به شدت درد می کنه ، شب تولدم به تنهایی توی کافه مون سر شد و اون بدون اینکه اشاره ای به این موضوع کنه مشغله کاری رو بهانه کرد و از همراهی سر باز زد ، منم بغض کردم و با تماس مونا بغضم رو شکستم و چند قطره ای اشک ریختم اما بعدش بغضم رو قورت دادم و یه خنده مضحک کردم و مثل همیشه شونه هام رو بالا انداختم و گفتم :...
-
*تنهااااام
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1393 21:04
بارون که میاد بیشتر از همیشه دلتنگت میشم... تو نیستی و من به طرز بی شماری تنهام!!!!
-
*پنجشنبه ها
پنجشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1393 12:21
از اولش قرار بود پنچشنبه ها بعد از کار هیچ برنامه ای جز با هم بودن نداشته باشیم خیلی وقت می گذره از اون پنجشنبه ها و من عجیب دلم از اون پنجشنبه ها می خواد! حالا دیگه مجبورم واسه پر شدن پنجشنبه هام خودمو غرق کار کنم ! کارمو از 2 بعد شروع می کنم تا آخر شب... دلم خیلی گرفته زیادی دلتنگم...
-
*...
شنبه 30 فروردینماه سال 1393 00:57
صدای خورد شدن استخوانهایم را می شنوم که زیر بار سنگین ثانیه ها له می شوند کاش برای حماقتهایم مرزی بود اگر حماقتهایم مرزی می داشت چراغهای امید را خاموش می کردم و بی صدا می مردم ...
-
زندگیه خلاصه
جمعه 29 فروردینماه سال 1393 01:23
چند روزه که زندگیم خلاصه شده تو یه عکس که طرح خنده داره ، از صبح که بیدار می شم هزار بار شاید بیشتر نگاش می کنم ، با دیدنش گاهی لبخند می زنم ، گاهی بغض می کنم ، گاهی آتیش می گیرم و گاهی هم از دلتنگی خفه می شم . از صبح دارم فکر می کنم این زندگی خلاصه رو ترجیح می دم به زندگیی که با حضور یه آدم که احتمالاً درک درستی هم...
-
*من بی تو
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1393 18:41
دنیا ایستاده گذر کند زمان گذر کند این دقیقه های لعنتی کشدار پر از حس بیهودگی ست وقتی تو نیستی وقتی من بی تو نفس می کشم، می بینم، می شنوم، وقتی من بی تو زنده ام...!
-
*من بی او...
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1393 00:21
دارم به این فکر می کنم که همه چیز خیلی ساده و بی صدا تموم شد انگاری تو شوکم یا شاید هنوز باورم نشده ، اما چه فرقی می کنه باور من؟؟! اینجا ، توی این مسئله خاص تنها چیزی که اهمیت نداره باور منه!! شاید خیلی وقت بود که تموم شده بود و این من بودم که با حماقتم کشش می دادم! یه بغض گنده تو گلومه که اصلا نمی خوام بشکنمش ، می...
-
*تصمیم من !
یکشنبه 24 فروردینماه سال 1393 23:43
دوشنبه گذشته بالاخره تصمیمم رو گرفتم ، وسایلم رو جمع کردم ، از همه همکارهام خداحافظی کردم رو از اون دفتر لعنتی زدم بیرون و حتی صبر نکردم آقای مدیرعامل از سفر کاری برگرده و با خداحافظی و به قول خواهری مودبانه اونجا رو ترک کنم . نه اینکه بخوام بی ادبی کنم نه ، اما واقعا دیگه تحمل نداشتم ، حس می کردم دیوارهای اونجا دارن...
-
*نوروز 93
شنبه 16 فروردینماه سال 1393 10:22
نوروز 93 هم گذشت و تموم شد و امروز اولین روزه کاره و من پشت میزم نشستم با اینکه اصلا تصمیم نداشتم که بعد از عید بیام سرکار !!!! الانم خیلی نمی دونم چرا اینجام !!؟ از سر ادب ، تعهد یا شایدم فرار از بیکاری!!! خواهری دیروز می گفت اگه فردا (یعنی امروز) نیام سرکار یه جور بی ادبیه ! یعنی خیلی بده که من بعد از ده ماه یهو و...
-
*ایستادن
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1392 12:37
دل است دیگر گاهی تنگ می شود، گاهی می گیرد، گاهی بی امان می تپد، گاهی ناگهان می ایستد! دلم دوست دارد ناگهان بایستد! جوری که انگار هیچ وقت تپشی نداشته! دلم خسته است، دلم گرفته است...
-
*زندان
دوشنبه 19 اسفندماه سال 1392 10:30
چه زندان بزرگی ست و چه کوچک است زندان من! زندان تن! به بزرگی این شهر به وسعت تنم...
-
* لاک تنهایی
چهارشنبه 7 اسفندماه سال 1392 00:46
خیلی خسته ام اما خواب به چشمم نمیاد ، خیلی خسته ام اما نمی خوام بخوابم ، خیلی خسته ام اما نمی خوام هیچ کس بفهمه ، نمی خوام هیچ کس بدونه ، نمی خوام هیچ کس ببینه ، از وقتی از تئاتر برگشتم همه می پرسند : چته ؟! منم مصلحت آمیز دروغ می گم که هنوز تو حال و هوای نمایشم که خیلی تاثیر گذار بود !!! نه اینکه تاثیر گذار نبود نه ،...
-
*اسکیزوئید
شنبه 3 اسفندماه سال 1392 20:56
یه وقتایی دلم می گیره از همه جا و هیج جا ، از همه کس و هیچ کس ... وارد یه راهی شدم که نمی دونم آخرش چی می شه ؟! نمی دونم اصلا درسته یا نه !؟ می خوام به نفر کمک کنم که نمی دونم کیه ، نمی دونم اصلا می خواد بهش کمک بشه یا نه !؟ می خوام به کسی کمک کنم که روان شناسها بهش می گن " اسکیزوئید " ، یعنی کسی که احساساتش...
-
*خوشبختی
پنجشنبه 24 بهمنماه سال 1392 21:50
خدایاااااااا ممنونم به خاطر همه چیز ممنونم که یادم میاری که چقدر خوشبختم...
-
*...
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1392 10:28
فکرم حسابی درگیره و یه بغض گنده راه گلومو بسته ، دوست دارم گریه کنم شاید سبک شم اما نمی تونم ، همیشه همینطور بوده وقتی بار غمهام خیلی سنگین باشه فقط بغض دارم اما خبری از اشک نیست ، فقط بغض هست ، غم هست ، دلشوره هست . من اشتباه کردم و فکر می کنم شاید راهی نباشه واسه جبرانش! اینقدر توی این چند روز حرفهای متناقض شنیدم که...
-
*آزمایش الهی
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1392 10:23
یکی چند سال پیش اومد و زندگی منو خراب کرد ، جوری خراب کرد که تا آخر عمرم یادم نمیره ، پر از ترس شدم ، پر از اشک و تا مدتها از همه چی دست شستم ، دیگه دوست نداشتم با دوستهام و فامیل ارتباط داشته باشم ، زندگیمو خلاصه کرده بودم به اتاقم ، یه دفتر و یه خودکار ، حس می کردم خوردم زمین و نای بلند شدن ندارم . خیلی طول کشید که...
-
*بدبینی
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1392 14:44
از دیشب دارم تلاش می کنم یه نفر رو متوجه کنم که داره اشتباه می کنه ، اون دروغ می گه و من ادای باور در می آرم ، بعد یکی به نعل می زنم یکی به میخ ، فکر می کردم شاید ادای باورم وجدانشو به درد بیاره ، همش می گم آره تو راست می گی ولی ... دلم خیلی گرفته ، از همه آدمها ، از اینکه به اسم رفاقت ماه هاست دهنشون رو بستن و هیچی...
-
*باور
دوشنبه 14 بهمنماه سال 1392 00:42
من خوشحالم با اینکه اون همچنان داره دروغ می گه منم مثلا دارم باور می کنم چه راحت دروغ می گه منم چه راحت ادای باور در میارم...
-
*مرگ
چهارشنبه 9 بهمنماه سال 1392 23:25
مرگ ، چقدر نزدیکی به من چقدر سرشارم از تو چقدر احاطه ام کردی کاش یا نفس هایم کوتاه می آمدند یا تو سایه ات را برمی داشتی
-
*بازگشت
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1392 17:52
حالم چو دلیریست که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد... برگشتم سر کار اما دوست ندارم برگشتنم رو ، اما انگار حق انتخاب دیگه ای نداشته باشم و نداشتن حق انتخاب حالم رو بدتر می کنه ...