-
*خوشبختی یعنی ...
پنجشنبه 22 آبانماه سال 1393 11:13
خوشبختی یعنی پنج شنبه تعطیل باشی خوشبختی یعنی شب راحت بخوابی ، حتی با خوردن نصف کلونازپام خوشبختی یعنی دیروز تنهایی بری سینما خوشبختی یعنی خودتو به چای و شام تو کافه مورد علاقه ت دعوت کتی... پ.ن : گل ندیدم که بخرم ، واسه هدیه هم چند جا گشتم اما چیزی که چشمم رو بگیره پیدا نکردم ، اما مهم نیست شاید امروز اینکارا رو...
-
*فصل نرگس...
چهارشنبه 21 آبانماه سال 1393 11:55
غمگینم زیاد !!! دیشب وقتی یک سری اتفاق بد باهم افتاد و حالم را بد کرد تصمیم گرفتم امروز تنهایی بروم سینما ، بعد خودم را به یک شام شاعرانه دعوت کنم ، اگر شد شاخه گلی بخرم و با خریدن یک هدیه خودم را غافلگیر کنم ! می خواهم برایم مهم نباشد که او حوصله ام ندارد . چه فرقی می کند دیروز عصر کجا بوده ؟! اصلا مهم نیست که حس می...
-
* بدون عنوان!
چهارشنبه 21 آبانماه سال 1393 08:40
بسیار عجیب است که زنده ام !!! من دیشب باید می مردم از آنهمه حجم بغض ، باید خفه می شدم! چشمان ورم کرده ام می سوزد ، گلویم درد می کند از تلاشی بی وفقه برای فرو خوردن بغض هایم ...
-
*بد بودن!
سهشنبه 20 آبانماه سال 1393 17:28
یعنی خیلی بده که من یهویی دلم واسه یه کسایی تنگ می شه که نباید بشه؟! یعنی خیلی بده که دلم میخواد آقاهه برام یه هدیه هر چند کوچیک بخره؟ یعنی خیلی بده که چند شبه با یه آدمی که نباید مرور خاطرات می کنم؟! یعنی خیلی بده که امروز بی دلیل و بادلیل یه عالمه توی دلم فحشهای ناجور به همکارم دادم؟ یعنی ... پ.ن : یهویی احساس کردم...
-
*Blocking U!
سهشنبه 20 آبانماه سال 1393 13:30
آهای دوستی که از دوستی فقط الکی اسمش رو یدک می کشیدی و با ادعادی عاشقیت گوش فلک رو کر کرده بودی ، بدان و آگاه باش که لیست سیاه بهترین جا که نه عقلانی ترین جایی بود که بهت دادم ! پلنگ تیز دندان هم شایسته ترین اسم که نه اما بهترین اسم بود که به ذهنم رسید ! پ.ن : خوشحالم بسیار که دیروز خودت فرصت ترحم کردن رو ازم گرفتی و...
-
*چرا در دیزی بازه؟ چرا دم خر درازه ؟ چرا در گنجه بازه ؟ چرا بی بی بینمازه ؟ چرااااا؟؟؟!
سهشنبه 20 آبانماه سال 1393 10:28
امروز از دنده چپ پاشدم ، موقع بیرون اومدن از خونه سر یه موضوع نسبتاً کم اهمیت با قهر و غضب اومدم بیرون ، تمام طول مسیر رو تو دلم غر زدم غر زدم و غر زدم ، یه عالمه بد بیراه گفتم به عوامل طرح ساخت و اجرای زیرگذر عابر پیاده میدون آزادی که حالا تصمیم گرفتن به ساختن و با این کارشون یه ترافیک مزخرف طولانی رو به همه تحمیل...
-
*انرژی مضاعف
دوشنبه 19 آبانماه سال 1393 16:40
*این هفته واسه من هفته مرور خاطرات بوده! گذشتگان طی یه تصمیم انتحاری به صورت خودجوش همه با هم حاضری زدند و خاطرات رو با جزئیات کامل بیان کردند! که این خاطرات با جزئیات کامل کلی احساسات متناقض در من بیدار کرده ! عشق ، دلتنگی ، ترس ، خشم ، غم ، شادی و ... اما خدا رو شکر در حال حاضر به طرز عجیبی خیلی خوبم و با اینکه سه...
-
*خیال باطل!
دوشنبه 19 آبانماه سال 1393 10:30
درست همین الان دلم می خواد یکی بهم بگه : نگران نباش ، من هستم...
-
*دورکاری!
دوشنبه 19 آبانماه سال 1393 08:47
یادمه تو دانشگاه تو یه درسی که نمی دونم چی بود یه مبحثی بود که فکر کنم اسمش دورکاری بود ! که اونجور که یادمه کاری بود که کارمندها باید کارهاشون رو تو خونه انجام می دادند و نیازی نبود هر روز کله سحر پاشن تو این ترافیک مزخرف سر صبح برن سرکار!!! از صبح عجیب دلم دورکاری می خواد ، اینقدر که حتی به ذهنم رسید کاش یه جایی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 آبانماه سال 1393 16:57
حالا هی تو جواب نده من زنگ بزنم اصلا دوست دارم قوانین خودمو زیر پا بذارم* اصلا می خوام بچه پررو باشم اصلا می خوام مطمئن شم که آبی از تو گرم نمیشه *وقتی یکبار زنگ زدی به کسی جواب نداد صبر می کنی خودش تماس بگیره ، چون حتما نمیشه ، نمیتونه یا نمیخواد که جواب بده.
-
*عشق آتشین
یکشنبه 18 آبانماه سال 1393 15:04
یک بنده خدایی هم هست که بسیار ابراز احساسات عاشقانه دارد نسبت به من ! درست است که من پاسخی به این احساسات بسیار شدید عاشقانه نداده ام ! اما ایشان بسیار پافشاری نموده و می فرمایند که همه زندگیشان را در راه این عشق آتشین خواهند داد ! و باز هم اما ! طی چند وقت اخیر چندباری کارم پیششان گیر افتاد که هر بار به صورت محسوس و...
-
*افکار پراکنده ذهن در هم من!
یکشنبه 18 آبانماه سال 1393 09:30
* دیروز بعد از کار تنهایی نرفتم کافه ، گفت : منم میام ! اینقدر آویزون بودم که حال مخالفت هم نداشتم ، اما بد نشد طبق معمول با شیوه های خاص خودش از آویزونی درم آورد!!! قطعاً من خیلی خوشبختم ... * دیشب یه دوست خیلی قدیمی بعد از مدتها زنگ زد ، نه خوشحال شدم نه ناراحت ، تنها حسی که داشتم غافلگیر شدن بود ! یه زمانی وقتی...
-
*بی حوصلگی
شنبه 17 آبانماه سال 1393 16:29
بعد از کار میرم کافه امروز خودم می خوام که تنها باشم نه اون حوصله قیافه آویزون من رو داره نه من حوصله دارم نقش آدمای خوشحال رو بازی کنم
-
*دل تنگی !!
شنبه 17 آبانماه سال 1393 14:33
یه دلتنگی الکی داره منو خفه می کنه یه تخت صورتی که بالاش جیمی بود ، گوزن و خرسی فکرم رفت پیش خرسی که کجاست؟؟! نمی دونم ، شاید عصر باید برم دنبالش بگردم !!! هدیه ولنتاین بود ! دیر اومد خونه نگرانش شدم خیلی نگران شدم چون سابقه نداشت دیر بیاد ، گوشیش رو جواب نده !!! وقتی اومد با خرسی و اون جعبه خوشکل و قلبهاش کلی غافل...
-
*یک - هیچ به نفع اون
شنبه 17 آبانماه سال 1393 11:14
دیشب من باختم ! اما از مدل باخت ایران جلو آرژانتین که هیچی از ارزشهاش کم نشد ! یک - هیچ به نفع اون پ.ن : *اگه آخر شب تا اون سر شهر می رم بی دلیل از لجبازی نیست می خواستم باختم باارزش باشه *دیشب بهش گفتم یادم می ره اما دروغ گفتم ، می بخشم اما فراموش نمی کنم *بغض تو گلوم از یه نارنگی بزرگتر ، اما قورتش می دم ...
-
*شک
جمعه 16 آبانماه سال 1393 20:51
بعد از مدتها من و کافه مون و تنهایی آغاز روزهای تلخ من تلخ او تلخ و دستهایی که از سردی یخ زده بغض بزرگی که شکسته شد اما بی فایده بود زار زدن با صدای بلند هم آرامم نکرد من شک میکنم او قهر میکند از شک من او نمی داند شک ، درد فروخورده سه ساله من است او نمی داند بزرگترین باخت زندگی من سه سال پیش با اعتماد بی قید و شرطم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 آبانماه سال 1393 18:05
دلم خیلی گرفته حس می کنم باید با یکی حرف بزنم باید با یکی درد و دل کنم اما هیچکس نیست !!!!
-
*اعتراف
پنجشنبه 15 آبانماه سال 1393 23:04
امشب از فهمیدن اینکه زندگی یکی خیلی خوب نیست و یه نفر اومده که نقش چوب بی صدای خدا رو داره براش خوشحال شدم از ته دلم با صدای بلند خندیدم و گفتم : می بینی چوب خدا صدا نداره!!! -آره خودشم میگه اینا از آه و نفرینه شیماس!!!!!!!! من نفرین نکردم اما گاهی با مرور خاطراتم آه کشیدم و بغض کردم حالا از این شادی عذاب وجدان دارم...
-
*ماهی و گربه
شنبه 10 آبانماه سال 1393 09:12
دیروز بالاخره موفق شدم برم سینما و فیلم ماهی و گربه رو ببینم ، یک فیلم ! یک تجربه ! یه فیلم متفاوت بود ، تدوینش خاص بود ، فیلم برداریش تا حدی فرق داشت . فقط همین رو می تونم بگم ، چون متاسفانه از فیلم و سینما فقط نگاه کردنش رو بلدم ، ولی قطعا برای کسایی که تو این رشته درس خوندن و اطلاعات دارند می تونه بسیار جالب توجه...
-
*چرکنویس ها
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1393 11:11
پنجشنبه 12 خرداد 1390 سر قراری که با خودم و خدا گذاشته بودم نماندم و انگشتانم از قلبم فرمان گرفت! نمی دانم منطقم را کجا جا گذاشته ام که دیگر نیست؟! شاید همان جایی باشد که خودم را و دلم را جا گذاشتم!! نمی دانم خوب است که این روزها مدام این احساسم است که پیروز می شود بر عقلم یا نه؟! همه می گویند اشتباه است اما من دوست...
-
*شیفت دیلیت !
سهشنبه 6 آبانماه سال 1393 12:04
سه شنبه شد ، اما حال من خوب نشد هنوز دلگیرم از دنیا یه نفر یه تصمیم میگیره و یه جماعت رو ناامید می کنه یه نفر یه تصمیم میگیره و همه رو تو سیاهی فرو می بره یه نفر یه تصمیم میگیره و بقیه رو واردار می کنه چشمشون رو ببندن و دهنشون رو باز کنن یه نفر یه تصمیم میگیره و ... سه شنبه شد ، اما من هنوز با خودم درگیرم توی ذهنم...
-
*پیش داوری!
دوشنبه 5 آبانماه سال 1393 14:26
سالها میشه که تصمیم گرفتم در مورد کسی قضاوت نکنم اما بعضی ها واقعا نمیذارن آدم سر قولش با خودش بمونه!!! این بعضی ها یکیش همسر (محترم) مدیرعامل شرکته که از هفته گذشته وقتی برای اولین بار به صورت اتفاقی متوجه حضور من توی شرکت شد سریعا برای شناسایی و نشون دادن خودش بچه بغل خودشو رسوند شرکت که واسه دوام و قوام زندگیش کاری...
-
*شک
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 09:30
هنوز هم حالم خوب نیست . هنوز هم بغض دارم که شاید کمی سبکتر شده باشه اما تلختر شده . تلخم خیلی تلخ و مشکوکم به همه چیز !! شک کرده ام به انسانیت جرم ، جنایت ، دروغ ، کینه ، بدی ، شر ، سیاهی ، سیاهی و سیاهی شک کرده ام به این دنیا ، به آن دنیا !!! و می ترسم که مرگ پایان کبوتر باشد !!! وای اگر مرگ پایان کبوتر باشد !!! گریه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبانماه سال 1393 09:28
حالم خراب است ... حالم خوب نیست ... این بغض لعنتی را باید بشکنم ، اما چطور ؟! تا عصر که کارم تموم شود خفه می شوم !! اینجا هم که نمیشود بغض به این بزرگی رو شکست !!! آهای دنیا دلگیرم ... آهای دنیا دلتنگم دیشب را خوب نخوابیدم امروز هم که با یک خبر بد شروع شد.. آهای دنیا دلگیرم... خداااااا دلگیرم... چرا خدا ؟!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبانماه سال 1393 08:27
امروز شنبه ، اولین روز هفته رو با بغض و اشک شروع کردم حالم خوب نیست...
-
*ساکن طبقه وسط
پنجشنبه 24 مهرماه سال 1393 22:28
تازه از سینما برگشتم و حالم خوبه ! ساکن طبقه وسط فیلمی با بازی و کارگردانی شهاب حسینی فیلمی بود که حال منو خوب کرد ... یادم نمیاد آخرین باری که رفتم سینما این حالی شدم کی بود و چه فیلمی بود اما مهم نیست وقتی بعضی از صحنه های این فیلم باعث میشه فکر کنم ، فکر کنم و فکر کنم . شاید یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم جایی...
-
*عصبانیت
سهشنبه 15 مهرماه سال 1393 11:35
بعد از یه سفر ده روزه به بلاد کفر امروز برگشتم سرکار ، تا قبل از اینکه برم سفر کارم رو دوست داشتم اما اتفاقاتی روز آخر افتاد که باعث شد الان به زور پشت میزم نشسته باشم و اخم هام بدجوری گره خورده باشه ، تا دیروز تصمیم داشتم که دیگه برنگردم و چشمم به اینجا نیوفته حتی قید تسویه حساب با شرکت رو بزنم اما دقیقا نمیدونم چی...
-
*بهارنارنج
شنبه 29 شهریورماه سال 1393 10:33
از آزادی تا تجریش از تهران تا قونیه در کنار تابلویی نشسته ام که بوی بهار نارنج می دهد و رنگ قرمز روی لبهایش* عجیب کنتراست مترو را بهم ریخته... پ.ن : از مخاطب خاص و این یعنی به قول آقا مهدی بالاخره عروسی اومد تو کوچه ما!!! *مخاطب خاص به جای رنگ قرمز روی لبهایش نوشته بود : رنگ قرمز روی صورتش اما بنده خودم تغییرش دادم
-
***
جمعه 14 شهریورماه سال 1393 03:34
*بعضی از آدمها می آیند و مثل بختک می افتند روی زندگی آدم! بعضی از آدمها می آیند و زیر و رو می کنند خاطرات آدم را! بعضی از آدمها می آیند برای خوب کردن حال آدم! بعضی از آدمها می آیند برای بد کردن حال آدم! *تنهایی ، تاریکی ، سکوت ، درد بغض ، اشک ، آه ، حسرت خیال ، آرزو ، رویا ، امید من ، تو ، او ، ما دلشوره *کاش کسی حالم...
-
*ت ن ه ا ی ی!
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1393 02:18
کاش دستهایت بود دلم لمس لطیفش را می خواهد! کاش چشمهایت بود دلم رصد شدن می خواهد! کاش شانه هایت بود دلم تکیه گاه می خواهد! چه بیرحمانه عادتم دادی به توجه های گاه و بی گاهت تمام سلولهایم محبتت را طلب می کنند! از این تنهایی از این روزهای بدون تو از این نفسهای بی وقفه بیزارم...