خانم اندیشه فولادوند عزیز ، ممنونم به خاطر شعر زیبا و اجرای عالی تون که از شنبه من رو وادار کرده بارها بشنوم و هر بار بیدار کنه احساساتی رو که شاید سالها بود که خوابیده بودند .
"حاج صادق ، این حوالی خانه نیست ! یک خیابان سهم یک افسانه نیست !!! "
داریم به عید نزدیک می شویم و من این نزدیک شدنمان را دوست ندارم ، سالهاست که از عیدها بیزارم ، سالهاست که عیدها گوشه ای کز می کنم و زانوی غم بغل می گیرم ، سالهاست دلشوره و بغض مهمان دائمی آن روزها هستند ...
کاش امسال اتفاق تازه ای بیفتد ، کاش امسال پرتاب نشوم به گذشته ...
صبح وقتی بیدار شدم هنوز هوا تاریک بود ، خوابم می آمد و دلم می خواست بخوابم . زیر لب به عالم و آدم بد و بیراه می گفتم و از اینکه تازه به وسط هفته رسیدیم عصبانی بودم . وقتی از خانه بیرون آمدم طبق عادت گوشیم را چک کردم ، دوستم عکس مسافرت آخر هفته را گذاشته بود اینستاگرام ، آخرین عکسمان را ! می دانستم که هنوز همگی خوابند ، کامنت گذاشتم : بخوابید که من بیدارم ! بعد یکهو یادم افتاد به خاطره ای که همین دوست در مورد نیروی دریایی ، زیردریایی و ماموریت هایشان گفت .
ا. می گفت : 45 روز زیر آب هستند ، در عمق 160-170 متری ، حتی نمی توانند بایستند ، حتی دستشویی ندارند و باید جوری تنظیم کنند که برای یکبار در شبانه روز که به سطح آب می آیند کارشان را انجام دهند !! 45 روز نور خورشید ندارند ، هوای تازه ندارند ، ارتباطاتشان با دنیای بیرون صفر است و حقوقشان به نسبت کارشان بسیار ناچیز و تنها پیامشان به مردم ایران موقع تدوین حذف می شود چرا که می گوید : به مردم ایران بگویید آسوده بخوابند که ما بیداریم ! ا. حتی موقع تعریف این خاطره بغض می کند ، همه مان یکجوری می شویم و من همان وقت یادم می افتد به نمایش رادیویی نشانی قلب من است و داستان پیش مرگهای کرد و فکر می کنم که اینها هم پیش مرگ هستند ، که اینها خیلی فداکارند و عاشق ، که اینها خیلی قابل احترامند حتی اگر حرفهایشان موقع تدوین قیچی شود و مردم ایران هیچ وقت نشوند ...
امروز همکارم نیست ، امروز مانیتورم زیاد رصد نمی شود اما کارهای تمام نشدنی اینجا فرصت نمی دهد کمی به حال خودم باشم . رئیسم دیروز برای سومین بار تاکید کرد تا عید تحمل کنم ، با اینکه من شکایتی نمی کردم جز اینکه میزم کوچک است اما رئیسم خانم فهمیده ایست ظاهراً ، خیلی هم جدی ست . می خواهد همه چیز مکتوب باشد ، با تلفن میانه ای ندارد و این یعنی اینکه من مدام باید گزارش و نامه بنویسم و جالب است که نوشتن اینقدر سخت است ، آن هم برای من که همیشه یک دفترچه و یک خودکار توی کیفم دارم برای مبادا ، آن هم برای من که نت گوشیم هم پر است . اداری نوشتن پیچیده است ، مدام باید احترام بگذاری ، عصا قورت داده بنویسی ، از کلمات عربی استفاده کنی تا محترمانه تر باشد ، احتراماً ضمن عرض تشکر ! احتراماً خواهشمند است ! احتراماً به استحضار می رساند !
وقتم تمام شد ، باید بروم به کارهایم برسم ! غرغر کردن باشد برای بعد ...
امروز برعکس دیروز خیابونها خیلی خلوت بود و زود رسیدم سرکار و بالاخره تونستم به اینجا سر بزنم !
دلم تنگ شده واسه اینجا و نوشتن و امیدوارم زودتر نقل مکان کنیم به طبقه بالا که این همکار محترم توی حلقم نباشه و بتونم گاهی بنویسم ...
صبح همگی بخیرررر...
امروز اولین روز کار جدیدم بود ، کار جدیدم قطعاً مزایا و معایبی دارد که بعضی هایش را می دانم ،
بعضی ها را هم نمی دانم جزء معایب است یا مزایا ، مثلاً یکی از چیزهایی که نمی دانم این است که نمی دانم خوب است یا بد که رئیسم زن است !
روی هم رفته روز خوبی بود ، همکارانم ظاهراً مهربان بودند و با لبخند از آمدنم استقبال کردند و با لبخند کمکم می کردند تا وظایفم را یاد بگیرم ، فقط سیستمی که در اختیارم گذاشتند زیادی سخاوتمندانه است ! ویندوزش XP ست و فکر می کنم با زغال سنگ کار می کند و یکی از همکارانم دقیقاً توی حلق من می نشیند و اشراف کامل به مانیتورم دارد و این موضوع بسیار معذبم می کند که امیدوارم با جابه جایی به طبقه بالا این مسئله حل شود .
*فقط خدا می داند چقدر ممنونم از اینکه کارهایش را برای چند ساعت تعطیل می کند ، می آید تا به کمک کند ، می آید که من کمتر استرس داشته باشم ، می آید با اینکه این روزها می دانم که چقدر درگیر است و مشغله دارد ...
*بعضی از آدمها را نمی توانم درک کنم ، مثل یکی از دوستانم را . امروز برای اولین خواستم کمی وقت بگذارد و چیزهای یادم بدهد ، حتی گفتم حق الزحمه ای هم بابت این زحمتش متقبل می شوم اما او یک جورهایی شانه خالی کرد . کار من انجام شد حتی بدون پرداخت مبلغی فقط دلم گرفت از این کارش ، یاد دیروز افتادم که رفته بودم خانه شان ، قربان صدقه ام می رفت ، از این ابراز علاقه که حالا می دانم فقط نوعی چاپلوسی احمقانه بوده بیشتر دلم گرفت ...
دارم یه جلیقه می بافم براش ، سورمه ای رنگ و یقه هفت . موقع بافتنش یه جاهایی لبخند رو لبهامه ، همون وقتایی که دارم تصورش می کنم که جلیقه رو پوشیده و داره از سلیقه م تعریف می کنه یا جلو دوستاش می گه اینم از هنرهای دستِ شیما خانمه . چند وقت قبل هم که براش به کیف چرم دوخته بودم اینقدر از کارم تعریف کرد که باور کردم که کارم خیلی خوبه و الان دارم به این فکر می کنم که چقدر آدمها با هم فرق دارند ، یکی مثل س. میشه که چند سال تمام تلاشش رو کرد که اعتماد به نفسم رو بگیره و پاهاش رو روی سرم بذاره و بالا بره و یکی هم میشه مثل او !
از صبح اتفاقات پارسال توی سرم چرخ می زنه ، حال الانم آرزوی پارسال منه . آدمها معمولا به آرزوهاشون می رسند اما از اونجایی که گاهی پیش میاد که آرزوها بعد از برآورده شدن به شیرینی قبلش نباشند یادشون میره که اتفاق امروز آرزوی دیروزشون بوده و من خوشحالم که یادم نرفته آرزوی پارسالم رو ؛ حتی اگه به شیرینی آرزوش نباشه ...
*امروز یعنی آغاز گرفتاریهای او و دلتنگی های من ،
امروز یعنی آغاز خستگی های او و دلشوره های من ،
کاش باد ببرد این روزها را ...
*امروز صبح سر یک موضوع خیلی پیش و پا افتاده الکی عصبانی شدم و عکس العمل بدی نشان دادم ، عکس العملی که به قول مامان اصلا به من نمی آید ؛ در جواب مامان هم گفتم : اتفاقا همه کاری از جمله این کار زشت خیلی هم به من می آید ! حالا چند ساعت از آن اتفاق گذشته اما من همچنان دارم خودم را تنبه می کنم ...
حال من خوب است وقتی با هم قدم می زنیم توی این سرما
وقتی تو سر به سرم می گذاری و من آن قیافه مغموم را به خودم می گیرم و تو می گویی : "باشه ، باشه ، ماهی نشو ! " و من می خندم
وقتی بچه می شوم ، شیطنت می کنم و تو می خندی و می گویی " ای زبون کلفتِ گردن دراز "
حال من خوب است وقتی تو هستی ...
*با هم دعوا کردیم ، سرم درد می کرد ، بدتر شد اما دیگر می دانم که وقتی نخواهد کاری انجام شود خدا هم نمی تواند او را مجبور کند .
باز آن حس موذیِ آزار دهنده وجودم را پر کرده ، دستهایم سرد شده ، انگار توی قلبم یک پروانه بال بال می زند ...
و من به این فکر می کنم که چه زود احساسات خوبم پر می کشند و می روند و گم می شوند ...
*یلدای خوبی بود ،
با اینکه تا ساعت شش و نیم هیچ برنامه ایی نداشتم ،
دعوت ناگهانیش خیلی خوب بود ،
بودنش دلم را گرم می کند ،
توی این زمستان سرد ،
این گرما عجیب می چسبد ...
چشم هایم می سوزد هنوز از گریه های دیشبم و گلویم درد دارد هنوز از بغضهایی که فرو خوردم ...
دیشب کسی محاکمه ام می کند ، مرا متهم می کند و بعد با بزرگواری تمام مرا می بخشد .
حالم هنوز هم خوب نیست ...
این هفته برای من هفته سینمایی بود ، با دیدن سه فیلم !
سه شنبه : آنچه مردان درباره زنان نمی دانند ، نزدیک سینما سپیده بودیم ، هیچ کاری نداشتیم که انجام بدیم ، از دو تا فیلم روی پرده اون یکی یعنی مهمان داریم رو دیده بودیم ، این شد که رفتیم آنچه مردان درباره زنان نمی دانند با اینکه از نظر من بهتر بود که نمی رفتیم چرا که دوست ندارم نقشی توی آمار فروش بعضی از فیلم ها داشته باشم . یه فیلم نسبتاً خنده دار ، قابل پیش بینی با ته مایه های کلید اسرار با بازی خنک سحر قریشی !
پنج شنبه : بیگانه ، وقتی از دوستامون جدا شدیم دوست داشتیم بیشتر کنار هم باشیم ، سرد بود ، ماشین نداشتیم و چون آقاهه زمان جشنواره فیلم چند متر مکعب عشق رو دیده بود اونم دوبار و به قول خودش دیگه طاقت دیدن سه بارش رو نداشت ، بیگانه انتخاب شد ، یه فیلم معمولی با بازی خوبه پانته آ بهرام که می شد خیلی بهتر باشه اگه کارگردانش بیشتر تلاش می کرد ...
امروز : چند متر مکعب عشق ، یه فیلم فوق العاده از یه کارگردان که اگه اشتباه نکنم اولین کارش بوده ، یه فیلم پر از احساس ، واقعی و قابل لمس . فیلمی که یه جاهایی بدون دیالوگ با مخاطبش حرف می زنه مثل صحنه نماز خوندن پدر و دختر و داغ کردن آجر توسط پدر ... نشون دادن دنیایی پر از درد که با عشق می خنده ، که با عشق قشنگ میشه ...
چند ساعت گذشته اما من هنوز اونجام ... جا موندم توی چند متر مکعب عشق...
یه نفر هفته پیش رفته کربلا زیارت ! اون یه نفر رمز دوم کارت دوستش رو داشته ! همون یه نفر از اعتماد دوستش سوءاستفاده کرده و توی همون چند روز دویست و چهار هزار تومن خطش رو شارژ کرده و از خطش با رومینگ خدا تومنی استفاده کرده !
حالا انکار می کنه و می گه من این کار رو نکردم اما باشه پولش رو می دم !!!!
زنگ می زنیم پشتیبانی آپ ، تایید می کنه که بله یه نفر از هیجدهم تا بیست و چهارم این ماه خودشو با شارژ خفه کرده !!!
پشتیبانی آپ توصیه می کنه که شکایت کنیم و اطمینان می ده که پلیس فتا قضیه رو پیگری می کنه !!
سر دوراهی پیگیری می مونیم ، چرا که جرائمی مثل دزدی ، خیانت در امانت و کلاهبرداری حتی اگر شاکی از شکایت خودش بگذره ، قانون نمیگذره و مجرم باید به دلیل جنبه عمومی جرم مجازات بشه !!!
مسئله رو با دوستامون در میون میذاریم ، همه متفق القول معتقد هستند که شکایت درست ترین کاره ! همه با هم بحث می کنیم اما اونا از موضعشون کوتاه نمیان ، ما هم تصمیم می گیریم تا شنبه بیشتر در موردش فکر کنیم و بعد اون اقدام کنه ، اما من تمام مدت فکرم مشغول یه چیزه ، زیارت کربلا ! سوءاستفاده از اعتماد یه دوست که می دونی کارمنده و واسه تومن تومن پولش باید زحمت بکشه ! از دیشب که پرینت حسابش رو گذاشت جلوم تا مسئله کم بودن موجودیش رو حل کنم و من متوجه موضوع شدم تا الان دارم فکر می کنم چرا ؟؟! چی میشه که یه نفر که درس خونده و طبقه متوسط جامعه س ، کارش یه جورایی و فرهنگیِ و واسه عزاداری و زیارت می ره کربلا به خودش این اجازه رو می ده که از کارت دوستش یواشکی اعتبار بخره و با این و اون صحبت کنه ؟؟! از دیشب با خودم درگیرم که اصلاً این دزدی یواشکی حتی اونقدر ضروری نبوده که طرف رو وادار به این عمل کنه ، پس چرا ؟!
دیروز عصر تلفن می زند ، می گوید : " می تونم در خدمتتون باشم ؟ " آنقدر خوشحال می شوم که جنگ درونیم را فراموش می کنم . خیلی زود حاضر می شوم و خودم را می رسانم به کافه محبوبمان ، نشسته آن گوشه ، سرش را فرو کرده توی تبلتش و مشغول است ، کتابی روی میز است که مثل تلفن گویای محل کارش تفاوتهایمان را به رخ می کشد ، چند لحظه می ایستم و نگاهش می کنم ، ترس فرداها پشتم را می لرزاند اما لبخند می زنم . او هم با دیدنم لبخند می زند . توی صحبت هایمان اسم محل کارش را با ژست خاصی می گویم و اشاره می کنم که تا امروز نمی دانستم دقیقا کجا کار می کند و او هم اشاره می کند که تلفن هایشان شنود دارد حرفهایشان شنود می شود ، کارهایشان زیر دوربین های مدار بسته اسکن می شود ، اظهار خستگی می کند ، اظهار بدشانسی و اینکه هر جا که می رود همینطور است ، هر جا که می رود شنود دارد ، دروبین های مدار بسته و حراستهای گیردار . دلم می گیرد ، برای او ، برای خودم ، برای خستگی هایش ، برای ترس هایم ...
شماره دفتر کارش رو می گیرم ،
تلفن گویا اعلام می کنه که با کجا تماس گرفتم ،
دفتر مطالعات فرهنگی ...
یه تلنگر به منه !
تلفن گویا فاصله هامون رو به رخم می کشه ،
تفاوتِ باورهامون رو ،
ترس داره این همه فاصله !!؟
یه صدایی درون من فریاد می زنه که این تفاوتها یه روزی کار دستتون می ده ،
یه صدای دیگه از درونم داد می زنه که هیچی نمیشه ،
درونم دعوا می شه ، جنگ می شه ،
مثل همیشه ،
سرم درد می گیره ، فشارم بالا پایین می شه ، دهنم خشک می شه ، تلخ می شه ، گس می شه ...
دوباره فرمان آتش بس می دم ...
و فردا روزِ ...
دیشب یک ساعتی شاید هم بیشتر با پسرخاله ام صحبت کردم ،
دلم تنگ تر شد !
دلم خواست آنجا باشم ،
با اینکه سرد است ،
با اینکه حتی توی خانه باید جوراب پشمی پوشید و لباس گرم ...
حرف زدن با او حالم را خوب می کند ،
از همه چیز می گویم ،
حتی از حرفهایم با خودم ،
حتی حرفهایی که نمی شود اینجا گفت !!!
دخترش اینقدر بزرگ شده که توی وایبر واسه م پیام می ده ! دلبری می کنه و زبون می ریزه ، می گه شیما جون یه عکس از خودت بفرست دلتنگتم ! می گه نمیای مشهد ببینیمت ؟؟!
دلم هوای مشهد رو می کنه ، واسه یه لحظه یادم میره که زخمهای کهنه من که با گذشت سالها خوب نشده یادگارِ اون شهر و آدماشه !
کلا از دیروز مشهد توی ذهنم پررنگ شده ! اولش مامان یه پیامک خوند : امام رضا هستیم ، جلو پنجره فولاد ، دعا می کنیم زودتر حالتون خوب بشه ... ته دلم رو چنگ می اندازن و همون موقع بغضم می شکنه ...
هنوز جای اشکهام خشک نشده که یکی از قدیمی ترین دوستام از مشهد توی وایبر پیام می ده ، می گه دلم تنگ شده نمی خوای با شهر ما آشتی کنی ؟؟! بازم توی دلم چنگ می اندازن و بازم بغض می کنم ، بهش می گم قهر نیستم با شهرتون ، شلوغی های زندگی نمیذاره بیام سفر ...
امروز هم که چت طولانی من با یگانه ، باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده ! چه زبونی بهم زده ، دلم براش تنگ می شه ، واسه شیما جون گفتن هاش ...
دلم میخواد برم مشهد ، اما می ترسم !!!
می ترسم دق کنم ، می ترسم زخم های کهنه م سر باز کنند و از اینی که هستم ویران تر بشم ...
می ترسم دلم تنگ تر بشه ، می ترسم حسرت بیشتر رخنه کنه تو سلولهام ، می ترسم کینه قلبم رو سیاه تر کنه ...
یه چیزی تو مغزم آلارم می ده
صداش مثل کشیده شدن گچ روی تخته سیاهه
میگه : " شادنا "
یه ترکیب هنرمندانه از اسم و فامیل
دل پیچه دارم و صدای ضربات قلبم نامنظمه
دهنم تلخ و خشکه
لعنت به س.
لعنت به ا.
لعنت به من
لعنت به روزگار
من خسته م
تحمل بازی ندارم
یه چیزی تو مغزم آلارم می ده
صداش مثل کشیده شدن گچ روی تخته سیاهه...