*نا مربوط

یک وقت هایی ، یک آدمهایی ، در مورد مسائلی نظر می دهند که هیچ ربط به آنها نداد و اینقدر نامربوط هست که حال آدم را بد می کند ، اینقدر که احساس تنفر و تهوع می گیری و دلت می خواهد کیفت را برداری و با یک لبخند تحقیر آمیز بروی از آنجا ... اما این جبر لعنتی که باشد لبخند می زنی ، از این خنده های که تمام عضلات صورتت را می کشد و دردت می گیرد از این کش آمدن بی خودی.

صورتم درد می کند ...


*میشه آیا؟؟!

میشه خربزه خورد اما پای لرزش ننشست آیا؟؟

من خربزه می خوام ، اما بدون لرز !!!

*منِ بدجنس !!!!!

این روزها خیلی خوشحال است، آنقدر خوشحال که توانایی مخالفت را سلب می کند از من !

شاید همه بگویند که بدبین هستم اما متاسفانه خودم اینطور فکر نمی کنم ، باورهایم آنقدر محکم هستند که با حرفهایشان متزلزل نشود. 

آنقدر بدجنس شده ام که نمی توانم کامنت بگذارم برای ابراز شادی هایش توی این شبکه های اجتماعی ، با اینکه می دانم این بی تفاوت گذشتنم دلخورش می کند ، با اینکه می دانم قضاوت خواهم شد و محکوم می شوم به حسادت و بدبینی اما مهم نیست چرا که درد این قضاوتها به مراتب خیلی کمتر از نگرانی هایم است ...

*00:32 بامداد!

*پیامک 00:32 بامداد یادآوری می کنه که من خوشبختم با اینکه این روزها پر از استرس و دلشوره ست ...


*از من فاصله می گیره و می ره به اون سمتی که دلش می گه ، کاری از دست من بر نمی آد جز غصه خوردن.

اولین بار نیست که این اتفاق می افته و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود و فقط شاید خدا بدونه برای اولین باره که دلم میخواد من اشتباه کرده باشم ...

*دلشوره ، ترس!

امروز برایمان مهمان می آید،

مهمان های مراسم بعله برانی که دیگر نیست!

جشنی که از نظر صاحبانش به تعویق افتاده ، برای مامان و بابا پر از ابهام ، ترس و نقطه های تاریک و  برای من بی ابهام ، ترسناک و روشن است.

گفتنی ها را گفتم ، همان حرفهایی که دوست می گوید گفتم ! 

عقلم به سکوت دعوتم می کند ،

دلم اما شور می زند مدام ،

می گویند بعضی ها باید خودشان سرشان بخورد به سنگ ، اما من فکر می کنم جنس این سنگ خیلی فرق دارد با آن سنگ هایی که بعضی ها باید سرشان بخورد به آن!!!

*غصه هایش!!!

خواهرکم برای فرار از غصه هایش می رود سفر یک جای دور ، اما غصه هایش می ماند توی اتاقمان ، دیشب نبود اما من مدام حس می کردم کز کرده روی تختش مثل دو شب قبل! 

وقتی حجم غصه هایش زیاد می شود بچه می شود ، شمرده حرف می زند و ته چشمهایش غصه می نشیند !

وقتی داشت می رفت خواست خریدهای چند وقت اخیرش را جایی پنهان کنیم که دیگر نبیندشان ...

بسیار دل شکسته بود و می شد چراهایی که دور سرش می چرخیدند را به وضوح دید ، چقدر سخت است که آدم یک عالمه چرای بی جواب داشته باشد توی سرش! اما برای من این چراها بی جواب نبودند ، جواب همه شان را می دانستم از چند ماهه پیش، فقط سکوت می کردم ، می ترسیدم حرفی بزنم که شاید اشتباه باشد ، شاید خواهرکم را دلخور کند یا شاید دچار سوء تفاهم شود که من صلاحش را نمی خواهم.

کاش غصه هایش زود تمام شود ...

*منطقی طورها!!!

*بعضی از آدمها هم هستند که بی منطق ترین دلایل رو جوری حق به جانب و منطق طور عنوان می کنند که اینجانب دلم می خواد اول سر طرف رو بکوبم به دیوار بعدش سر خودم رو !!! 


*شاید فقط خدا بدونه که من با همه کج خلقی ها و بد زبونی های خواهری تحمل دیدن یه لحظه ناراحتیش یا قطره اشکش رو ندارم و غصه های دو روز اخیرش باعث شده حس خفگی داشته باشم.

دیشب تمام تلاشم رو برای آروم شدنش کردم که ظاهراً خیلی بی فایده بود و امروز از صبح دارم حرص می خورم که چرا الان به جای بودن کنارش سرکارم...

*عصبانی نبودن خوب است ...

*عصبانی نیستم ،

با اینکه دیروز تاکید می کنه لطفاً فردا برنامه ای نذار که با هم باشیم و امروز ساعت پنج می گه کلاً وقت و زمان و قرار و ... فراموش کرده !!!!

با اینکه قول میده نهایتاً تا ساعت شیش خودشو برسونه کافه بعد ساعت شیش و پنج دقیقه زنگ می زنه و معلوم میشه با کافه فاصله زیادی داره ...


*از قهر کردن بدم میاد ، 

اما از پریشب قهریم با هم !! یعنی اون قهرِ با من ! فکر کنم باید امشب گوشش رو بکشم و اختلاف سنی چهار ساله مون رو به یادش بیارم !


* امیدوارم فردا حقوق بگیرم ، موجودی 4 رقمی حسابم به شدت منو می ترسونه ... 

*دوست خوب!

داشتن یه دوست خوب هم نعمتیه ، 

با اخم و بغض میری با لبخند برمی گردی 


*رفتن

*وقتی از نزدیک ترین هایت زخم می خوری هم دردناکتر است ، هم جایش خوب نمی شود ...

زخم هایم بدجوری درد می کنند ...


*دیشب را تا صبح نخوابیده و من فکر می کنم نخوابیدن هایش به من مربوط است ، باید چمدانم را بپیچم و بروم برای همیشه ...


*از صبح بغضم را قورت می دهم ، لبخند می زنم و تند تند کار می کنم با اینکه ماهیچه های قلبم از دیشب ، پس از کوبش ها بی امانش در میدان هفت هنوز درد می کند ...

*تنها ، تنها ، تنها ...

امروز اولین روز هفته 

اولین روز کاری خرداد ماه

خسته ، ناامید ، دلتنگ ، تنها ، تنها ، تنها ...

*دوست داشتنی ترین دوست دنیا

فردا صبح زود دارم میروم سفر ، یک سفر یکهویی به جنوب و خلیج فارس ، پیش یکی از دوست داشتنی ترین دوستهای دنیا !

هوا قطعاً بسیار گرم خواهد بود ، اما مهم نیست. بعد از چند هفته پرکار و خسته کننده کنار او حالم خوب می شود ...

چقدر خوب است که هنوز بهانه هایی برای از ته دل شاد شدن ، از اعماق وجود لبخند زدن دارم.

انگار نه انگار که چند روز گذشته داشتم می مردم از غصه ،

انگار نه انگار که دو شب گذشته را با گریه خوابم برد ،

حالا خوشحالم ، آنقدر که لبخندم را نمی توانم جمع کنم ...

خدایا ممنونم به خاطر همه چیز ...

*قصه ها

دیشب رفتم سینما و فیلم قصه ها رو دیدم ، فیلم خوبی بود از اونجایی که چهار سال اجازه اکران نداشته احتمالش زیاده که مجوزش زود باطل شه!!! پس پیشنهاد می کنم که اگه می خواید این فیلم رو ببینید زودتر اقدام کنید. توی نقدهاش خونده بودم که یه فیلم کاملاً تلخ و تاریکه اما به نظر من اینجوری نبود نقطه های روشن داشت توی اوج تاریکی! این یعنی در نهایت ناامیدی و یاس هم امید هست... 

*...

چند روزی ست کارم که تمام می شود می روم خانه و ولو می شوم روی تختم و تا صبح همان جا می مانم ، به گذشته فکر می کنم و به امروز و به مردن ، با فکر کردن به مرگ آرامش می گیرم ، قبل تر ها اینطور نبود دلم می گرفت کمی هم ترس برم می داشت. دیشب حس سرماخوردگی داشتم بدنم درد می کرد ، سرم سنگین بود و آب بینیم راه افتاده بود بعد مدام فکر می کردم که چقدر خوب بود که آدم با یک سرماخوردگی ساده می مرد ، آن وقت مرگم دلیل مسخره ای مثل سرماخوردگی داشت و تازه خیلی هم درد نداشت...

*...

همین که حال دوستانت خوب باشد کافی ست،  حتی اگر نباشند حتی اگر مدام از خودت بپرسی که چرا؟

*پیامک دلچسب

پیامک تبریک بابا خیلی چسبید،

یه تبریک کوتاه که قند توی دلم آب کرد و یه دنیا انرژی مثبت و احساسات لطیف رو سرازیر کرد تو قلبم

"عزیزم عشقم امیدم تولدت مبارک"

میدونم که من اصلا شبیه نشدم به اون کسی که بابا آرزو داشت،  میدونم یه جاهایی اصلا همدیگرو درک نمی کنیم، میدونم که چقدر افکارمون، اعقاید مون، ایده آل هامون با هم فرق داره اما خوشحالم که هنوز عشق و عزیز و امیدش هستم، 

خدایا ممنونم به خاطر وجود بابا،  به خاطر حضور مامان... 


*اولین هدیه

اولین هدیه تولدم را از همکارم گرفتم

یک شال بنفش،  سبک و بسیار زیبا

کلی هم ذوق مرگ شدم... 

*باز هم غرغر ...

*دیشب تقریبا زود خوابیدم ، خوابم هم سنگین بود اما خوب نبود ، خسته بیدار شدم ، حالا هم خوابم می آید ...


*ناخن هایم را مانیکور کردم با یک طراحی ملیح ، از دیشب دستهایم را بیشتر از همیشه دوست دارم ...


*دنبال دلیل بودن برای همه ی اتفاقات زندگی گاهی آزار دهنده می شود ، گاهی باید چرا های ذهن را شیفت دلیت کرد ...


*این روزها حالم خوب نیست ولی امروز از هر روز بدترم ، اما فکر کنم باید بگویم شکر ! صبح توی تاکسی نوت گوشیم را می خواندم یادم افتاد پارسال درست همین روزها چقدر آشوب بود دلم ، فکر می کردم دارم میمیرم ، پارسال همین روزها بود که احساس شوربختی همه وجودم را درست همان وقتی سوار یک ماشین آخرین سیستم بودم پر کرد ، چقدر آن شب توی دلم زار زدم ، هم به حال زار خودم ، هم به حال مردمانی که با حسرت نگاهم می کردند !

باشی میمیرم

نباشی میمیرم

دارم میمیرم به تدریج

کاش می توانستی به سلولم بیای

آخر من زندانیم

یک زندانی دلتنگ

بی هوا

بی دل

تنها

خسته ، خسته ، خسته ...

این را هم همان شب توی آن ماشین لعنتی که اصلا هم به تیپ من نمی آمد نوشتم ...


*خوی استعمارگری و سلطه طلبی توی خون انگلیسی هاست فکر کنم ، فکر می کنند که باید دستور بدهند ، از موضع قدرت حرف بزنند ، از بالا به آدم ها نگاه کنند و برای بالا رفتن از آدم ها به عنوان پله های نردبان استفاده کنند . خلاصه که این روزها که مجبورم کارهایم را با نظارت و مشورت با آنها انجام دهم بیشتر روز عصبانیم . کاش زودتر این همکاری ظاهراً دو جانبه با این آدم های مثلاً متمدن و با شخصیت تمام شود...

*مهم های من، مهم های او...

دیشب می گوید تولدت باید همین روزها باشد ، لطفاً دو روز زودتر یادآوری کن ! 

ناخودآگاه قیافه ام یکجوری می شود که نباید بشود ، جوری که بدون اینکه چیزی بگویم حق به جانب می شود که من تولد خودم را هم همیشه فراموش می کنم ، برای یک لحظه از ذهنم می گذرد که چرا من هیچ وقت تولد خودم و همه آنهایی که دوستشان دارم یادم نمی رود ؟ بعدش هم فکر می کنم که چرایش مهم نیست ، بعد هم فکر می کنم که مهم هایمان با هم فرق می کند ، مثلاً او هم هیچ وقت یادش نمی رود که وقتی روسریم توی خیابان عقب می رود یا از سرم می افتد تذکر ندهد ، حتی اگر شب باشد ، من پشت فرمان باشد و دقیقاً سر یکی از پیچ های تند جاده هراز باشیم !

تفاوت داشتن بد نیست ، به شرطی که تفاوتها آزاردهنده نباشند .

*غر نوشت !!

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده !

این را دیشب توی تاکسی فهمیدم وقتی مغزم داشت منفجر میشد از حرفهایی که باید می نوشتمشان ،

شاید دست دست کردنم برای نوشتن این بود که دلم می خواست اولین پست سال جدید ، جدید باشد ! غر نداشته باشد ،

اما خب این روزها برخلاف ظاهر خندانم توی سرم یک دنیا غم دارم ، اصلا تازگی ها فهمیده ام که وقت هایی که بیشتر می خندم بیشتر غمگینم ، حالا چرایش را نمی دانم ...

دلم می خواهد بنویسم ، از همه اتفاقات این چند وقت اخیر ، از ناراحتی هایم ، از دلتنگی هایم برای خودم ، از او که تازگی ها تمام تلاشش را می کند که یاد بگیرد بهتر دروغ بگوید ، از کارهای بی شمار و تمام نشدنی شرکت ، از بد خوابیدن هایم ، از این احساس پوچی که هر روز دارد بیشتر وجودم را پر می کند ، از اینکه مدتی ست به فکر یک برنامه سرگرم کننده برای آخر هفته آینده هستم تا اگر مثل پارسال دچار آلزایمر موقتی شد زیاد غصه نخورم ، گریه نکنم و شدت فرو دادن بغض هایم گلو درد نگیرم ...

چقدر حرف دارم اما نوشتن همین چند خط بیشتر از سه ساعت طول کشید ، اینقدر که بین تایپ هر کلمه هزاران بار هزاران کار دیگر پیش آمد.

خیلی خسته ام ...