دلم یک طور عجیبی چرک شده ، اول از حرفهایش عصبانی شدم اما حالا غمگینم !
دلم می خواست خفه اش کنم وقتی گفت :" توی یک رابطه گاهی آدم ها فداکاری می کند ، اما ایثار انتخابی ست و اگر انتخاب نکردیم که گذشت کنیم ایرادی وارد نمی شود و حالا اشکالی ندارد ، ناراحت نیستم ، تو نخواستی ایثار کنی !"
اما حالا فقط دلم گرفته ....
*تازگی ها متوجه شدم که بعضی از احساساتی که همیشه فکر می کردم خاص مردهاست، می تونه توی زن ها هم وجود داشته باشه...
*پنجشنبه خواهری نامزد کرد با کسی که دوستش داشت ، حالا خوشحاله و من هم از شادی اون شادم . ..
*دلشوره لعنتی ،لطفا برو ! اصلا حوصله ت رو ندارم!
*اومدم کافه تنهایی ، صندلی خالی روبه رو خیلی دهن کجی میکنه. میشه لبخند بزنی ؟ باور کن با لبخند خیلی زیباتری!
*ابر ، بارون ، تگرگ ، باد و بوی مدرسه حال و هوای دلم رو عوض کرده حسابی .
*چی میشه که یه وقتایی آدمهای پررنگ زندگیم اینجوری رنگشون می پره؟؟!
*واسه خودم مانتو خریدم ، اینقدر خودم دوسش دارم که از صبح هر کی منو می بینه یه چیزی در وصف خوش تیپ شدنم می گه. اعتماد به نفسِ چسبیده به سقف!
*یه چیزی که این روزها همش دارم بهش فکر می کنم اینه که یه دوست خوب ممکنه که همسر خوبی نباشه ، اما یه همسر خوب قطعاً دوست خوبی هم هست.
با هزینه خودم واسه دفتر دو تا گلدون خریدم و یه عالمه خوشحالم . دقیقه یه بار برمی گردم ، نگاهشون می کنم و ذوق می کنم.خیلی وقت بود که تصمیم داشتم همچین کاری بکنم اما طبقه پایین اینقدر همه چی در هم برهم و مسخره بود که نمی شد تصمیمم رو عملی کنم.
حدسم درست بود خانم "ع" از وقتی اومدم بالا به شدت داره خفه میشه از حسادت و داره تمام تلاشش رو می کنه که زیرآب بنده رو پیش جناب مدیر بزنه. وقتی رئیسم داشت جریان زیرآب زنی "ع" رو پیش مدیر برام تعریف می کرد من نه تنها ناراحت شدم بلکه از ته دل خندیدم و در جواب رئیسم گفتم : " فقط امیدوارم با زیرآب زدنی حالش خوب شه."
حسادت خیلی حسِ بدیِ ، مدام حس می کنی توی آتیشی و داری می سوزی واسه همینم دلم می خواد حالش خوب شه. فقط موندم چرا حسادت؟؟! اونم به من!!!!!!!؟ منی که حقوق و مزایام از کل پرسنل دفتر و حتی کارگاه ها و کارخونه کمتره؟؟! من چی دارم واسه برانگیختن حس حسادتِ مدیر فروشی که ساعت کاریش از همه کمتره و بیشتر از همه حقوق می گیره ، همیشه یه دنیا ژست مدیریتی داره و تقریباً توی اکثر مواقع از همه بیشتر برش داره؟؟؟! نه واقعاً چرا؟؟؟!
*بیدار شدن صبح زود از سخت ترین کارهای روزگاره ، لامصب مثل جهاد میمونه !
*عاشق کودک درونمم ، ادای بچه های حرف گوش کن رو در میاره سرتق ، چشم هاش رو می بنده که مثلاً من خوابم ! اما بیداره ، بیدار !!!
دلش هم بازی می خواد ....
*من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ ...
شعر بالا از دیروز توی ذهنم تکرار میشه ، قلبم نه گرمه ، نه سرخ ! مغزم داغ کرده فکر کنم ...
*کودک درون بعضی ها انگار بیداره ها ! میاد کودک درون ما رو قلقلک میکنه و در میره.فقط من موندم این با پا پس زدن ها و با دست پیش کشیدن ها این وسط چی میگه؟؟؟! نمی کنه با پا پیش بکشه با دست پس بزنه
*دیگه راهی نیست ، باید برم کلاس زبان. کاش استعداد خریدنی بود ، می رفتم بازاریه گونی استعداد یادگیری زبان می خریدم و استعمال می کردم شاید فرجی می شد ...
اینجا می نویسم که یادم نرود ، که یادم باشد ، که یادم بماند،
بازی کافی ست ،
کااااااااات!
کودک درون بخواب ، دلم برای بالغ درونم تنگ شده !
*امروز صبح سخت تر از هر روز از خواب بیدار شدم و هنوزهم خوابم می آید اینقدر که فقط به بالشتم فکر می کنم و رختخوابم ، کاش امروز زودبگذرد ...
*فردا عروسیِ حامی بچگی هایم است ، کسی که موقع بازی توی دورهمی های خانوادگی همیشه هوایم را داشت مبادا کسی اذیتم کند. شاید اگر اختلاف بزرگترها و دلخوری خودم نبود او هنوز عزیزترین برادری بود که هیچ وقت نداشتم. شاید اگر از وقتی یادم می آید مامان و بابا نگفته بودند که "آ" برادر بزرگت هست حالا همه چیز جورِ دیگری بود ، مثلاً شاید فردا شب من عروسش بودم یا شاید حالا همین امروز به جای اینکه اینقدر بی خیال نشسته باشم پشت سیستم و این ها را بنویسم زانوی غم بغل کرده بودم و داشتم غصه می خوردم اما حالا دارم فکر می کنم که اگر اختلاف بزرگ بزرگترها و دلخوری کوچک خودم نبود داشتم حاضر می شدم که بروم شیراز و هر طور شده خودم را برسانم به عروسی دومین مردی که تو بچگی فهمیدم خیلی عزیز است مخصوصاً که با تمام بی ارتباطی های چند وقت اخیر دو بار با تلفن همراهم تماس گرفت و خواهش کرد که بروم عروسیش. وقتی اصرارش را دیدم فهمیدم که دیگر حسی ندارد، شاید نوزده ساله بودم وقتی برای اولین و آخرین بار گفت خیلی زیاد به من علاقه دارد و من خیلی بی غرض گفتم من هم خیلی خیلی بیشتر از برادر نداشته ام دوستش دارم و او شکه شد و ناراحت شد و رفت و رابطه اش را با من ، خواهر کوچکش کم و کمتر کرد ، آنقدر که یادم رفت برادری دارم تا اینکه خیلی ناگهانی نامزد کردم و کمتر از یک ماه بعد شنیدم که او هم دارد ازدواج می کند ناگهانی و دوباره احساساتم به غلیان افتاد ، برادرم داشت داماد می شد و من یادم رفت که مدتهاست که کمرنگ شده ، خودم را رساندم شیراز که شرکت کنم توی مراسمش ، کلی ذوق داشتم و وقتی ما با عروس و داماد رسیدیم اوج احساساتم بود ، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم خودم را رساندم به ماشین شان اما یخ کردم همان جا ، حتی نگاهم نکرد و جواب هیجانات من یک سلام سردِ بی نگاه بود ، دلخور شدم اما گذاشتم پای اینکه می خواسته ژست داماد بودنش را حفظ کند اما آخر شب دلخور بودم ، چراکه این ژست تنها برای من تا آخر شب ادامه داشت. کمتر شش ماه بعد از همسرش که گویا کلاهبردار مهریه بوده جدا شد. من هم مدتی بعد در حالی که هنوز عروسی نکرده بودم نامزدیم را بهم زدم و شاید خیلی ها فکر کردند اصلا ما از اول قسمت هم بودیم که نبودیم. برایش آرزوی خوشبختی می کنم . همین حالا یک لحظه دلم پر کشید که بروم شیراز و ببینمش توی لباس دامادی و فراموش کنم دلخوری های گذشته را و مثل خواهری که نداردذوق کنم برای برادرم....
*تغییراتم انگار خیلی هم درونی نبوده !
دیروز تو جمع دوستام همه معتقد بودند خیلی عوض شدم ، در جوابشون گفتم زوایای پنهانم ، آشکار شدند.
*شبنم ، دخترک دهه هفتادی گروهمونِ که به من علاقه خاصی داره. تازگی ها هر چی بیشتر دقت می کنم ، بیشتر متوجه می شم که چقدر شبیه نوجوونی هایِ منِ. مخصوصاً وقتایی موهای فرش از پشت شالش بیرون می زنه ، وقتایی می زنه تو خط لودگی و بلند می خنده ، وقتایی که متوجه منظور نهفته صحبت بچه ها نمی شه و با تعجب نگاه نگاه می کنه و بعدشم اصرار می کنه که همین الان به من بگید منظورتون چی بود...
بودنش حالم رو خوب می کنه ...
*حقوقش دو برابر منه ، توانایی هاش نصف من ، بعد همش خودشو با من مقایسه می کنه ، با اینکه دوستش دارم اما غرغرهاش رو اعصابمِ بدجور . کمتر غر بزن خب ...
*از قدیم گفتند : "نو که اومد به بازار ، کهنه میشه دل آزار"
نو نیومده که ، پس چرا کهنه دل آزار شده ؟
*شیمایِ این روزا حسابی شگفت زده م می کنه ، جوری که گاهی اوقات ازش می پرسم خودتی آیا؟! و بعد عمیق لبخند می زنم...
*خانم "ش" یه چیزی می گه که شاخ رو سرم سبز میشه ! یعنی خانم "ش" خیلی تیز شده یا بنده خیلی تابلو ام؟؟!
اگه سرخوشی این روزام نبود قطعاً از حرفش دلخور می شدم ، اما الان حسش نیست ، واسه حرص خوردن همیشه وقت هست ..
توی ذهنم دارد یک اتفاقهایی می افتد ، به شدت مشغول موضوعِ ممنوعه ای شده که قلقلک می دهد احساساتم را ، آنقدر که من همین حالا بعد از گذراندن یک روزِ کاری مزخرف و بیهوده لبخند دارم روی لب هایم و یک جایی ته دلم دارد قیلی ویلی می رود!
شاید خیلی هم بد نباشد گاهی وقت ها آدم برگردد به هیجده سالگیش و مثل آن روزها کمی شیطنت کند !
خوشحالم ، با وجود تمام تلخی هایِ این روزها ...
حال من خوب است ، تا چند ساعت دیگر ساعاتی خوب خواهم داشت کنار دوستی عزیز . نزدیک به یازده سال می گذرد از آشناییمان ! فکر می کنم آبانماهِ سال هشتاد و سه بود ، حوصله ام سر رفته بود و از موضوعی عصبانی بودم ، برای وقت گذرانی رفتم توی یکی از روم های یاهو مسنجر و آنجا با هم آشنا شدیم ، آن شب چند ساعتی کل کل کردیم و خندیدیم ، آنقدر که حالم خوب شد و غصه هایم کمرنگ شد. چندین بار دیگر چت کردیم و چند باری تلفنی صحبت کردیم ، حالا هرچی فکر می کنم یادم نمی آید اولین بار چطور و کجا همدیگر را دیدیم اما نقطه عطف رابطه مان شاید ولنتاین همان سال باشد ، من برای روز ولنتاین برای دو تا از همکلاسی های دبیرستانم و او هدیه و گل ، کلاس شبکه داشتم ، قرار بود بیاید دنبالم و مرا برساند کلاس ، بعد از کلاس هم با دوستهایم قرار داشتم. وقتی می خواستم پیاده شوم گل و هدیه ی او را دادم و توضیح دادم الباقی را برای دوستانم خریدم که عصر می خواهم ببینمشان. کمی شک زده نگاهم کرد و خیلی معذب تشکر کرد و گفت لازم نبود خودم را به زحمت بیاندازم، تعجب و تعذبش را گذاشتم به پای تهیه نکردن گل و هدیه اما دلخور نشدم ، رابطه مان آنقدر ساده بود که توقعی نداشته باشم اما همان شب پای تلفن او حرفهایی زد که تا مرز جنون عصبانیم کرد ، می گفت که منظورم را از خریدن گل و هدیه برای این روز که منسوب به روز عشق است درک نمی کند ، می گفت هیچ رابطه عاشقانه ای نداشتیم که بخواهم چنین کاری بکنم و ...
با حرف هایش حسابی حالم را بد کرد و غرورم را شکست ، تمام تنم داغ شده بود و از شدت عصبانیت می لرزیدم. وقتی حرفهای او تمام شد ، من شروع کردم ، گفتم پیش خودت چه فکری کردی که این حرفها را می زنی ، گفتم برای من معنای این روز یک طور دیگر است ! گفتم مگر کور بودی و ندیدی که من برای همکلاسی هایم هم هدیه خریدم ! گفتم تا به امروز فقط برایم یک دوست بودی و حالا دیگر نیستی ! گفتم اگر می دانستم اینقدر بی جنبه ای حتماً طور دیگری برخورد می کردم و ...
خلاصه آن شب حسابی از خجالتش در آمدم ، تا نیمه های شب حسابی دعوا کردیم و بعدش هم برای اولین و آخرین بار خیلی مسخره وسط بحث و دعوا پای تلفن خوابم برد . از فردا همه چیز عوض شد، او به خاطر حرف هایش معذرت خواهی کرد اما من ابراز پشیمانی نکردم و هنوز هم پشیمان نیستم!
از آن روز به بعد شکل دوستیمان عوض شد ، شدیم دو تا رفیق واقعی که با وجود تمام فراز و نشیب های زندگی ، با وجود تمام اتفاقات خوب و بد ، خدشه ای به دوستیمان وارد نشد. شاید این روزها به خاطر شرایط زندگیمان کمتر با هم در ارتباط باشیم اما همچنان دوستیم و جنس دوستیمان فرق دارد با همه دوستی ها ...
خوشحالم حتی به خاطر همین چند ساعت دیدار بعد از مدت ها...
*با اینکه هنوز تلفن وصل نشده رسماً اومدم طبقه بالا و توی اتاق خودم مستقر شدم ، حس می کنم این بهترین اتفاقِ امروز می تونه باشه ! به این تنهایی و سکوت به شدت نیاز دارم ...
به خاطر نداشتن خط تلفن از صبح چند باری رفتم پایین ، دیدن قیافه خانم "ع" وقتی داره از شدت ناراحتی و حسادت میمیره هم در نوع خودش جالبه . احتمالاً فردا صبح که جناب مدیر از اردبیل برگرده شروع می کنه به زیرآب زدن ...امیدوارم زیرآب زدن حالش رو خوب کنه ، گناه داره دلم براش می سوزه...
*حالم خوبه و یه عالمه انرژی دارم ، دلیلش خیلی بی دلیلِ اما مهم نیست ...
دیشب برایم از تصمیم های مهم زندگیش می گوید ، به جای خندیدن و چرخیدن قلب و ستاره دور سرم ، دلشوره می گیرم و گریه می کنم !
*امروز شاید برم اردبیل برای یک سفر کاری دو روزه. از این سفرهاییه که به همون اندازه که دلم می خواد بروم ، دلم نمی خواد برم ! تحمل خانم "س" زیادی خارج از تحمله.
*یکشنبه برام هدیه گرفت ، یک مانتوی نخی و شال کرم. فکر می کردم واسه جبرانِ دعوای جمعه باشد اما دیشب وقتی طبق معمول بچگانه گفتم : " آقاهه چی شد که دیگه دوسم نداری؟ " گفت : "نخیرم دختره ، خیلی هم دوست دارم که روز دختر واسه ت هدیه می گیرم ! "
همون روز از مدل شال من رنگ قهوه ایش رو هم واسه مامانش خرید و باعث شد من ساعتها مدام از آدم توی مغزم بخوام که خفه شه و اینقدر حرف نزنه ، هی می گفت : " آخه اون مامانِ مذهبی رو چه به پوشیدن این شالِ نسبتاً نازک؟ ساده ای ها !! به شیوه پیغمبر می خواد عدالت رو رعایت کرده باشه." آدم توی مغزم دیوانه س ، دیروز به زور ساکت شد و دوباره بعد اون مکالمه بیدار شد و بازم شروع کرد : "خوبه دیگه روز دختر اون یکی هم هدیه می خواسته ، مگه فقط تو دختری؟ مگه فقط تو دل داری؟! " میخنده بلند ، کشدار و اعصاب خورد کن. منم سرش داد می زنم و می خوام که ساکت شه. بهش می گم که باورش نمی کنم ، می گم درسته بعضی وقتها خیلی لجبازِ ، درسته گاهی اوقات بداخلاقی می کنه اما اینقدر خوب و مهربون هست که نخوام خزعبلات تو رو باور کنم. خلاصه که این روز ابداعی دختر! وسیله شد برای ابراز محبت او ،ابراز وجود دیوانه توی مغزم و ایستادگی من در مقابل دیوانه ...
دیروز تولد قدیمی ترین دوستم بود ، چهارشنبه هم عروس می شود. توی دلم برایش یک دنیا خوشبختی آرزو می کنم. اگر اوضاع مالیم فقط کمی بهتر بود می رفتم. دیدن دخترک توی لباس عروسی وقتی چشمانش چراغانی ست خالی از لطف نیست. سه سال توی آن شهر کوچکِ دلگیر همکلاس بودیم ، چقدر آن روزها غر می زدیم که چرا اینجاییم؟ چرا باباهایمان کارشان اینجاست؟ چقدر دلمان می خواست زودتر برگردیم به زادگاهِ خودمان ! من می خواستم بروم شیراز ، او هم دلش مشهد را می خواست. من یکسال زودتر به آرزویم رسیدم ، آرزویم از آن آرزوهایی بود که دورنمای خوبی داشت ! واردش که شدم پر از درد بود ، آنقدر که گاهی وقتها آرزو می کردم که کاش برمی گشتیم به گذشته و آن شهر کوچکِ دلگیر ، بعد می نشستم با غزاله توی آن دفتر قورباغه ای که عمه اش از فرنگ آورده بود برایش ، شعرهای فروغ ، سهراب و شاملو می نوشتیم و کلی احساس فرهیختگی بهمان دست می داد که مثلاً با آن سن چه کتابهایی می خوانیم! وقت هایی که می رفتم خانه شان تا مدتها تنها سرگرمیان دیدن فیلم عروسی پسر عمه اش در فرنگ بود ، خواننده شان پیروز بود و ما به عشق پیروز هزاران هزار بار می نشستیم و فیلم عروسی را می دیدیم. او که می آمد خانه مان یک نوار ویدویی کداک داشتم که سلکشن شوهای خارجی بود ، سلندیون ، التون جان ، ریکی مارتین و... آنقدر دیده بودیم که بی کیفیت شده بود و یک جاهایی گیر می کرد.فکر می کنم فیلم عروسی پسر عمه اش و شوهای خارجی من احساس با کلاسی تزریق می کرد زیر پوستمان ، یادش بخیر!!!چقدر زود بزرگ شدیم و چقدر زود دغدغه هایمان بزرگ و بزرگتر شد.
مرور خاطره هایمان دچار حسرتم کرد ، حالا دارم غصه اوضاع خراب مالیم را می خورم ! دلم می خواهد بروم عروسیش و با دیدن شادی چشم هایش سرشار از لذت شوم ...
بعد از چهار روز تعطیلی خسته تر از هر روز آمدم سرکار ، اینقدر که دیروز با هم دعوا کردیم ! تارهای صوتیم درد میکند اینقدر که فریاد کشیدم ! دعوای دیروزمان بی سابقه بود اما قهر نداشت. هر دو می خواستیم دیکتاتور طور حرفمان را به کرسی بنشانیم ، حرف هیچکداممان که به کرسی ننشت عصبی و خسته نشستیم سر جایمان با کوله بار حرفهایی که شاید بهتر بود گفته نمی شدند...
تمام طول آخر هفته رو تلاش کردم تا دوستم رو از خواب غفلت بیدار کنم ، اما خب به قول پارتنرش آدم خواب رو میشه بیدار کرد اما آدمی که خودش رو زده به خواب رو نه!
بعدش خیلی نشستم فکر کردم ، فکر کردم به اینکه این همه حماقت از کجا نشأت می گیره و به این نتیجه رسیدم که ریشه همه این حماقتها برمی گرده به خانواده و اجتماعی که توش رشد کرده ، جایی که اون زندگی می کنه ازدواج کردن بزرگترین موفقیت یه زن محسوب میشه و زن بدون شوهر و سایه سر اگر از هر حیثی موفق باشه بی فایده س. توی فرهنگ اون رابطه فیزیکی با جنس مخالف بزرگترین گناهه بشری محسوب میشه و در صورت برقراری این ارتباط حتی از نوع نصفه و نیمه ، هر دو طرف وادار به یه وصلت احمقانه می کنه ، چرا که تنها این ازدواجه که می تونه موجبات بخشایش این گناهه بزرگ باشه. مدتهاست دارم تلاش می کنم که بیدارش کنم ، مدتهاست دارم تو گوشش می خونم که دوست من ، عزیز من این آدم به هر دلیل موجه یا غیر موجه ای از ازدواج و یا حتی ادامه ارتباط با شما منصرف شده و تو نمی تونی هیچکس رو وادار کنی که با تو بمونه و باهات ازدواج کنه ، بهش می گم حتی اکثر اون مردهایی که قبل از ازدواج واسه به دست آوردن همسر منتخبشون خودشون رو به آب و آتیش می زنند بعد از نهایتاً چند سال همسر منتخب چنان براشون تکراری می شه که دنبال یه زن جدید و یه ارتباط تازه می گردن دیگه چه برسه به پارتنر شما که با زبون خوش ، با تهدید و توهین و ... بارها گفته که نمی خوااااام!
بی فایده س ، مرغ رفیق ما یه پا داره : "یا با من ازدواج می کنه یا من خودم رو خودکشی می کنم!"
می گم : با این همه توهین و تحقیر می خوای چیکار کنی؟دیگه حرمتی بین شما نمونده ها!
می گه : اشکال نداره می بخشمش ، عصبانی بوده یه چیزی گفته !
بعد از این همه یاسین خوندن قرار شد امروز بره و برای آخرین بار با عشقش ملاقات کنه و بعدش هم خودش رو به درک واصل کنه چرا که زندگی بدون پارتنرش براش بی معناست !!!
به نظرم بعضی آدمها همون بهتر که بمیرن وقتی در این حد زبون نفهم و خودخواهن ، وقتی اسم حماقتشون رو می ذارن عشق!!! وقتی نمی خوان تابوهای غلط ذهنیشون رو بشکنن و با حقیقت رو به رو بشن !!!
عشق یعنی من بسوزم ولی تو خوشحال باشی. عشق یعنی من ، منیتم رو فراموش کنم. عشق یعنی آرزوت دیدن لبخندش باشه. عشق یعنی ...
وقتی می گم شبها اگه زودتر بخوابی ، صبحها راحتتر بیدار میشی !! همون خر خودتیِ البته با بیان مودبانه !
مهم نیست که جواب نمی ده ، مهم اینه که این خر خودتی بیخ گلوم گیر کرده بود و داشت خفه م می کرد !
اصلاً من می خوام نیمه پر لیوان رو ببینم :
هلیکوپتر میاد روی پشت بومِ اداره سوارش می کنه رو پشت بوم خونشون پیاده ش می کنه ، از اونجایی که تو هلیکوپتر صدا زیادِ امکان برقراری تماس موجود نیست ! وقتی از هلیکوپتر پیاده می شه از لبه پشت بوم با یه طناب (مثل تو فیلم ها) از پنجره می افته رو تختش (تختش دقیقاً زیر پنجره س) و خوابش می بره (بیهوش می شه) ! پیامکِ Mantrerdam که احتمالاً همون Man residam هست خیلی با عجله همون موقعی که دست به طناب بین زمین و آسمون آویزون بود تایپ و ارسال شده...
من خیلی خوش بین شدم جدیداً ، اصلاً یاد گرفتم نیمه پر لیوان رو ببینم !!!
بعداً نوشت:
داستان نیمه پرِ لیوان بینانه رو که براش تعریف می کنم می گه : اینقدر پلیس بازی در نیار شیما ، از خودم بپرس بهت می گم که حالم بد بود موتور گرفتم تا خونه ، بعدشم که رسیدم بیهوش شدم.
بغض می کنم و همین حالا با نوشتن اینا اشکهام سرازیر میشه پایین ، باز هم زخم هام سر باز کرده...
تو دلم آشوبه و حالم خوش نیست،
یکی داره داد میزنه، اسمم رو صدا میزنه و میخواد که بیدار شم.
کاش خفه میشد،من میخوام بخوابم، نمیخوام بیدار شم!