*دیشب ساعت 8:30 خوابیدم و صبح باز هم به سختی بیدار شدم!!!!! و این یعنی مهم نیست شب چه ساعتی بخوابی ، 5:40 صبح بیدار شدن خر است!!!!
*جناب آقای دکتر "ش" جدیداً وقتی می خواهند مخاطب قرارم بدهند به جای آوردن واژه خانم اول نام خانوادگیم یک جان می اندازند آخرش! مثلاً می خواهند نشان دهند خیلی صمیمی هستیم با هم ؟؟! یا شاید می خواهند بگویند زیادی مهربان هستند؟! شاید هم بدون منظور باشد اما مهم این است که از این صمیمیت هیچ خوشم نمی آید...
*یک جلسه طولانی بی نتیجه داشتم با خانم "س" ، بیهوده وقتم را گرفت کارهایم ماند و آخرش هیچ به هیچ...
*بعد از دو روز مرخصی ، امروز یک روزِ کاریِ بسیار شلوغ است. اینقدر که همین حالا فرصت کردم صبحانه و ناهارم را یکجا با سرعت نور میل کنم.
*سفرمان عالی بود. طولش کوتاه بود اما عرضش خیلی زیاد بود. خیلی هم خوش گذشت و احساس خوشبختی تزریق کرد توی وجودمان و من بیشتر از همیشه درک کردم که حضور بعضی از آدمها چقدر می تواند حال آدم را خوب کند.
*این ژست جدید خانم "ش" که من خیلی مهم هستم و می توانم دستور بدهم هم در نوع خودش از اتفاقات جالب این روزگار است. از صبح گیر داده که فاکس هایم را از روی سیستم بردارم من هم که اینقدر درگیر بودم که وقت نکردم اینقدر گفت که مجبور دشدم بگویم لطفاً فاکس ها کپی کن روی شیر فولدرم تا بعد خودم بررسیشان کنم. این را گفتم انگار بلا گفتم عصبانی شد که این وظیفه من نیست ، خودت باید این کار را بکنی ، مگر من اینجا منشی م و ...
من هم که دیدم اینطوری ست رفتم سمت میزش و خواستم کار کات و پیست کردن فاکس ها را که کمتر از ده ثانیه زمان می برد خودم انجام بدهم که دیدم باز هم جیغش بلند شد که نه دست نزن همه این فاکس های مربوط به شما نیست و بعضی هایش مربوط به ماست و ... برو بگرد و فایل های مربوط به خودت را بردار! دلم می خواست خفه اش کنم ، صد بار بیشتر کارهایی که وظیفه ام نبود را برایش انجام دادم بعد حالا ...
کسی که بعد سه سال و اندی هنوز نتوانسته مسئولیتِ کارهای جدید را بپذیرد ، هنوز نتوانسته کار را یاد بگیرد ، هنوز نتوانسته از پس کوچکترین مسائل پیش آمده بر بیاد و تنها هنرش پاسخگویی به تلفن و ارسال فکس است چه سمتی می تواند داشته باشد؟؟!
شنبه و یکشنبه را مرخصی گرفتم . سفرمان تا یکشنبه ادامه خواهد داشت. از صبح دارم مثل اسب کار می کنم اما تمام نمی شوند. دلشوره دارم ، حس می کنم وقتی نیستم کارها پیش نمی رود و فکر می کنم تمام این دو روز باید به تلفن های شرکت جواب بدهم. از طرفی دلم می خواهد گوشیم را خاموش کنم و این چند روز بدون دغدغه فقط استراحت کنم از آن طرف هم می دانم حتی اگر گوشیم را خاموش کنم باز هم دلشوره خواهم داشت که نکند فلان کار انجام نشود ، نکند فلانی یادش برود کاری را که سپرده بودم انجام بدهد ، نکند ...
خیلی خسته ام و بیزارم از دلشوره های بی موردم ...
کامنت های محبت آمیز دوستانم را برایش می خوانم. بغلش می کنم و موهایش را می بوسم. خوشحال می شود و می خندد. بعد از چند دقیقه متفکر کنارم می نشیند و می پرسد" عکسم رو هم گذاشته بودی؟" شوکه می شوم ، می دانم چرا این را می پرسد! یک لحظه از توی سرم می گذرد که دروغ بگویم اما سریع پشیمان می شوم و می گویم نه!!! همان جوابی را می دهد که انتظارش را دارم ، "ندیده گفتن موهام رو دوست دارن؟" می گویم چند تایی از اینها من رو دیدند ، می دونند ما چقدر شبیه هم هستیم ، تازه بعضی هاشون هم عکست رو دیدند."
باز هم می رود توی فکر و چند دقیقه بعد از من و مامان می پرسد : "یعنی من خیلی زشتم؟راست بگید"
دلم پر از درد می شود ، دخترک را نابود کرده اند با حرفها و کارهایشان. باز هم بغلش می کنم محکم و می گویم :"یعنی من خیلی زشتم؟"
سرش را بالا می آورد و نگاهم می کند و قاطعانه می گوید : "نه" دستانم را قاب صورتِ دوست داشتنیش می کنم و می گویم : " تو کپی برابر با اصل منی ، پس زشت نیستی." بعد هم مامان می نشیند و صحبت می کند با دخترک. آرام تر می شود اما می دانم هنوز اتفاقات چند روز گذشته را فراموش نکرده ...
چند روزی ست که خواهرکم غمگین است. آنقدر دوستش دارم که غم هایش حالم را بد می کند و حالا حالم بد است.
سه روز پیش سر کلاس از گرما مقنعه اش را در می آورد ، موهایش بسیار مشکی ، پر و فر است و ما برای اینکه اذیت نشود همیشه کوتاهشان می کنیم با اینکه خودش مثل تمام دختر بچه ها دلش می خواهد موهایش بلند باشد. به نظر من که موهای خوشگلی دارد و بسیار بامزه است اما معلم احمقش سه روز پیش وقتی از گرما مقنعه اش را در می آورد جلو همه همکلاسی هایش می خندد می گوید موهایت مثل جنگلی هاست و بچه ها هم به تبعیت از معلمشان می خندند به خواهرکم و ای کاش این اتفاق سه روز پیش تمام می شد ! دوباره دیروز توی مدرسه بچه ها صدایش می کنند جنگلی و معلمش هم مجدد مسخره اش می کند و می گوید مثل جنگلی ها هستی و امروز باز هم این تکرار می شود تمسخر بچه ها و معلم احمقشان ، تا جایی که یکی از بچه ها پیشنهاد می دهد که اگر با تیغ سرش را بتراشد خیلی بهتر از این موهای جنگلی ست!!!! ادامه مطلب ...
آخر هفته شاید برویم مسافرت اینقدر که دوستانمان لطف داشتند و اصرار کردند برای رفتن ، اینقدر که حرف زدند برای متقاعد کردنمان! اینقدر که دلایل قانع کننده داشتند برایمان!!!
خوش سفر باشید همچون ما ، که این پاداشِ خوش سفران است 
پ.ن :
مدیونید اگر فکر کنید این اصرارها برای ابوقارضه مان باشد. ما که این افکار به مخیله مان نمی گنجد اصلاً ! به ذهن شما هم خطور نکند لطفاً. می دانیم که همه تلاش بزرگواران عزیز برای جلب رضایت ما برمی گردد به خوبی خودمان !
*آخر هفته دوستانمان دارند می روند سفر. ما هم خیلی دلمان می خواهد برویم اما نمی توانیم. لعنت به بی دقتی ! لعنت به بی پولی ...
*زنگ زدن به آقای "م.الف" و پیگیری کردن در مورد موضوعی جزء کارهایی بود که رئیس قبل از رفتنش گفته بود که انجام دهم اما از آنجایی که صحبت کردن با آقای "م.الف" آخرین کاری ست که می خواهم انجام دهم تا امروز به تعویق افتاد! که انگار اگر تا روزهای آتی هم انجام نمی شد خیلی اهمیتی نداشت! در جواب پیگیریم می گوید : "رئیست قبل از رفتنش این کار را به شما سپرده؟" می گویم : "آری" می گوید : "مطمئنی امروز نگفته؟!" باز هم می گویم : "آری" می گوید : "باشد" و تلفن را بدون خداحافظی قطع می کند!!!! تنها چیزی که جوابم نبود را می گوید مردکِ بی ادبِ از خود راضیِ بی شخصیت ...
پ.ن:
"م.الف" گل پسر آقای مدیر است که از قضا مدیر فنی مهندسی کارخانه ی پدر است واحتمالاً اینهمه ادب و شخصیت از مدیر شدن در عنفوان جوانی نشأت می گیرد.
دیروز کلاس زبان داشتم. سه شنبه هفته گذشته اولین جلسه بود که من به دلیل فراموشی حضور نداشتم. از جو کلاسم خوشم نیامد. کلاً شش نفر هستیم که شامل یک دختر شانزده هفده ساله و سه خانم خانه دار که نسبت فامیلی دارند باهم و سن و سالشان از من کمتر نباشد بیشتر هم نیست و برای تفریح و گذران وقت می آید کلاس زبان و یک پسر جوان که ظاهراً خیلی هم خجالتی ست. معلم هم یک آقای جوان است که من اصلاً دوستش نداشتم. به جز من بقیه برای بار دوم دارند این ترم را می گذرانند که با این حال باز هم خیلی سطحشان پایین است. فکر می کنم اصلاً کلاس پر باری نباشد. به نظرم آمد آن سه خانم خیلی ملا نُقَطی^^^ باشند جوری که دیروز فکر می کردم رفته ام نهضت سواد آموزی و نشسته ام سر کلاس دوم دبستان!!! مثلاً آخر کلاس به معلممان گفتند کلاس خیلی خوب بود ترم قبل خانم فلانی به ما نگفته بود یکی از کاربردهای actually این است موقعی که می خواهیم طرف مقابل را با توضیح بعدمان سورپرایز کنیم!!!! بعد معلم هم که مثلاً نمی خواست خانم فلانی را خراب کند گفت شاید هم گفته باشند شما یادتان رفته باشد! بعد آنها یک صدا و با هم گفتند امکان ندارد ما یادمان برود!!!! بعد دوباره آقا معلم گفت شاید ایشان منظورشان را جور دیگری و با کلمات دیگری بیان کرده اند و باز آنها گفتند که نه خانم فلانی هیچ توضیحی در مورد این کلمه ندادند...
خلاصه که از دیشب بسیار نا امید شدم از پیشرفت چشمگیر توی این کلاس مزخرف و اعصبابم هنوز خط خطی ست ...
بعداً اضافه شد:
پ.ن:
^^^ابتدا به جای واژه ملا نُقَطی از واژه ملالغتی استفاده کردم که اشتباه بود که با گوشزد آقای سیاوش اصلاح شد.
همین چند دقیقه پیش آقای "د" آمد بالای سرم که کاری انجام دهد ، صفحه یادداشت جدید بلاگ اسکای باز بود ، تازه بدون هیچ مطلبی ! گفت وبلاگ می نویسید؟
به خاطر همین یک جمله ، به خاطر همین دو کلمه قلبم دارد توی گلویم می زند. انگار حین ارتکاب به جرم دستگیرم کرده باشند. هیچ وقت دوست نداشتم آدمهایی که توی دنیای واقعی می شناسم بدانند که وبلاگ می نویسم اما نمی دانستم اگر کسی بفهمد وبلاگ دارم تا این حد حالم بد می شود...
سرک می کشد توی اتاقم و می گوید: " امروز رفیقت نمی آید دفتر؟"
با چشم های گرد شده در حالی متوجه منظورش نمی شوم می گویم : "رفیقم؟کی؟"
می گوید : "همین مسئول شبکه مان ، آقای "د"."
اخم هایم را می کشم توی هم و می گویم : "اطلاعی ندارم." و دوباره مشغول کارم می شوم.
با خنده ی مضحکی می رود سمت اتاقش.
حالا من مانده ام با عصبانیتی که از دیروز هنوز خاموش نشده!!!!
چقدر خوب است که هنوز نیامده سرکار و امیدوارم که امروز نیاید.مثلاً خیر سرش از آنهایی ست که ز گهواره تا گور در حال جویدن دانش است. مثلاً سال ها فرنگ بوده و اینجاست که آدم می فهمد سطح شعور آدم ها هیچ ربطی به میزان تحصیلات ، محیط اجتماعیی که زندگی کرده اند و ظاهر متشخصشان ندارد...
پ.ن :
مخاطب خاص : جناب آقای دکتر "ش"
گفته بودم که احساس خوبی نسبت جناب آقای دکتر "ش" ندارم. به قول دوست عزیزم آقای متین خیلی مرغی دارد خودش را نشان می دهد. امروز جز ما دو نفر هیچ کس توی واحدمان حضور ندارد من هم برای اینکه راحت باشم در اتاقم را بسته بودم و سخت مشغول کار بودم که آمدند! اول فرمودند که چرا امروز اینقدر ناراحتی؟ اصلاً نمی خواهم ناراحت باشی هیچ وقت!!!!! بعدش هم در اتاقم را باز کردند و گفتند این در نبند دلم می گیرد!!!!!!! بعدترش هم نشستند روبه رویم از خاطرات سفرشان به انزلی گفتند که به دعوت یکی از دوستانشان رفته بودند یک ویلای آنچنانی که پر بوده از زنان و مردان آنچنانی تر و استخر داشته ، نوشیندنی های رنگ و وارنگ داشته ، بزن و برقص داشته و ... و از آنجایی که ایشان به دلیل نبودن همسر و فرزندانشان مجبور شده بودند تنهایی بروند دوست گرامشان پیشنهاد می دهد با یکی از خانم های سانتی مانتال آنجا طرح رفاقت بریزد و ایشان چون بسیار متعهد بوده و آدمی پای بند به زندگی است پیشنهاد رفیق شفیقش را رد میکند و توی یک حرکت انتحاری انزلی را به قصد تهران ترک می کند!!!! یعنی دلتان بسوزد ما اینطور همکار مبادی آدابی داریم !!!!
اصلاً خوشم نمی آید از آدمهایی که می نشینند با حرص و لذت از یک واقعه صحبت می کنند بعد در انتها همان واقعه را بسیار زشت و به دور از شأن و شخصیتشان می دادند...
آهنگ های دوران نوجوانیم را گوش می کنم ، لبخند میزنم و حس میکنم همان دخترک شاد هستم با آرزو های بزرگ دست یافتنی...
اصلا شبیه آرزوهایم نشدم،
آرزوهایم دست یافتنی نبودند،
مهم نیست!
همین که گاهی با همه وجودم حس میکنم که خوشبختی کافی ست.
گاهی هم احساس شوربختی میکنم
گاهی هم فکر میکنم که دنیایم به آخر رسیده
اما مهم نیست!
وقتی می دانم در همیشه به روی یک پاشنه نمی چرخد...
*تقریباً یک ماهی ست که آقای دکتر "ش" همکار جدیدمان شده. ظاهراً بسیار آدم موقر ، فهمیده ، تحصیل کرده ، آشنا به کار و ... است و خدایی توی این یکماه هیچ برخورد ناشایست و یا حرف نا حسابی از ایشان نشیندم اما نمی دانم چرا حس می کنم اینقدرها هم که نشان می دهد خوب نیست.
*اصلاً نمی خواهم بی دقتیم در کار را توجیه کنم اما فکر می کنم که شاید ضدحالِ چند ساعتِ ناشی از اشتباه من برای آنها به خاطر نارضایتی حداقل پنج نفر دیگر بود. برق چشم های "ک" وقتی فهمید اشتباهم احتمالاً کل داستان آنها را هوا می کند دیدنی بود!!!!
به بعضی هام باید گفت دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست!
*ساعت کاری دارد تمام می شود و من تقریباً جز وبگردی و وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی هیچ کار مفیدی نکردم و اینجاست که باید به خودم بگم : "خجالت بکش حتماً باید زور بالا سرت باشه که کار کنی؟"
باید خجالت بکشم اما نمی کشم ، صدای درونم دارد اغفالم می کند! لامصب حتی اگر اغفال هم می کند بیراه نمی گوید.
می گوید : " اینهمه مسئولیت پذیر بودی و کارهایت را به موقع انجام دادی چند بار تشویق شدی؟ چند بار به خاطر کارهای مثبتت پاداش گرفتی؟ اما دیدی که چطور برای یک بی دقتی تنبیه شدی ! نترس هیچ اتفاقی نمی افتد ، شنبه هم روز خداست. شنبه تنبلی امروز را جبران کن."
صدای درونم به من حق می دهد که یک روز بی حال و حوصله باشم. باید ازش تشکر کنم. ممنون!
*چند روز پیش عطرِ زیادی شیرینش حالم را بهم می زد و امروز حالم از خودش بهم می خورد!
*هر وقت جیبم خالی تر است بیشتر خرج می کنم. خودم را به یک ناهار مفصل دعوت کردم و برخلاف همیشه تا ته غذایم را خوردم. حالا هم از زور سنگینی ولو شدم روی صندلی با یک دنیا کارهای انجام نشده که مثل خوره افتاده اند به جانم. این حس مسئولیت پذیری آخرش من را خواهد کشت...
*دیروز بعد از آن ماجرا تقریباً هیچ کاری انجام ندادم ، و این یعنی کارهای عقب افتاده دیروز را امروز باید انجام بدهم. یک لیست بلند و بالا هم از کارهایی که بایستی در غیاب رئیسم برایش انجام بدهم دارم ، کارهایی که امروز باید انجام بدهم هم هست و این یعنی امروز باید بسیار پرانرژی و با حوصله باشم که نیستم. امیدوارم به خیر بگذرد امروز ...
*یک دلخوری بزرگ توی دلم داشتم از یک حرف ظاهراً ساده که مثل شوخی^^^ عنوان شده بود. می خواستم توی پستوی دلم نگهداریش کنم و یک روزی یک جایی تلافی کنم اما نشد. ناراحتیم را به زبان آوردم همان دیروز و گفتم که چقدر از این شوخی دلخور و دل شکسته شدم. برایش عجیب و غیر قابل باور بود اینهمه دلخوری و به جای معذرت خواهی و سعی در برطرف کردن ناراحتیم فقط اصرار کرد که این فقط و فقط یک شوخی بوده. حالا می دانم که من این دلخوری را چند روز دیگر کلاً فراموش می کنم اما یک نفر هست که توی ذهن من زندگی می کند ، کمی دیوانه است این را قبلاً هم گفتم! به ناخودآگاهم دسترسی دارد و گاهی خیلی نامحسوس من را سوق می دهد سمت کاری که تلافی جویانه باشد برای اتفاقات دردناک بایگانی شده توی ناخودآگاهم ! و همیشه من وقتی می فهمم کینه جویانه برخورد کردم که کار از کار گذشته و ناخودآگاه انتقام گرفتم. بعد می نشینم غصه می خورم که چرا این کار را کردم؟! بعد همان دیوانه توی مغزم شروع به صدور بیانه های احمقانه ای می کند که این بازی روزگار است و شروع به رفع اتهام از خودش می کند و دعوایمان می شود با هم ، دعوا می کنیم ، دعوا می کنیم و دعوا می کنیم! اینقدر که خسته می شویم و رها می کنیم و می خوابیم و فردا که بیدار شدیم فراموش می کنیم و این داستان ادامه دارد ...
این بار اینها را نوشتم شاید یادم نرود ! شاید این دلخوری نرود توی بایگانی ناخودآگاهم ! شاید قبل از فراموش شدن حل شود و از بین برود ! شاید بشود مهارش کرد اگر حل نشد ! و کلی شایدهای دیگر ...
پی نوشت:
^^^ یک معلم ریاضی داشتم زمان دبیرستان که بسیار زیاد هم دوستش داشتم و دارم ، او هم خیلی دوستم داشت و نمی دانم هنوز هم دارد یا نه. یک روز که داشت درس می داد و جزوه می گفت (از جزوه گفتن بدش می آمد چون اگر از جمله ای تند رد می شد و ما عقب می افتادیم از نوشتن نمی توانست برگردد عقب و دوباره آن جمله تکرار کند اما به اجبار ما جزوه می گفت) من عقب افتادم و آمدم از روی جزوه دوستم بنویسم که با حالتی بسیار تند و کودکانه جزوه اش را کشید آن طرف و گفت نمی ذارم از روی دفترم بنویسی!!! من هم کودکانه تر دلم شکست و معلم عزیزم هم که شاهد این ماجرا و دلخوریِ شاگرد مورد علاقه اش بود به دوستم تشر زد که این چه کار بچگانه ایست؟ و دوستم هم در جواب آقا معلم گفت که این فقط یک شوخی بود!
آقا معلم هم نگاهی عاقل اندر سفیه به هر دو نفرمان کرد و درس و جزوه را کنار گذاشت و گفت :
"بچه ها ! شوخی بر سه نوع است :
1-گاهی شوخی می کنی که فقط بخندی ، نه قصدی دورنش پنهان شده نه غرضی!
2-گاهی حرفی را که نمی توانی به شخصی صورت جدی بگویی را با شوخی عنوان می کنی که طرف را متوجه اشتباه یا خطایش بکنی!
3-گاهی حرفی را به شوخی می گویی که فقط طرف مقابلت را ناراحت کنی چون در عالم دوستی نمی خواهی با جدیت دلخورش کنی!
حالا خانم "ف" فکر کنید که شوخی شما جزء کدام دسته است؟!
و من امیدوارم هیچ کدام از شما هیچ وقت نوع سوم را انجام ندهید."
از آن روزها ده سالی می گذرد اما این حرف توی ذهن من حک شده و همیشه سعی می کنم مورد سوم را انجام ندهم و تازه به نظرم مورد دوم هم خیلی جالب نیست. به نظرم شاید خیلی بهتر باشد آدم حرف هایش را دوستانه بزند و یا اینکه اگر می شد حرفهایش با مثال و به در زدن و دیوار تو گوش کن باشد تا شوخی هایی که شاید باعث آزار و دلخوری طرف مقابلت باشد.
وقت هایی هم کسی با من شوخی می کند که باعث آزارم می شود می نشینم فکر می کنم که شوخیش از کدام نوع بوده؟ اگر توانستم توی گروه اول بگذارمش که می خندم و ناراحتیم پر می کشد و می رود. اگر توی گروه دوم جا گرفت سعی می کنم به جای دلخوری اشتباهم را پیدا کنم و سعی در رفع اشتباه کنم و اگر جزء شوخی های دسته سوم بود که تا چند ساعتی ناراحت می مانم بعد شانه هایم را می اندازم بالا و می گویم بی خیال و فراموشش می کنم که گاهی وقت ها احتمالاً می رود توی ناخودآگاهم و ...
یک بی دقتی حقوق دو ماهم را بر باد داد...این یعنی دو ماه باید از صبح بیایم سرکار تا شب و آخرش هم هیچ !
سرم دارد منفجر می شود ...
طنزگونه برخورد کردن آدمها با مسائل خیلی تلخ آزارم می دهد. بیان مسائل تلخ اجتماعی به زبان طنز خوب است و عنوانِ طنز گونه اش شاید بهتر جواب دهد ، شاید زودتر حل شود ، شاید بیشتر مورد توجه مسئولان قرار گیرد اما در مورد معضلات خیلی تلخ آزار دهنده است.
اتفاقات اخیر مکه از آن خیلی خیلی تلخ هاست. با اینکه من اعتقادی به حج رفتن ندارم. با اینکه حتی قبل از واقعه منا ، حتی قبل از افتادن چرثقیل ، معتقد بودم آنهایی که رفته اند نباید می رفتند و کمی هم عصبانی بودم به خاطر رفتنشان اما حالا حالم خوب نیست. مرگ آدمها ، آن هم در این حد گسترده ، با آنهمه درد ، با هر اعتقادی ، با هر ملیتی و با هر رنگی دردناک است کاش آدمها اینقدر راحت شوخی نمی کردند با دردهای دیگران ...
این روزها به شدت توجه طلب شده ام. خواسته های توجه طلبانه ام را با زبان کودکانه ، با خنده و لودگی عنوان می کنم. جواب هایش اما نه با زبان کودکانه است ، نه با خنده و لودگی ! بالغانه است ! دلم می گیرد از بلوغ بی موقعِ اش...
*گاهی وقت ها دلم می خواهد خفه اش کنم. این خواسته از 00:55 بامداد دیشب زیر گلویم ایستاده! تند و گزنده صحبت می کنم اما باز هم دلم می خواهد خفه اش کنم!!!!
*مثلاً روزها دارد کوتاه می شود ، مثلاً شب ها دارد بلند می شود.
پس چرا روزها اینقدر طولانی ست؟
پس چرا شب ها اینقدر زود صبح می شود؟
*یک نفر برایم پیام می فرستند که "خودت خوبی؟"
به طرز احمقانه ای خوشحال می شوم. مثلاً یک نفر جدای از کار و مشغله های روزانه فقط حالم را می پرسد. مثلاً چاپلوس نیست. من هم مثلاً می روم سفارشش را می کنم که کارش را زودتر انجام دهند ...
هفته گذشته رئیسم یک فرم در اختیارم گذاشت که بر مبنای آن کارمندان موظف می شوند که هر روز کارهایی را که انجام میدهند را یادداشت کنند و آخر هفته به مافوقشان تحویل دهند. هفته گذشته از پر کردنش شانه خالی کردم اما می دانم این هفته راه فراری نیست برای همین از دیروز هر کاری که انجام میدهم را توی سررسیدم می نویسم که یادم نرود. مسخره است یک خط توضیح برای انجام کاری که گاهی ساعتها وقتم را می گیرد. از این سیستم کنترل محسوس خوشم نمی آید...