هر روز صبح وقتی بیدار می شوم با خودم عهد می کنم که عصر راس ساعت پنج از شرکت بیایم بیرون و یک راست بروم خانه و ولو شوم روی تخنم و بخوابم
این عهد تا ساعت ده یازده صبح همراه من است ، جوری که اگر دوستی ساعت نه صبح تماس بگیرد و بخواهد که عصر برویم یک جایی قطعاً از من خواهد شنید که " نه ، من امروز زود باید بروم خانه"
اما یازده به بعد داستان فرق می کند ، طوری که اگر برنامه ای پیش بیاید به احتمال خیلی زیاد پذیرفته می شود.
و اما ن از دو سه بعد از ظهر به بعد!!!
اگر هیچ تماس و پیشنهادی برای بیرون رفتن نداشته باشم خودم دست به کار می شوم تا برنامه ای بچینم.
و این داستان هر روز و هر روز تکرار می شود...
*قطعاً شری دامنمان را خواهد گرفت به خاطر ارسال نامه ی سراسر انتقاد به خانم "س"! اما چاره ای نداشتیم وقتی مسائل با گپ و گفت حل نمی شوند.
باید منتظر یک نامه انتقادآمیزتر ، چند تایی تماسِ طولانیِ جیغ جیغ طور در جهت رفع اتهام و تعدادی عملیات انتحاری در جهت زیر آب زنی پیش مدیر باشیم!
خدا به دادمان برسد...
*با یک فاصله کوتاه تمام حرصم را سر دو تا از نرهایِ بی مغزِ نفرت انگیز خالی کردم. خیلی خوش شانس بودند که ارتباطمان تلفنی بود وگرنه با ناخن هایم چشم هایِ بی خاصیتشان را در می آوردم...
رئیسم عکس العمل هایم را با لبخند تایید می کند.
*تعطیلی چند منطقه تهران برای برگزاری اجلاس سران کشورهای صادر کننده نفت ، کمک ملموسی به کاهش ترافیک صبحگاهی داشت به طوری که دلم خواست هر روز به دلایلی قسمتی از شهر تعطیل باشد...
دیروز بعد از کار با همکارم (همان حسابدارمان که قبلا گفتم اوایل خوشم نمی آمد ازش) رفتیم کافه "هیچ" و چند ساعتی نشستیم. بیشتر او صحبت کرد و من شنونده بودم. از داستان عشق آتشینش گفت که چند سال پیش تمام شده و او دیگر نتوانسته عاشق شود. معمولاً وقتی دوستی دارد داستانی از زندگیش را برایم تعریف می کند سعی می کنم که چیزی نپرسم تا راحت بتواند حرفش بزند و هرجا که صلاح دید نباید بدانم را نگوید اما دیروز داستان عاشقانه شان اینقدر عاشقانه و عاری از ایراد بود که یک جایی پرسیدم : " خب چی شد که بهم خورد؟" جوابش جالب بود!
"یک روز آمد و همه چیز را تمام کرد ، گفت دیگر نمی خواهد ادامه دهد ، گفت که به این نتیجه رسیده که نمی تواند خوشبختم کند. "
توقع نداشتم رابطه شان اینجوری تمام شود ، از این پایان هایی که یک نفر تصمیم می گیرد به جای هر دو نفر خوشم نمی آید. مخصوصاً از وقت هایی که آن یک نفر می گوید می روم به خاطر خوشبختی تو! واقعیت ، این احساس آبکی ایثار لجم را در می آورد.
اما قصه همین جا تمام نشد ، باز فلش بک زد و از نماهای دیگر رابطه شان تعریف کرد و یک جایی بین صحبت هایش وقتی توی اوج احساسات بود گفت : "یک دختر رابطه مان بهم زد!" بعد خیلی زود گفت : "البته من مطمئنم که هیچ وقت خیانت نکرده ، اصلاً آدم خیانت نبود!"
برای اینکه راحت باشد نه سوالی کردم ، نه اظهار نظری. او هم باز بین صحبت هایش گفت : "بعد از این همه سال هنوز با آن دخترک رابطه دارد!" بعد انگار با این حرف با دست های خودش قداست عشقشان را لکه دار کرده باشد و از این کثیف کاری پشیمان شده باشد زود گفت : "البته رابطهِ رابطه که نه ، از همین دوست های اجتماعی هستند. او هیچ وقت به من خیانت نکرد ، هیچ وقت ، اصلاً آدم خیانت نبود!"
حالا بماند که به گفته خودش یک بار مچشان را توی خانه پسرک می گیرد و از عصبانیت می زند زیر گوشش! اما خیانتی در کار نبوده!
به نظرم تمام شدن یک رابطه عاشقانه با خیانت یکی از طرفین ، یکی از بدترین و دردناکترین پایان هاست اما انکار آدم ها برایم جالب و غیر قابل درک است. اولین باری نیست که یک نفر می نشیند از یک عاشقانه نافرجام برایم می گوید و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود اما چیزی که تقریباً توی تمام قصه های عاشقانه نافرجام که خیانت عامل پایان ماجراست مشترک است ، انکار اصل قضیه است!
شاید انکار ، دردش را کمتر می کند !
شاید باورش ، باور احمق بودن را تشدید می کند!
شاید باعث می شود ته مانده اعتماد به نفسی که با فهمیدنِ ترجیح دادن یک نفر به تو میمیرد ، نمیمیرد!
شاید ...
در هر حال ، فرار از واقعیت و تکرار یک دروغ جوری که خودت هم به مرور باورش کنی خوب نیست. چون یک روزی ، یک جایی حقیقت ها هجوم می آورند به سمتت و به اندازه همهِ روزهایِ فرار درد خواهی کشید ، احساس حماقت خواهی کرد و اعتماد به نفسِ کاذبت پر خواهد کشید! آن وقت تو می مانی و زخم هایی که درمان نمی شوند...
یک عالمه حرف دارم اما نوشتنم نمی آید.
انگار حرفهایم رفته اند دور گردنم را سفت چسبیده اند ، انگار یک آدم غول پیکر دست هایش را قلاب کرده باشد دور گلویم!
از اینکه به خاطر کارم مجبورم با بعضی آدمها معاشرت حتی از نوع تلفنی داشته باشم بیزارم اینقدر که چندش آورند ، اینقدر که فکر می کنند زیادی خوشمزه و جذاب هستند ، اینقدر که شعورشان نمی رسد با همه زن ها نباید لاس بزنند ، بداخلاقی و تندی ، خشکی و بی محلی هم هیچ تاثیری رویشان ندارد. به نظرم اینها مرد نیستند ، نرهای بی مغزی هستند که از فرط احمق بودن فکر می کنند همه دنیا قلمرو آنهاست و اجازه تعرض به همه را دارند.
لعنت به اجبار...
از وقتی که با سایت طاقچه آشنا شدم دلم می خواد تبلت داشته باشم. درسته که خوندن کتاب واقعی یه حال و هوای دیگه داره اما پی دی افش هم یه سری مزایا داره ، مثلاً وقتی با تبلت کتاب می خونی نیازی به روشنایی نیست ، می تونی همیشه و همه جا تعداد زیادی کتاب همراهت باشه بدون اینکه کیفت یا دستت سنگین باشه .
از اونجایی که من کلاً خیلی اهل مطالعه نیستم و هر لحظه با توجه به حالی که دارم می تونم موضوعی واسه مطالعه انتخاب کنم و اکثر مواقع هم خونه نیستم که به کتابخونه دسترسی داشته باشم ، داشتن یه تبلت و تعدادی کتاب مجازی بهم کمک می کنه که بیشتر مطالعه کنم.
اونایی که تبلت دارید حتما یه سری به طاقچه بزنید ، مخصوصاً که تا آخر هفته به مناسبت هفته کتاب تعدادی از کتاب هاش رو رایگان می تونید دریافت کنید.
از دو روز پیش که حقوق گرفتم دلم میخواهد برای مامان پالتو بخرم اما قیمت ها هیچ تناسبی با موجودی حسابم ندارند.
دلم خیلی گرفته. مسخره است ، این روزها وقتی می روم سرکار تاریک است وقتی هم که بر می گردم همینطور اما نمی توانم برای مامان جانم یک پالتو بخرم.
حرف هم که بزنم می گویند دارم ناشکری می کنم. می گویند خیلی ها آرزوی همین موقعیت من را دارند.
مسخره است ، خریدن یک پالتو برای مامان مگر خواسته بزرگی ست؟!
دارم فکر می کنم به آدمهایی که با درآمد من باید یک خانواده را بچرخانند ، پشتم می لرزد و بغضم بزرگتر می شود.
حالم خوش نیست.
بغض دارم ...
*به نظرم احساس سرخوشی و عدم خستگی هیچ ربطی به تعدادِ ساعت هایِ خواب ندارد.
همین که سحرخیز نباشی کافی ست.
حداقل برای من که اینطور است. یعنی ساعت نه شب هم که بخوابم صبحِ زود سخت بیدار می شوم اما اگر ساعت چهار صبح بخوابم ، ده صبح بدون احساس خواب آلودگی و خستگی از جایم بلند می شوم.
*فایلی که تو جابجایی پریده بود با ریکاوری برگشت. اگر برنمی گشت حداقل یک ماه اسیر می شدم تازه در آخر قطعاً میزان قابل توجهی از اطلاعات را از دست می دادم.
دست آقای "د" درد نکند.فکر کنم عاشق شده ، دیروز فقط خودش را توی دفترمان جا نگذاشت...
*دیروز بالاخره حقوق مهرماه پرداخت شد ،اما آنقدر دیر که تقریباً همه اش را بدهکارم. دچار درد بی درمان پیش خوردگی شدم.
*خوب نخوابیدن و خستگی ادامه دارد.
*ترم جدید کلاس زبانم از امروز شروع می شود.
دارم به نرفتن فکر می کنم.
نمی روم.
دلم گناه دارد.
باید به خواسته اش توجه کنم.
*چند روزی می شود که سر هر موضوعی بحثمان می شود.
از دعوا بیزارم.
خیلی زود اعصابم را فرسوده می کند.
حالا هم اعصابم فرسوده شده...
*خانم "ش" بد جوری توی قیافه است.
انگار من گفتم او اپراتور باشد.
اگر غر بزند قطعاً اخراج می شود.
امیدوارم غر نزند...
*همیشه توی کشوی میزم مقداری تنقلات داشتم که معمولاً خیلی دیر به دیر تمام می شد اما روز اسباب کشی به یکباره خورده شد. بچه ها خسته بودند و گرسنه و دم دست ترین خوردنی ممکن تنقلات من بود.نوش جانشان...
از صبح دلم می خواهد یک چیزی بخورم اما ندارم.
اگر زحمت می کشیدند و حقوق مهر ماه را می داند می رفتم از مغازه خشکبار نزدیک اینجا مقداری میوه خشک می خریدم ، عجیب هوس کردم.
لعنت به بی پولی...
دیشب تمام تلاشم برای آرام بودن و خوابیدن بی نتیجه ماند ،
وقتی هم که خوابم برد ، خواب راحتی نبود. توی خواب جای عجیبی بودم که خیلی هم زیبا بود ، یک سری کوه شنی بود که توی دره هایش پر از آب زلال بود که با وجود عمیق بودن ته ش پیدا بود. اگر تکان می خوردم احتمال افتادنم توی آب زیاد بود ، اگر می نشستم هم بالاخره می افتادم ،شن های زیر پایم به مرور خالی می شد و می افتادم ، توی خواب می دانستم که دریاچه ی زیر پایم خیلی سرد است ، اما نگرانیم از سردیش نبود. چون شنا بلد نیستم می دانستم غرق می شوم.به نظرم یکی از وحشتناک ترین و فجیع ترین حالت های مردن خفگی توی آب است. هنوز نیفتاده بودم توی آب اما از ترس نفسم بند آمده بود تا اینکه اگر اشتباه نکنم دایی جانم آمد و نجاتم داد از معرکه اما خطر کاملاً رفع نشد ، روی یک لبه باریکِ شیب دارِ شنی راه می رفتیم. هم خیلی ترسیده بودم هم دیدن آن همه زیبایی لذت داشت. حسم شبیه لحظه ارتکاب به گناه بود با این تفاوت که ترسش بیشتراز لذتش بود. گرچه سالهاست که مفهوم گناه توی ذهنم عوض شده. به نظرم آدمها فقط زمانی مرتکب گناه می شوند که حق یک آدم دیگر را ضایع کنند یا در حقش ظلم کنند و در اکثر موارد ظلم کردن و ضایع کردن حق دیگری لذتی ندارد برایم. گفتم اکثر موارد ، چون چند وقتی ست که ذهنم درگیر مسئله ای شده که هم بسیار لذت بخش است ، هم گناه است.
شاید خواب دیشبم یک جوری به افکار چند وقت اخیرم مربوط شود. اگر بنشینم و به فکرهایم ادامه دهم ، بالاخره دیر یا زود درونش غرق می شوم ، توی خوابم هم اگر می نشستم بالاخره زیر پایم خالی می شد و می افتادم اما بلند شدم با وجود تمام ترس هایم! دایی جانم کمکم کرد توی خواب اما مطمئنم اگر او هم نمی آمد و کمکم نمی کرد من رفتن و احتمالاً غرق شدن را به نشستن و دیرتر غرق شدن ترجیح می دادم با اینکه خیلی ترسو هستم ، با اینکه به نظرم غرق شدن و خفگی یکی از فجیع ترین مرگ های دنیاست.
از کجا به کجا رسیدم!!!
آمده بودم بنویسم که خوب نخوابیدم ، خسته ام و خوابم می آید که شد این !
وقتی شروع به نوشتن کردم اصلاً فکرش را نمی کردم که اینها را بنویسم و طی نوشتن شان به این نتایج برسم!
پس نوشتن خوب است ، به آدم کمک می کند زندگی و اتفاقاتش را و حتی خواب ها و کابوس هایش را بهتر تحلیل کند...
تنهایی آمده ام کافه
حالم یک طور عجیبی ست ،
دلم می خواهد غر بزنم ،
دلم می خواهد با یک نفر حرف بزنم،
حرفه حرف که نه ،
دلم می خواهد غر بزنم ،
بعد آن یک نفر هم بنشیند و گوش کند ،
یک جاهایی سکوت کند ،
یک وقت هایی هم تاییدم کند و بگوید حق با من است ، حتی اگر حق با من نیست!
قبلا یک دوستی داشتم که با هم می آمدیم کافه ، حرف می زدیم ، غر می زدیم ، بغض می کردیم ، می خندیدیم و می رفتیم خانه هایمان. من سبک می شدم ، او را نمی دانم. احتمالا او سبک نمی شد که دیگر نیست!
دلم یک دوست خوب می خواهد. یک رفیق شفیق .
گرچه گاهی فکر میکنم شاید دوست خوبی نیستم برای هیچکس!
من خوب نیستم !
خوب نیستم که او همین امروز که خوب نیست نمی خواهد اینجا باشد.
خوب نیستم و این شاید و اما و اگر ندارد.
باید می نوشتم من قطعا دوست خوبی نیستم و فاجعه این است که حتی نمی دانم چرا؟!!
دانستن بعضی چراها مهم است ...
بهتر است چشم هایم اینقدر ندود روی پله ها وقتی کسی بالا می آید.
این تنهایی امشب تمام نمی شود...
از وقتی واحد پایین با بالا ادغام شده کاملاً دو دسته شدیم. یک دسته بچه های واحد فروش ، یک دسته هم مالی ، ما و ...
دقیقاً نمی دانم این دو دستگی چرا و چگونه به وجود آمد ، فقط می دانم که خوب نیست ، یعنی به نفع هیچکس نیست.
مثلاً میز من شده خار چشمشان ، جوری که آقای "م" با آن سن و سالش چند باری متلک هایی در مورد میزم که از این مدیریتی هاست گفته و من دفعه اول گفتم :
"ای بابا ، از مدیریت مگر میزش به ما برسد فقط" و خندیدم ، و تا همین امروز که اتاق و میزهایمان را به اتاق چرچیل نسبت داد تنها به لبخندی اکتفا می کنم.
یکی نیست بهشان بگوید واحدِ شما که از همه واحد ها بزرگتر و مجهزتر است ، فقط اینقدر زیاد و بی خاصیت هستید که به خاطر کمبود جا نتوانستید میز به قول خودتان مدیریتی داشته باشید وگرنه ذاتاً همه تان مدیر هستید خدا را شکر.
همین حالا به ذهنم رسید شاید این تفرقه ریشه در حسادت داشته باشد ، شاید هم یک سلسله سوءتفاهم دو تکه مان کرده!
کاش زودتر اوضاع به حالت عادی برگردد. هوای مسموم دفتر اذیتم می کند...
بعد از کار رفتم هدستی که دیشب با قیمت نسبتا بالایی خریده بودم و مفتش گران بود را با یک هدست بهتر عوض کنم که همی بوی گل آمد و مغازه داربا خنده همی فرمود :" کار بچه هنری های دانشکده هنر است ، این ها نزنند کلاهشان پس معرکه است ، همه شان گل باز هستند. "
دوست صاحب مغازه هم فرمود : "دوستی دارم که گل می زند که بیاید روی زمین و نرمال شود! و خانواده اش هم کنار آمدند با گل زدنش! "
مغازه دار هم باز با خنده گفت : "لامصب مخ شان را باز کند!"
دختری هم آنجا بود که تا قبلش تقریبا منفعل بود اما در نهایت حدس زدم صنمی با پسرک مغازه دار دارد چون بعد از این مکالمه با حالتی نیمه مشکوک و عصبی گفت : "تو از کجا می دانی؟ ؟!"
فکر کنم دخترک ترسیده بود نکند شاهزاده رویاهایش خدای ناکرده گل باز از آب در بیاید ، اما معلوم بود پسرک پاستوریزه تر از این حرف هاست. برای آرام کردن دخترک گفتم : "دانشکده هنر که همین جاست ، بعدش فهمیدنش خیلی هم سخت نیست ، من هم شنیده بودم و تازه یکی دو مورد هم دیدم که وقتی گل می کشند استعدادشان شکوفا تر می شود. البته بعد از مدتی هم تعطیل می شوند. "
اینها را گفتم تشکر کردم ، هدست را برداشتم و از مغازه آمدم بیرون.
بعد هم کمی قدم زدم ، فکر کردم که من هم اگر می رفتم توی خط نعشه جات شاید زمان دانشجویی طرح های خیلی شاخ می زدم و یا شاید بهتر می نوشتم و احتمالا یکی دو تا هم کتاب چاپ می کردم ، کمی هم معروف می شدم و بعد به دلیل استعمال نعشه جات گوشه ای از دنیا چپه می شدم و تا آخر عمرم با توهم شهرت ، مهم بودن و زیادی روشن فکر بودن زندگی می کردم. به تفکراتم خندیدم و خوشحال شدم که سنگین ترین خلاف زندگیم هر از گاهی سیگار کشیدن بوده ، خوشحال شدم که آدمی کمی شناخته شده با توهم شهرت نیستم. خوشحال شدم به خاطر خوشبختی های کوچکم، به خاطر قابل لمس بودنشان. ..
یک فایل خیلی مهم از اطلاعات کارهایی که از ابتدای سال 94 تا هفته گذشته انجام داده ام و کارهایی که باید در آینده انجام دهم توی این جابجایی ها پرید.
آقای "د" قول داده چهارشنبه می آید هارد کامپیوترم را می برد و تا شنبه فایل را با ریکاوری برمی گرداند.
اما اگر برنگردد جمع آوری مجدد آن حجم از اطلاعات ساعتها وقتم را خواهد گرفت ، تازه احتمالاً بازیابی دوباره بعضی اطلاعات غیر ممکن باشد.
دارم از استرس خفه می شوم.
اگر کسی اطلاعاتی درباره ریکاوری فایل های از دست رفته دارد بگوید شاید استرسم کمتر شود.
یک آلبوم از گروهی لبنانی که همه آهنگ هایشان به جز یکی بدون کلام است را گوش می کنم. بی نظیر است و لذت بخش.
موسیقی خوب بال می شود برای روح آدم. روحم دارد پرواز می کند...
بالشتم از اشک خیس شده و دلم پر از غصه.
"شوخی بود ! سوءتفاهم شده! اشتباه برداشت کردی! اشتباه متوجه شدی! فقط شوخی بود! اشتباه برداشت کردی! نباید دلخور می شدی! اشتباه متوجه شدی! بدون برنامه ریزی بود! شوخی بود! اشتباه برداشت کردی!"
تو شوخی می کنی ، من دلخور می شوم،
اینقدر زیاد که بی اداره بغضم می شکند،
بعد تو در جواب این حجم عظیم از دلخوری بارها از برداشت اشتباهیم می گویی و از اشتباهی فهمیدم!
و من به این فکر می کنم که تو راست می گویی فقط یک شوخی ساده بوده بدون هیچ قصد و غرضی ، اما کاش به جای پر رنگ کردن برداشت اشتباهیم و اشتباه فهمیدنم یک بار می گفتی ببخشید که با یک شوخی ساده تا این حد باعث دلخوریت شدم ،همین!
*بعد یک هفته بسیار پرکار امروز هم مجبور شدم بیایم سرکار، چقدر خوب است که تقریباً هیچ کس نیست ، کار کردن توی سکوت را بیشتر دوست دارم.
*همین امروز آقای مدیر گفت که می خواهد عذر خانم "ش" را بخواهد. دلم یک طوری شد ولی تقصیر خودش است اینقدر که توی این هفته آمد پیش من ، جلوی رئیس غر زد که چرا میزم را اینجا گذاشتند ؟ چرا داخلی من این است ؟ چرا من تلفن جواب دهم؟ چرا؟چرا؟چرا؟
رئیس هم غرغرهایش به را به مدیر گفته ، مدیر هم تصمیم گرفته اخراجش کند.
آقای مدیر از من خواست اطلاعاتم را بیشتر کنم و چندباری بروم کارخانه و از نزدیک شاهد کارشان باشم. حرفهایش به دلم نشست. یک جایی هم وسط حرفهایش بغض کردم وقتی گفت : "توی زندگیم سختی زیاد کشیدم و خیلی ها وقتی به اینجا نرسیده بودم عذابم دادند، شاید یک جاهایی عصبانی شوم و چیزی بگویم اما قلباً نمی خواهم کسی از من برنجد و دوست ندارم حالا که به اینجا رسیدم کارمندهایم عقده ها و دلخوری های جوانی من را داشته باشند."
*از حسابدار جدیدمان خوشم نمی آمد. اما دارم به این نتیجه می رسم که خیلی هم آدم بدی نیست. بعضی از آدم ها توی نگاه اول خوب نیستند اصلاً اما به مرور زمان ثابت می کنند که در موردشان اشتباه کردی ، اما بعضی از آدم ها برعکس هستنددر نگاه اول فرشته اند اما مرور زمان ثابت می کند که فقط ظاهری دوست داشتنی داشتند. از فقط خوش ظاهرها می ترسم. خنجرهاشان توی آستین شان پنهان است و زخم هایشان بسیار دردناک ...
*مردم دنیا به دنبال وجود حیات روی کرات دیگر هستند آن وقت ما ...
امروز برای کاری رفتم توی یک اداره دولتی بعد وقتی وارد اتاقی شدم که کار داشتم از من خواهش کردند که بروم بیرون و من متعجب در حالی که نمی دانستم چرا اتاق را ترک کردم و متعجب تر دیدم آقا هم پشت سرم می آیند بیرون و توضیح دادند حرام است توی اتاق با هم باشیم. همه تلاشم را کردم چشم های گرد شده ام را پنهان کنم نمی دانم تا چه حد موفق بودم اما می دانم تلاشم احتمالا بیهوده بوده چرا که قطعا شاهد شاخ هایی که روی سرم سبز شد بود!!!
*امتحان فینال هم تمام شد. هیچ نظری در موردش ندارم،اصلا نمیدانم خوب نوشتم یا بد ، غلط نوشتم یا درست! و فکر می کنم این بی نظری بدتر وقت هایی ست که می دانی گند زدی...
*کمتر از یک ساعت دیگر امتحان دارم و دریغ از ثانیه ای مطالعه توی چند روز گذشته...
*جایم با رئیس عوض شد و این موضوع بسیار خوشحالم کرد و این خوشحالی را مدیون کامپیوتر 32 بیتی عزیزم هستم ، چرا که اتصال فکس تنها به کامپیوتر 32 بیتی میسر است که بسیار نزدیک به پارتیشن باشد و این امر تنها در صورتی امکان پذیر بود که من جایم را با رئیس عوض کنم...
*ترافیک بسیار سنگین است. دارم فکر می کنم که شاید به امتحان نرسم اصلا.
از رفتن سر جلسه امتحان بدون آمادگی بیزارم...
*حالا دیگر مطمئن هستم که آقای "د" آدرس وبلاگم را ندارد.
توی صفحه مدیریت وبلاگ ها آدرس نوشته نشده.
یکی بیاد لبخندم را جمع کند زیادی پت و پهن است...