*شب من بود امشب؟

*امشب شب من بود ، 

یعنی خودم اینطور فکر می کردم،

اما همه چیز یک طور دیگر شد.

زحمت کشید تا سر خیابان همراهیم کرد و ایستاد تا سوار تاکسی شوم ، حتی یادش رفت اصرار کند که بروم توی پایانه و با خطی ها بروم و وقتی زنگ زد که دیگر رسیده بودم تو محله مان. از این برخوردش ناراحت شدم  اما عصبانی نه.

دارم فکر می کنم آن روزهایی که نگرانیش عاصیم می کند را باور کنم یا بی خیالی امشب را که شب من بود؟!


*امروز سرکار اسباب کشی  داشتیم ، بچه های پایین آمدند بالا و با ما ادغام شدند و ما ( من و رئیس)  هم به خاطر کمبود جا مجبور شدیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و برویم توی واحد مالی.

میز من و رئیس ال شکل گذاشته شد و از فردا رئیس می تواند مانیتورم را رصد کند. این موضوع آشفته م کرده حسابی...


*امروز اتفاق مسخره تری هم افتاد. آقای "د" آمد بالای سرم و خواست لحظه ای چیزی را سرچ کند و من احمق هم فراموش کردم گوگل کروم را خارج کنم و صفحه وبلاگ های من بلاگ اسکای هم جزء تب ها بود و من وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود و او پشت سیستمم نشسته بود با اینکه یک جور هایی مطمئن هستم متوجه موضوع نشده و حتی اگر متوجه شده باشد هم آنقدر بیکار نیست که بیاد وبلاگم من را بخواند اما دلم شور می زند...

دیوانه  درونم دارد به آرامش دعوتم می کند برای اولین بار، حرف هایش خیلی هم بیراه نیست! میگوید بر فرض محال هم که صبح برای یک لحظه آدرسم را دیده باشد ، قطعا با توجه به مشغله های امروز و فراموش کاری شدیدی که دارد عمرا تا حالا یادش مانده باشد که صبح چی دیده.

و من برای اولین بار ترجیح می دهم به جای خود خوری بی جا به حرف هایش گوش کنم و بیشتر از این مخل آسایش خودم نشوم.., 

*درهم و برهم ، پر از تناقض ...

یک دنیا کار دارم که باید انجام شوند. اما حوصله شان را ندارم. نه اینکه توی روز بیکار بنشینم ، نه ، اما از انجام دادن بعضی کارهایم طفره می روم. حالم هم یک طور عجیبی ست. ناراحت نیستم ، خوشحال هم نیستم. حالم خوب نیست ، بد هم نیست. یعنی یک جور عجیبی گیجم...

توی گلویم هم یک بغض بزرگ دارم اما به جای اینکه اشکم را در بیاورد به خندیدن وادارم می کند ، خندیدن به چیزهایی که شاید خیلی هم خنده دار نباشند. 

فکر کنم دارد باران می بارد و من امیدوارم همین پیاده روی کوتاه تا سر بلوار ، زیر باران  حالم را بهتر کند...

*فلش بک نزن!

*سه شنبه امتحان فینال زبان دارم که حس می کنم هیچ شانسی توی قبول شدن و متاسفانه هیچ حوصله ای هم برای تلاش کردن ندارم!


*به طرز عجیبی توی جمع دوستانم ساکت شده ام طوری که هما چند ساعت پیش توی تلگرام پیام می دهد و علت سکوتم را جویا می شود...


*تمام پنج شنبه و جمعه وقت هایی که تنها بودم به گذشته فلش بک زدم و بیمارگونه خاطراتم را مرور کردم. دلتنگی احمقانه ترین حسی بود که می توانستم داشته باشم که متاسفانه داشتم! 

*وقتی بی سواد ها فیلم نقد می کنند!

یک آخر هفته سینمایی داشتم. دیشب با او رفتم سینما ، از بس که آدم منصفی هستم! از بس که می خواستم بین خانواده ام و او فرق نگذارم. اصلاً هم فکر نکنید که دیروز خودم دلم می خواست بروم سینما!!!

ارغوان فیلمی بود که دیشب دیدیم. به نظرم بد نبود اما می توانست بهتر باشد. از فیلم برداریش خوشم آمد ، یک جوری فکر می کردم دارم تئاتر می بینم. صدا برداریش هم خوب بود، صداهای ریز را خیلی خوب در آورده بود و یک جاهایی پررنگش کرده بود ، با پررنگ شدن صداهای ریز ،  انتقال حس هایی را که باید به بیننده منتقل می شد راحتتر شده بود شاید. یک سری عناصر هم مدام تکرار می شد ، مثل تصویر آن پنکه های قدیمیِ کرم رنگ که معمولاً توی خانه مادربزرگ ها بود ، یا حضور ظرف خرمالو جاهای که احساسات عاشقانه شروع می شد. فقط شاید اگر کارگردان ها با تجربه تر بودند یا شاید اگر بیشتر هزینه می کردند فیلم خیلی خیلی بهتر می شد ، حالا اگر رفتید فیلم را دیدید حتما به صحنه باز شدن چترها وقتی دوربین دارد از بالا تصویر می گیرد دقت کنید ، اگر وسطش هول نمی شدند سکانس خیلی خوبی از آب در می آمد...

و در آخر سکانس پایانی را اصلاً دوست نداشتم ، کارگردان فیلم را مثل قصه های کودکیمان تمام کرد ! "همه با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند! قصه ما به سر رسید کلاغِ به خونه ش نرسید!". به نظرم شاید بهتر بود سکانس پایانی توی خانه ارغوان باشد ، یا مثلاً همان جایی که آقای یگانه از آوا خواهش می کند که برساندش منزل ، کش دادن آخر داستان و پرداختن به جزئیات خوب نبود...


پ.ن :

متن بالا نقد یک فیلم از دیدگاهِ یک بیننده کاملاً بی سواد در زمینه سینماست...


*چهارشنبه 19 اردیبهشت

امروز با مامان رفتم سینما. فیلم خوبی بود با وجود تمام دردهایی که بیننده اش منتقل میکرد. هنوز لا به لای سکانس هایش گم هستم ، مخصوصا همان جایی که جلال آشتیانی  (نقش اول مرد) گفت : "من درد خودم رو آگهی کردم." ...

*کمپینِ حمایت از ...

صبح وقتی داشتم می آمدم سرکار توی خیابان ولیعصر یک بنر بزرگ دیدم که پایینش عکس چندتا بچه بود، بالایش هم نوشته بود "کودکان حرم" ، "کمپین حمایت از کودکان سوری". گویا یک پیج هم توی اینستاگرام دارند. خیلی خوب است کمپین هایی با هدف حمایت از بچه ها تشکیل شود اما سوال اینجاست وقتی سر هر چهارراه توی همین پایتخت حداقل یکی دو تا بچه ایستاده اند و گدایی می کنند ، وقتی توی همین ایران خودمان اینهمه کودک بی سرپرست یا بدسرپرست هست ، وقتی از خیلی ها شنیدم که مصبب اصلی جنگ در سوریه دولت خودمان است (راست و دروغش را نمی دانم ، از سیاست و بازی های سیاسی هم چیزی سرم نمی شود) راه اندازی این کمپین یعنی چی؟

به نظرم خیلی خوب است که آدم ها دور ه جمع شوند و سعی کنند با همکاریِ هم مسئله ای را حل کنند. تازه به نظرم فرقی نمی کند که این کمک ها به یک بچه ایرانی باشد یا یک بچه سوری یا به یک خانواده ایرانی باشد یا یک خانواده آفریقایی اما شاید بهتر بود از خودمان شروع می کردیم ، مثلاً همه دست به دست هم می دادیم تا کودکان کار را از چهارراه ها و خیابان های خودمان جمع می کردیم ، کمکشان می کردیم که درست زندگی کنند ، که درس بخوانند ، که برای خودشان و مملکتشان کسی شوند ، که وقتی بزرگ شدند آنها باشند که به رشد و پیشرفت سرزمینشان کمک می کنند و آنوقت به خاطر همین رشد و پیشرفت شاید دولتمردانمان مجبور نمی شدند جنگمان را ببرند توی یک کشور دیگر تا اینهمه زن و بچه آواره شوند و مردم مجبور شوند برای حمایتشان کمپین راه بیاندازند و ...

فقط خدا می داند هر بار با دیدن کودکان کار چقدر دلم فشرده می شود.

فقط خدا می داند پارسال با دیدن زن ها و بچه های سوری که آواره خیابان های استانبول شدند چقدر بغض کردم.

کاش می شد مسائل را ریشه ای حل کرد که مثلاً دیگر هیچ بچه ای آواره نباشد و هیچ کجای دنیا جنگی نباشد...

*خداحافظ دکتر "ش"

همین حالا آقای دکتر "ش" آمد برای خداحافظی، حالش یک طوری بود، صدایش می لرزید، شاید از عصبانیت بود، شاید هم از ناراحتی!

با اینکه بودنش را دوست نداشتم اما از رفتنش دلم گرفت. به بچه هایش فکر کردم ، به همسرش ، به خودش و به فرداها.

شاید خیلی زود برود سرکار ، شاید خیلی بیکار نماند ، شایدبرود  یک جای دیگر که از اینجا خیلی خیلی بهتر باشد اما امشب قطعاً شب سختی خواهد داشت و فردا سخت تر خواهد بود...

*یکی از بهترین ها دوست من است :)

*حس می کنم باید از یک سری روابط ظاهراً دوستانه یک طرفه بیرون بیآیم. دوستی یک رابطه کاملاً دو طرفه است!

پس خداحافظ دوستی های یک طرفه...


*-شیما؟

+جانم؟

_...

+جانم؟؟!

_دلم خیلی تنگ شده برات ، همین!

ته دلم قند آب کردند زیاااااد. اینقدر زیاد که از دیشب هنوز شیرین است.


*دیشب وقتی چهار روز از تولد یکی از بهترین دوست های دنیا گذشته بود تماس گرفتم و تولدش را با تاخیر تبریک گفتم. 

بعد از تماس هم دراز کشیدم روی تختم و مرور کردم خاطرات آن سال ها را، در حالی که لبخندِ شیرینی کنج لبم نشسته بود.

از دبیرستانمان ، از کلاس دوم ریاضی دو ممنونم به خاطر آشناییم با یکی از بهترین های دنیا...

*خدای من ، خدای آن ها !

از شب تاسوعا ، تا آخر روز عاشورا خاله ها و داییم و خانواده هایشان خانه مامان جون بودند. اینبار چون سفرمان خیلی کوتاه بود و مامان جونم کمی ناخوش بود خاله ها و دایی ترجیح دادند به جای بحث و دعوا که خانه کدامشان برویم و کجا بیشتر بمانیم ، بیایند آنجا دور هم باشیم.

این دور همی کوتاه و تقریباً ناگهانی همه مان را به وجد آورده بود ، طوری که تمام مدت به خنده گذشت. فقط هر از چند ساعتی بعد از یک خنده ی طولانی حداقل یک نفر می گفت : "خدا به خیر کند! چقدر خندیدم!" یا یکی دیگر می گفت: "خدایا ببخش که اینقدر خندیدیم!" یا جملاتی شبیه به این. خانواده ام یک جوری پیش خدا شرمنده بودند که خوشحال هستند. خانواده ام فکر می کردند حالا که بعد از مدتها یکی دو روز به بهانه دیدن ما می خندند باید از خدا بخواهند بعدش از دلشان در نیاورد. یادم می آید نه سال پیش وقتی آقاجون از پیشمان رفت توی مراسم ختمش با اینکه همه مان از ته دل غمگین بودیم اتفاقاتی می افتاد که بخندیم.بعد از هر بار خندیدن هم عذاب وجدان می گرفتم تا اینکه زنِ پسر عمه ی مامان گفت : "روح مرحوم شاد است که توی مجلس ختمش اتفاقاتی می افتد که همه بخندند." چقدر از این حرف خوشم آمد و چقدر به دلم نشست ، دیگر عذاب وجدان نداشتم برای خنده هایم چرا که ایمان داشتم آقاجونم بهترین همسر، پدر و پدربزرگ دنیا بوده و مطمئن بودم اگر بهشت و جهنمی باشد قطعاً جای آقاجونم توی بهشت است. 

آن شب هم فکر نکردم که خنده های ما خدا را خشمگین کند و خشم خدا بلایی سرمان می آورد.

نمی دانم شاید خدای من با خدای آن ها فرق می کند.

خدای من خشمگین نیست.

خدای من انتقام جو نیست.

خدای من مهربان است ، می خندد ، همراهی می کند ، کمک می کند ، دستم را می گیرد و همیشه هست.

می دانم با غم به خدا نزدیکتر نمی شوم.

می دانم دروازه نزدیک تر شدن به او اشک نیست.

پس می خندم و از ته دلم می گویم :

"ممنونم به خاطر همه چیزهایی که دارم و تلاش می کنم برای به دست آوردن همه چیزهایی که می خواهم."

*عوضی بود؟یا عوضی شد؟!!

هر بار که مرخصی می گیریم از بس که روز بعد ش کار دارم و همه چیز درهم و برهم هست کلافه می شوم و با خودم می گویم دیگر مرخصی نخواهم گرفت ، اما مگر می شود؟!

با اینکه صبح نیم ساعت زودتر رسیدم حتی وقت نکردم 5 دقیقه به گل هایم رسیدگی کنم ، حتی نتوانستم یک لیوان چای بنوشم. حالا این وسط بدخلقی های آقای مدیر و دعوایم با خانم "س" هم که دیگر قوز بالا قوز است. سرکار خانم فقط بلد شده تند تند حرف بزند و بلند بلند جیغ بکشد. رئیسم چند وقت قبل می گفت نمی داند که چرا این آدم یک دفعه اینقدر رنگ عوض کرده؟! می گفت سال اولی که عروس مدیرمان شده بود یک دختر خجالتی ، مودب و آرام بوده اما حالا شده یک آدم پررو ، بی ادب و پرخاشگر!!!

دارم فکر می کنم که از اولش اینطور بوده و خودش را آنطور نشان می داده یا عوض شدن شرایط و موقعیتش باعث شده اینطور شود؟؟!


*برگشتم

بالاخره با یک روز تاخیر برگشتم سرکار،

امروز حسابی درگیرم،

کارهایم روی هم تلنبار شده، 

اما در اولین فرصت می آیم.

دلم برای اینجا ، برای دوستانم و وبلاگ هایشان حسابی تنگ شده...

*ما از همان فلانی هاییم !

*کارخانه های تولید عطر در فرانسه باید بیایند ماندگاری و پراکنش بو را از سیر یاد بگیرند!

عطر می خری حداقل سیصد هزار نصف سیر یک هزاری هم خاصیت ندارند!

روسری آغشته به عطر اصل فرانسه هم صبح امروز نتوانست کمکی به بوی سیر ناشی از تنفس آقای توی تاکسی بکند. لامصب معلوم نبود چطور نفس می کشد یا چقدر سیر خورده که تا این حد آزار دهنده بو می داد.


*شنیده اید که می گویند فلانی خوشی زده زیر دلش؟؟!

خواستم همین جا اعلام کنم ما جزء همان فلانی هاییم که خوشی زده زیر دلمان...

وقتی خیلی بی دلیل با هم دعوا می کنیم و خیلی مسخره تر قهر می کنیم.


*چهار روز نمی آیم سرکار و خیلی نگران گلدان هایم هستم با اینکه به همکارم گفته سپرده ام فردا آخر وقت با آب پاش به سراغشان برود و یادش بماند پرده اتاقم را باز بگذارد تا گلهای عزیزم حداقل از نور بی بهره نباشند این چند روز ...

*انتقامِ شیرین خدا

تصمیم گرفته ایم چهارشنبه برویم شیراز و برای دیدار مامان جون عزیزم که این روزها خیلی ضعیف شده و برای دیدن نوه ها و دختر ته تغاریش مدام چشمش به در است

چند وقتی است یک ترس عجیبی افتاده توی دلم ، می ترسم خدای ناکرده برود از پیشمان قبل از اینکه حداقل بار دلتنگی هایم را سبک تر کنم. همین حالا بغض پیچید توی گلویم و با تمام تلاشی که برای مهارش داشتم قطره ای از چشمانم سرازیر شد. 

مامان جون من و خواهرهایم را سوای همه نوه هایش دوست دارد ، عشقش به مامان هم فرق می کند با بقیه بچه هایش. 

آقاجون خدا بیامرز هم همین جور بود. نمی دانم شاید چون مامان ته تغاری ناخواسته ایست که با اختلاف نسبتاً زیادی با خواهرها و برادرهایش به دنیا آمد. آقاجون همیشه می گفت شب قبل از به دنیا آمدن مامان خواب می بیند خورشید آمده کف حیاط خانه شان و آنجا را گرم و روشن کرده. مامان را عامل روشنی و گرمای زندگیشان می دانست. 

خلاصه که مامان خواستنی ترین ناخواسته زندگی مامان جون و آقاجون بوده و هست. 

مامان هم همیشه می گوید به دنیا آمدن خواهرک ناخواسته ام با آن اختلاف زیاد با ما انتقامِ شیرین خداست. اینقدر که مامانم عاشقانه خواهرکم را دوست می دارد ، اینقدر که همیشه جلوی او و خواسته هایش خلع صلاح می شود.

می روم شیراز و تمام خستگی های راهِ طول و درازش را به جان میخرم ، به خاطر دیدن خوشحالی مهربانترین مامان جون دنیا و به خاطر دلتنگی های خودم که این روزها بدجوری حالم را دگرگون کرده ...  

توی حافظیه حتما یادتان خواهم افتاد و اگر شد و توانستم از همان جا پست خواهم گذاشت...

*عنوان به ذهنم نمی رسد

مدیر اگر مدیر باشد برای اثبات خودش و دفاع از سمتش داد نمی زد ، فریاد نمی کشد و بی ادبانه دستوری صحبت نمیکند.

مدیرمان چند روزیست معلوم نیست از کجای دنیا دلش پر است که برخوردش از همیشه مزخرف تر است...

سرم درد می کند .

معده ام بدجوری می سوزد...


*اینجا تهران ،به وقت محرم!

ساعت هشت و بیست دقیقه کلاس زبانم تمام شد ، تا برسم سر خیابان اصلی و از جلو هیئت سر خیابان رد بشوم 7-8 دقیقه ای گذشت. جلو هیئت 10-15 تا آقای جوان سیاه پوش ایستاده بودند و چای می خوردند. خیلی بی دلیل با سری که به گردنم چسبیده از بینشان گذشتم و خیلی بی دلیل تر ضربان قلبم کمی تندتر شد ، البته شاید تندتر شدن ضربان قلبم خیلی هم بی دلیل نبود ،حس سنگینی نگاهشان و احساس عدم امنیتی که از نوجوانی از حضور مردهای غریبه توی ناخودآگاهم ضبط شده قلبم را وادار به واکنش می کند. از شروع نمود زنانگی هایم بارها و بارها تجربه تلخ دارم از نگاه های آلوده به شهوتشان ،از دست‌هایی که حتی از لمس ثانیه ای اندامم نگذشتند چه رسد به دقایق کشداری که می توانستند توی تاکسی و اتوبوس با لم دادنشان موجب آزارم شوند ، از متلک های نفرت انگیزیشان که یا در وصف اندامم بود یا در جهت تحقیر زنانگیم...

من دختری در آستانه سی سالگی ضربان قلبم تند می شود وقت هایی که باید از بین چند مرد غریبه بگذرم!

من دختری در آستانه سی سالگی سالهاست ترجیح می دهم توی سرما و گرما بیشتر کنار خیابان منتظر بمانم اما سوار ماشینی شوم که صندلی جلویش خالیست!

من دختری در آستانه سی سالگی حتی وقتی روز است ، حتی وقتی خیابان آنقدرها هم خلوت نیست از شنیدن صدای پا پشت سرم چهار ستون بدنم بی اختیار می لرزد!

من دختری...

و همین حالا صدای حسین حسین می آید ...


پ.ن:

از همه مردهای با شرافت سرزمینم که تعدادشان کم هم نیست عذر میخواهم برای این پست ضد مرد. دلم کمی پر شده بود.

*بی نظم اما منظم!!؟

ناخن هایم را فرنچ کردم ، حالا بیشتر از همیشه دستهایم را دوست دارم. نمی دانم چرا از طریق فرنچ ناخن هایم حس انظباط و دسیپلین آمده توی وجودم! گفتم انظباط ! من اصلاً آدم منظمی نیستم اما به شدت منظمم !!! خودم هم نمی دانم چطور همچین چیزی امکان دارد اما من نمونه ی کاملی از یک آدم بی نظم منظمم. یعنی توی تمام بی نظمی هایم یک نظم خاصی حکم فرماست!!!!

حتماً برای شما هم سوال پیش می آید که چطور؟ مگر می شود؟ 

من یک آدم منظم هستم چون : 

توی چند سالی که کار می کنم حتی ده دقیقه تاخیر نداشتم ، همه کارهایم را به موقع و سروقت انجام و تحویل می دهم ، حتی زمان مدرسه و دانشگاه هم همیشه تکالیفم را تمام و کمال انجام می دادم ، روی بایگانی اسناد و مدارک شرکت حساسیت دارم ، روی چیدمان فایل های توی گوشیم حساسم ،  باید بدون ناتیفکشن باشد و برنامه هایش همیشه به روز باشد. اگر پیش بیاید برای فریزر خانمان خرید کنم و بعد وسایلی را خریدم بسته بندی کنم و بچینم توی فریزر اینکار را چنان با دقت و وسواس انجام خواهم داد که بعدش اگر کسی برود سر فریزر از این همه نظم و سلیقه در بسته بندی لذت خواهد برد ، اگر قرار باشد بروم مسافرت چمدانم را مرتب و با پیش بینی کامل وسایلی که ممکن است مورد نیازم باشد می بندم و... 

من یک آدم بی نظم هستم چون :

 همیشه وقتی دارم کار می کنم روی میزم شلوغ و در هم و برهم است ، شب ها وقتی می روم خانه لباس هایم را سر جا لباسی نمی زنم ، کیفم همیشه بازار شام است ، اگر غرغرهای مامان نباشد هیچ علاقه ای به مرتب کردن تختم ندارم ، اگر خانه تنها باشم امکان ندارد ظرف هایم را همان موقع بشورم ، با گذاشتن کفشهایم توی جاکفشی به شدت مشکل دارم و ...



*گاهی بی خود و بی جهت فرو می ریزد پایه های زندگی آدم ها

*هوای امروز بیشتر از اینکه حال و هوای پاییز را داشته باشد بهاریست !

ابر ، باران ، تگرگ ، آفتاب همراه باران ، آفتاب تنها ، ابرِ سیاه ، ابرِ سفید ، نم نم باران  ...


*گویا آقای دکتر "ش" سرِ انجام یک پروژه در دست اقدام خودشان چپق خودشان را چاق کردند اینقدر که نبوغشان استفاده کردند!

آقای مدیر صبح حسابی شاکی بود می گفت باید برود!!!!


*چهارشنبه بعد از کار تنهایی رفتم کافه ، میز کناریم سه تا آقا نشسته بودند که ظاهرشان نشان می داد چند سالیست دهه سوم زندگیشان را آغاز کردند ، توی ده دقیقه اول متوجه شدم هر سه نفرشان متاهل هستند و سالهاست با هم دوستند و حالا امروز بعد از مدتها فرصت کردند مجردی بیایند کافه و دیداری تازه کنند! حس کردم این قرار مجردی  به وجدشان آورده ، اول تند تند و از این شاخه به آن شاخه با صدای نسبتاً بلند شروع به حرف زدن کردند، یکی شان که به خاطر بالا بودن وزنش از آن دو تای دیگر جا افتاده تر به نظر می رسید پیشنهاد داد که برنامه ای بگذارند و سه تایی مجردی بروند سفر! پیشنهادش آنقدر هیجان انگیز ، خاص و جذاب بود که توی یک لحظه هر سه تایشان با هم حرف می زدند ، یکی می گفت روسیه ، آن یکی می گفت تایلند این یکی می گفت روسیه سرد است منجمد می شویم و یک سال طول خواهد کشید یخمان آب شود و تایلند هم که نمی شود (سه تاییشان بلند خندیدند) و الان دبی عالیست و ... آخرش بعد از یک عالمه بحث و گفت و گو به این نتیجه رسیدند که کیش هم خوب است و قرار بر این شد که بروند فکرهایشان را بکنند بعد تصمیم بگیرند ! توی چند دقیقه سه تا مردِ بالغ شده بودند مثل پسربچه های پنج ساله. این حجم هیجان و انرژی اولش برایم جالب بود ولی بعد از چند دقیقه اول فکر کردم به زن های این سه مرد ، بعد خودم را گذاشتم جای زن هایشان و فکر کردم اگر شوهر من یک روز خواست با دوستانش مجردی برود سفر من چه عکس العملی نشان خواهم داد؟ زود به خودم جواب دادم که اگر با من هم حداقل یک سفر خوب رفته باشد و احیاناً مشکلی نداشته باشد من هم یک روزی با دوستانم مجردی بروم سفر ، برود ! اصلاً خودم توی بستن چمدان کمکش خواهم کرد اما اگر به هر دلیلی مثل نداشتن پول یا وقت کافی نتوانسته باشیم با هم برویم سفر قطعاً دلخور می شوم مثلاٌ اگر او وقت و پولی را می توانستیم با هم برویم را بردارد و با دوستانش مجردی برود ، یا اگر از آن مردهایی باشد که معتقد است بعد از ازدواج آدم باید با دنیای مجردیش خداحافظی کند و مجردی نرود و نیاد و مدام این را توی گوشم بخواند با رفتنش به یک سفر چند روزِ مجردی مخالفت خواهم کرد! من هنوز هیچ ایده ای در مورد دوران بعد از ازدواج و جدا شدن کامل از دنیای مجردی یا چند روز در سال مجرد بودن ندارم فقط می دانم آدم باید به اصول خودش پایبند باشد و اگر انجام کارهای دروان مجردی وقتی متاهل هستیم بد است ، بد است دیگر و آدم عاقل کار بد انجام نمی دهد !!!!؛آن سه مرد، بعد از بحث مسافرت صحبت هایشان کشید سمت کار و بازار و سیاست و ... و هیجان اولیه شان کم شد و آهسته تر ، معقول تر و مطابق با سنشان شدند آخرش هم که من زودتر کافه را ترک کردم اما ذهنم درگیر ماند ! فکر کردم قرار سفر آن سه مرد در حد حرف توی همان کافه خاک می شود و هر سه تاییشان یا فراموش می کنند یا جرئت نمی کنند و یا نمی خواهند که در موردش با همسرهایشان حرف بزنند که اگر یک روزی ، توی یک شرایط خاص شد که مجردی بروند سفر ، (اگر زن هایشان با هم ارتباطی نداشته باشند) ترجیح خواهند داد به جای اینکه اره بدهند و تیشه بگیرند ، دعوا کنند که  احتمالاً منجر به کنسل شدن برنامه شان شود یا اینکه  با طرح این مسئله و فرض بر پذیریش با آغوش باز همسرشان  خدای ناکرده یک وقت طرف مقابل هم به ذهنش برسد که می شود مجردی سفر کرد خیلی راحت ،  بی دردسر و با سوپاپ اطمینان بالاتر  بگویند دارند می روند ماموریت و سفر کاری!!!! و همین جور همین جور خیلی بی خود و بی جهت توی سالهای متمادی پایه های زندگی سست و سست تر می شود و یک روزی ، یک جایی که آدم اصلا فکرش را هم نمی کند فرو می ریزد...

*روز مبادا!!!!!!!

علی رغم بی پولی های این روزهایم تمام پنج شنبه و جمعه به بازارگردی و خرید گذشت و با وجود استرسی که بعد از هر بار کارت کشیدن و نزدیک شدنم به صفر ، عایدم می شد ، لذت بردم. پنج شنبه رفتیم بازار اول یک ناهار مشتی خوردیم بعدش هم رفتیم کوچه مروی که مثلاً یک بسته نسکافه بخریم ، یک دوری بزنیم و برگردیم که گویا دست فروشنده خیلی سبک بود چرا که بعدش من فکر کردم یک سری هم به فروشگاه لوازم آرایشی بزنم که دفعه قبل با زن داییم رفتیم و یک مداد سفید که خیلی دلم می خواست داشته باشم و آن بار خست به خرج داده بودم و نخریده بودم را بخرم! رفتن به فروشگاه مذکور همان و خریدن چندتایی مداد ، ریمل ، سایه ، عطر  و پرداخت مبلغ هنگفت همان! بعدش هم که یک مغازه قهوه فروشی دیدم و باز اختیار از کف دادم و چند مدل قهوه خریدم ! بعدترش وقتی داشتیم برمی گشتیم چشمم افتاد به یک روسری فروشی و یک دل نه صد دل عاشق یک عدد روسری سبز شدم اما یک لحظه با فکر کردن به موجودی حسابم و روزهای باقیمانده تا حقوق و احتمالاً روز مبادایی که شاید بیاید از خریدنش منصرف شدم و به سرعت مغازه را ترک کردم و خواستم که زودتر برویم سمت مترو که مثلاٌ زودتر برگردم خانه تا بیشتر بیچاره نشدم . چند متر جلوتر یک دست فروش ، ظروف دردار و ظرفهای خشگل مخصوص ژله می فروخت ، چشمم که افتاد بهشان یادم افتاد بیشتر ظرف های درداری که برای آوردن ناهار به شرکت ازشان استفاده می کردم طی مراحل مختلف وقتی می خواستم دست پختم و کدبانوگریم را به رخ خانواده ی آقاهه بکشم رفته آنجا و دیگر برنگشته و حالا من بی ظرف مانده ام و بی ظرفی یعنی نمی توانم غذا ببرم سرکار! غذا نبرم گرسنه خواهم ماند! گرسنه ماندن زیاد معده ام را نابود خواهد کرد! نابودی معده هم که خدای ناکرده ممکن است منجر به مرگ شود! و هشدار مرگ یعنی شروع روز مبادا و روز مبادا یعنی مجوز خرج کردن! اول فقط یک دست از این ظرف های دردار برداشتم اما دیدن ظرف های ژله با آن رنگهای جذاب وسوسه ام کرد دو تا هم ظرف ژله بردارم تا در اسرع وقت برای اعضاء خانه مان کدبانوگری کنم! هوا داشت تاریک می شد و خیال بالغ درونم راحت  ، که دیگر نمی شود پول خرج کرد که دم ورودی مترو احساس تشنگی شدید وادارم کرد که بروم توی مغازه ای که کنار مترو است و از قضا ژله های فله ای در طعم های مختلف دارد ، مدیونید اگر فکر کنید قبل از ورود به مغازه به ژله هایی که از سری قبل توی این مغازه دیده بودم و پیش خودم گفته بودم موقع برگشت می خرم و زمان برگشت به دلیل شدت گرما سر ناصر خسرو سوار تاکسی شده بودم  و نتوانسته بودم بخرم فکر کردم! من فقط رفتم یک شیشه آب معدنی خنک بخرم که خریدن شیشه آب معدنی همان و خریدن از تمام طعم های موجود به جز موز (این هم چون دوست نداشتم) همان!!!

داستان خریدهایم به آن روز و بازار بزرگ تهران ختم نشد. جمعه نزدیکهای ظهر بود که یکهو دلم خواست بروم سینما و این خواهش معقول دلم ، طی یک پیامک فوراً ارسال شد و خیلی زود جواب مثبت گرفتم و خیلی خوشحال و خندان شروع به حاضر شدن کردم. صبح جمعه باشد ، خوب خوابیده باشم ، خواهش معقول دلم زود جواب مثبت گرفته باشد و لوازم آرایش جدید و یک عطر خوشبو داشته باشم خب معلوم است که نمی توانم خنده را لبم جمع کنم!!!! 

ادامه قصه خرید از آنجایی دوباره آغاز شد که خیابانهای اطراف میدان انقلاب به دلیل نماز جمعه بسیار شلوغ بود و ما به سانس فیلمِ سینمای مورد نظرمان نرسیدیم و چون خیلی سرخوش بودیم و احتمالاً دیدن فیلم مزار شریف که قطعاً توام با غم و اندوه بود از سرخوشیمان می کاست نرسیدن به فیلم را به فال نیک گرفتیم و تصمیم گرفتیم برویم تجریش و ناهارمان را توی رستوران فلوت که غذاهای متنوع خانگی دارد بخوریم. بالاخره توی ترافیک نسبتاً سنگین ظهر جمعه  رسیدیم تجریش و ویترین خوش آب و رنگ فلوت وسوسه مان کرد تا آنجا که می شد از انواع غذاهایی که دلمان می خواست سفارش دهیم و باز جیب هایمان را خالی تر کنیم و بعدش هم بنشینیم به خاطر مبلغی که به خاطر دلگی از کف داده ایم خودمان را خفه کنیم و تا جایی که می توانیم و می شود بخوریم جوری که حس کنیم بلند شدن از روی صندلی و بیرون رفتن از رستوران از کار حضرت فیل است نه ما!!!

سنگینی بعد از ناهار و حس عذاب وجدان هم مجبورمان کرد برای سوزاندن کالری راه بیفتیم توی بازارچه تجریش !!!! احتمالاً بقیه داستان را می توانید حدس بزنید ... روزهای باقیمانده تا حقوق و روز مبادا را کلاً فراموش کردم ، چتر رنگی رنگی ، شلوار گرم کن ، قهوه جوش ، هاون سنگیِ دوست داشتنی و حتی روسریی که روز قبلش توی بازار دیده بودم را خریدم و با موجودیی که به اندازه کرایه ام تا آخر ماه است با خیال راحت برگشتم خانه و جالب اینجاست که همچنان خوشحالم! نگرانی برای روز مبادایی که شاید بیاید و من بی پول باشم هم باشد برای همان روزی که شاید نیاید و من امیدوارم که نیاید ...

*یک قرار ناگهانی

ناهارمان را با هم خوردیم توی یک رستوران دنج ایتالیایی که نزدیک محل کارم که بسیار مورد علاقه من است. 

این قرار ناگهانی و کنار هم بودنمان هر چند کوتاه حالم را خوب کرد.

یادم افتاد به روزهای اول آشناییمان که مدتها بود دلتنگش بودم ... 

*آغاز روزهای سیاه ، فشن شو و نمایش قدرت ...

*دیشب هم زود خوابیدم و صبح باز هم به سختی بیدار شدم . اصلاً انگار هر چه زودتر بخوابی بیدار شدن سخت تر می شود . مثل غرق شدن توی لذت است هر چه بیشتر غرق شوی بیرون آمدن سخت تر می شود ...


*همه شهر دوباره دارد سیاه می شود .

و همه آدمهایی که تا دیروز از خدا و پیر و پیغمبر هیچ نمی دانستند از امشب سیاه می پوشند ، توی ماشین هایشان نوحه می گذارند ، نذری می دهند ، نذری می خورند ، به سر و سینه می کوبند و ...

از امشب فشن شوی محرم آغاز می شود! 

دخترها با موهای پیراسته ، صورتهایی به غایت آراسته ، ناخن های احتمالاً طراحی شده با رنگ مشکی و ...

پسرها با لباس های مشکی ، ریش و موهای فشن ، می آید عزداری می کنند و برای حسین به سر و سینه می کوبند مثلاً!!!

برای نسل ما فرقی نمی کند عزا باشد یا عروسی ، جشن باشد یا عزا ! ما فقط می خواهیم دور هم باشیم ! می خواهیم برنامه داشته باشیم برای روزها و شب هایمان و دهه محرم برایمان بهترین بهانه است!!! 

برای جمعی از هئیت داران که کم هم نیستند نمایش قدرت و ثروت  است و شوی سنجنش ایمان که مثلاً حاج فلان ده شب محرم خرج می دهد آن طور ، حاج آقا بهمان هشت شب نذری می دهد این طور !!!! حاج آقا فلان آن طور مومن و معتمد و خداترس است و حاج آقا بهمان این طور ...

محرم هم که تمام می شود ، تمام می شود خدا ترسیشان و ایمانشان به خدا و پیر و پیغمبر !!! حق ناحق می کنند ، دزدی می کنند ، مال مردم می خورند و ... 

می دانم هستند و می شناسم افرادی را هم که با خلوص نیت و با اعتقاد عمیق قلبی عزدار می شوند و برایشان احترام قائلم اما این شهر سیاه ، فشن شوی هم نسل هایم و نمایش قدرت بزرگترها را دوست ندارم. من محرم را دوست ندارم ...