*فن بیان جناب لرد مهندس "ا"

از اونجایی که دیروز بعد از کنسل شدن سفر جناب آقای مهندس "ا" از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و امروز با توجه به نبودن حضرتعالی باز هم درگیر خورده فرمایشاتشون هستم پتاسیل عجیبی برای پاچه گیری دارم.  

من نمی دونم بعضیا چرا اینجورین؟؟! از همه دنیا طلبکارن و تنها کاری که یاد گرفتن دستور دادنِ !!! اصلاً کی باورش میشه بنده از صبح تا حالا درگیر خریدن یه یخچال 5 فوت باشم و هنوزم به نتیجه نرسیده باشم؟؟! اصلاً من نمیدوم این آقا چجوری خرید می کنه که هر صورتحسابی که می فرسته حداقل دو برابر قیمت اصلیه جنسِ؟؟! داستان از اونجا شروع شد که جناب مهندس چند ماهه پیش کولر گازی می خواست ، گفت قیمت گرفته و یه کولرگازی سی و شیش هزار معمولی تقریباً‌ هشت تومن میشه ، خواست وجه ش به حسابش واریز بشه تا بتونه بره خرید کنه!!! از اونجایی که مبلغ اعلام شده کمی غیر منطقی به نظر می اومد اینجانب بر آن شدم که شخصاً از راه دور اقدام به خرید کنم و موفق شدم همون کولر رو با قیمت تمام شده چهار میلیون و هشتصد خرید کنم !!! حالا بعد از چند ماه برای مهندس بایستی یخچال خریداری بشه ، که مجدداً اینجانب از راه دور بایستی هماهنگی های مربوط به خرید رو انجام بدم بعدِاز صبح تا حالا مهندس فرمودند که چرا از همون فروشگاهی که کولر خریدید یخچال نمیخرید منم گفتم: "چونکه نداره (همون چند ماهه پیش گفته بود یخچال 5فوت نداره)" در جوابم گفت: "امروز که واسه خدمات پس از فروش کولر زنگ زدم سوال کردم گفتن داریم." منم خوشحال از اینکه بالاخره دارم به نتیجه می رسم و این جناب مهندس یه جایی به یه دردی خورده زنگ زدم به اون فروشگاه تا از چند و چون و قیمت با خبر شم و بالاخره خرید کنم که با قیمت اعلامی برق از سرم پرید !!! یخچال 5 فوت با برند سام گروپ (اولین باره اسمش به گوشم خورده) همش نهصد و بیست هزار تومن ناقابل !!! لازم به توضیحِ که طی پیگیرهای شدید اینجانب قیمت ها (برندهای ایرانی ، چینی و کره ای) از چهارصد و اندی هزار تومان بود تا ششصد و اندی هزار تومان !!! حالا خدا داند که فن بیان جناب لرد مهندس "ا" چطور بوده که یخچال 5 فوت "سام گروپ" شد نهصد و بیست هزار تومان!!!  

خدایا بیا منو بخور راحتم کن ...

*یک ،شنبه نیمه خر !!!!

*یعنی چقدر طول می کشه که من کلمه "کجایی؟" رو از دایره لغات مورد استفاده م حذف کنم؟؟!  

از اونجایی که استفاده از یک کلمه ولو اینکه بر حسب عادت باشه و هیچ منظور خاصی پشتش نباشه ممکنه سوءتفاهم ایجاد کنه ، به نظرم به جای توضیحِ بی منظوری که احتمالاً قضاوت به توجیه میشه ،خیلی بهتره که کلاً حذف شه ... 

هر کجا هستی ، باش ! اصلاً به من چه؟؟!  

 

*حقوق گرفتم ، عصر می خوام برم واسه خودم خرید. یه هدفون خوب لازم دارم ، یه فندک خوشکل ، یه کفش ، چند تا دونه لاک و دستنبد رنگی رنگی ها هم دلم می خواد. بی صبرانه منتظرم ساعت کاری تموم شه. 

با اینکه "شنبه خر است!" اما عصرش می تونه خر نباشه اگه تازه حقوق داده باشند... 

 

 

*دوران عاشقی !!!

پنجشنبه رفتیم سینما ، دوران عاشقی ! فیلم خوبی بود که حالم را بد کرد ، تا آخر شب نای حرف زدن نداشتم اینقدر که همزاد پنداری کردم با بیتا و فکر کردم که اگر من جای میترا بودم چه می کردم؟!  اما او حرف زد ، وقتی حرف می زد یک صدایی درونم فریاد می زد که : "ازت متنفرم!" قسمتی از این حس تنفر متاثر از فیلم بود و قسمت دیگرش به خاطر حرف هایش بود ، می گفت :‌"تمام طول هفته کار می کنم و دلم می خواهد گاهی آخر هفته ها بتوانم با دوستانم بگذارم. " 

صدای درونم باز هم فریاد می زند : "ازت متنفرم!" اما می گذارم به حرفهایش ادامه بدهد ، با ظاهری خونسرد نگاهش می کنم ، چای می نوشم ، گوش می دهم به حرف هایش و در جواب تمام غرغرهایش می گویم : "خودت یادم دادی که آخر هفته ها وقتمان برای هم باشد!" شانه هایم بالا را می اندازم و با لبخند کم رمقی ادامه می دهم :‌ "حالا هم زود یاد می گیرم که اینطور نباشد!" باز هم حرف می زند و من باز هم با ظاهری خونسرد نگاهش می کنم ، چای می نوشم ، گوش می دهم به حرف هایش و باز صدای درونم فریاد می زند : "ازت متنفرم!" ...  

چند ساعت بعد حالم بهتر شد و صدای درونم آرام گرفت و فردایش او خیلی عوض شد ، شد آدم دو سال پیش ، همان آدمی که یادم داده بود برای آخر هفته ام هیچ برنامه ای جز او نداشته باشم ؛ شد مرد مهربان و وظیفه شناس من! دلیلش را نمی دانم ، شاید گفتن حرفهایی که توی دلش قلنبه شده بود آرامش کرد ، شاید هم سکوتم و آرامش ظاهریم متحولش کرد. متحول شدنش خوب است اما زندگی یادم داده هیچ چیز این دنیا همیشگی نیست ، یاد گرفته ام که از روزهای خوش لذت ببرم و برای روزهای ناخوشی کمتر غصه بخورم ...  

  

بعداً نوشت: 

 

 

دیشب بهش می گم : " شیرین تو اینستاگرام فالو کرده منو ، منم قبول نکردم درخواستش رو !"  

با تعجب می گه : "‌چرا؟؟!" 

می گم :‌ " چون با هم عکس داریم اونجا ، نمی دونه که با همیم!" 

می گه :‌ " در خواستش رو قبول کن ، بالاخره که چی؟ پرسید بگو آشتی کردیم." 

 

دیشب درخواست فالو شیرین رو قبول کردم اما این بالاخره که چی؟ یه خورده ذهنمو درگیر کرده...

                                                    

*دست

در ادامه پست دیروز باید بگویم که متوجه شدیم آنهایی که دست هایشان زیر ساطور است و حقوق کارگرهایشان هم گاهی به خاطر حفظ سلامت دست هایشان عقب می افتد ، در صورت تقاضای کارگری مبنی بر اضافه کردن حقوقش خفه اش خواهند کرد با همان دست ها ...  

*دست اینها ، ساطور آنها ...

*امشب شام مهمان داریم ، همسر بعد از این خواهر و مادر عزیزشان. حوصله مهمان ندارم ، دلم می خواهد بروم خانه و ولو شوم روی تختم. مامان می گوید اگر برنامه ای داری حضور نداشتنت ایرادی ندارد ، فکر می کنم منظورش این بود که اگر خانه بودی نمی شود توی اتاقت باشی و ولو شوی رو تختت. کاش برنامه ای داشتم حداقل... 

  

 

*از صبح درگیر خریدن بلیتِ بلاد کفر برای دو تا از مدیران ارشد یکی از اداره های دولتی بودم ، مثلاً می خواهند بروند برای بازدید اما با زن و بچه هایشان ، فقط پول بلیت هایشان به اندازه حقوق ده یازده از کارگرهایمان شد حالا هزینه هتل 5 ستاره ، ناهار ، شام و هزینه های متفرقه شان که بماند.وقتی از رئیسم می پرسم چرا باید این هزینه ها را متقبل شویم ، می گوید "چون دستمان زیر ساطورشان است". حالم دستهای اینها و ساطور آنها بهم می خورد وقتی حقوق کارگرهایمان عقب می افتد... 

*از دیشب دارم به یک سفر دو سه روزه فکر می کنم ،به یک که جایی خوش آب و هوا باشد و خلوت. می خواهم بخوابم ، موزیک گوش کنم ، قدم بزنم و کتاب بخواهم ...

*تولد آبجی کوچیکه

به خواهرم زنگ زدم و میگم :"تولدت مبارک خواهری"

می خنده و میگه: "مرسی تولدت تو هم مبارک!"

بلند میخندم میگم: امروز که تولده من نیست، تولده توه

بازم می خنده و با خجالت میگه آخه نمیدونستم چی باید بگم؟!

عاشقتم کوچولوی دوست داشتنیه من...

*اجبار ، من ...

همین حالا فهمیدم که من هم مجبورم ، از آن مجبورهایی که گاهی باید غرورش را فراموش کند و بی ادبی مدیرش را بگذارد پای شعور نداشته اش ... 

معده ام می سوزد ، حجم بزرگ و سنگینی توی گلویم بالا و پایین می رود ...  

کاش این یک ساعت هم بگذرد ، دلم تنهایی می خواهد و گوشه دنج کافه را ...

*اجبار!!!

*دیشب طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم کاری انجام دهم و انجامش دادم ، حرکتی بود ثواب طور، امیدوارم کباب نشوم فقط ... 

 

*آبدارچیمان دیروز قهر کرد و رفت ، وقتی بعد از یک هفته مرخصی با چهل دقیقه تاخیر رسید آقای مدیر عصبانی را عصبانی تر کرد ، گفت بگویید برود فردا بیاید !!! بدون هیچ توضیحی با لبخند گفت باشد !!! و رفت ... همه مان از برخوردش شکه شدیم ، وقتی امروز نیامد متعجب تر شدیم ، همه مان خوب می دانیم که چقدر احتیاج دارد به کار ، حتی با همین حقوق چندر غازی. به همکارم گفته بود دیروز مسخره ام کردند و به من خندیدند ، اما تا آنجایی که یادم می آید دیروز نه خندیدیم نه مسخره اش کردیم فقط متعجب بودیم ...  

به خانم "ش" فکر میکنم ، چهارده سال از من بزرگتر است ، ازدواج نکرده ، با پدر و مادرش زندگی می کند و طی سه سال سابقه خدمتش اینجا تنها دو روز و نیم مرخصی گرفته که این دو روز و نیم هم به خاطر مریضی مادرش توی ماه گذشته بود ، این یعنی این خانم زندگی می کند که کار کند !!! یعنی نه مسافرت می روند ، نه تفریح دارد ، نه کاری جز خدمت توی این شرکت دارد و نود و نه درصد مواقع حداقل یک ساعت اضافه کار می ماند ، لیسانسش را از دانشگاه الزهرا گرفته و شاید کمی کند و ترسو باشد اما توانایی هایی هم دارد ؛ بدخلقی ها و درشت گویی های آقای مدیر و همکارانش را تحمل می کند اما قهر نمی کند. می گوید : "به این کار نیاز دارم ، مجبورم." 

شاید تعریف اجبار برای آدمها فرق می کند ، شاید هم غرور آدمها و عزت نفسشان روی این تعریف تاثیر مستقیم داشته باشد ، شاید هم قهر کردن آبدرچیمان ربطی به غرور و اجبار و این حرفها نداشته باشد ، به قول همکارم "عادت کرده به بدبختی ، به تنبلی و از این شاخه به آن شاخه پریدن". ناراحتم برای همسرش ، بیچاره همسرش ... 

 

*از پنج شنبه به جای عینک از لنز استفاده می کنم ، از عینک خیلی راحت تر است ، اما خیلی خوب نمی بینم ، هنوز باید خیلی دقت کنم ... 

*قهوه فرانسه ، فرنچ پرس !!!

*دیروز سالگرد مرگ احمد شاملو بود ، برخلاف سالهای گذشته امسال نرفتم آرامگاهش ،کمی عصبانیم از نرفتم ، مخصوصاً که دلیلم برای نرفتن خیلی مسخره بود!! از نظر او آنهایی که می روند آرامگاهش اکثراً آنهایی هستند که فکر می کنند روشن فکرند و می خواهند ادای روشن فکری در آورند !!! وقتی این را گفت پشت بندش بدون فاصله می گوید که تو اما از جنس آنها نیستی می دانم . در جهت تکمیل گفته هایش توضیح می دهم وقتی خیلی بچه بودم شبها با مسافر کوچولو می خوابیدم یا خروس زریِ پیرهن پری ، می گویم که هنوز هم شبها وقتی نمی توانم راحت بخوابم مسافر کوچولو می گذارم و خیلی راحت خوابم می برد ، صدایش حالم را خوب می کند ... چرا نرفتم ؟ مثلاً می خواستم مطمئن شود که من روشن فکر نما نیستم ؟؟!  

 

*این شنبه از آن شنبه هاست ! از آن شنبه هایی که از اول صبح مدیریت محترم عامل پاچه می گیرند اساسی ! خدا به خیر کند ... 

 

*دیروز برایم از این لیوان های فرنچ پرس (اسمش را خودم چند روزی ست که یاد گرفتم) خرید ، مشکی داشت ، بنفش ، صورتی و سبز . خودم خواستم حالا که دارد زحمت می کشد رنگش را هم خودش انتخاب کند و انتخابش خوشحال ترم کرد وقتی بنفشش را برداشت ، گرچه به نظرم همه رنگ هایش خوب بودند اما خب بنفش را ترجیح می دادم. فکر می کنم توی این لیوان ها قهوه فرانسوی درست می کنند اما من برای دم کردن گل گاوزبان ، بابونه ، اسطوخودوس و چای ترش می خواستم. ترکیب گل کاوزبان ، بابونه ، اسطوخودوس و نبات خیلی دلچسب شد. 

پسرخاله ام یک دوست فرانسوی داشت که چند سال پیش برای اولین و شاید آخرین بار آمده بود ایران ، من هم به رسم مهمان نوازی بردمشان به یکی از کافه های شیک تهران که بدانند و آگاه باشند که ایران هم از این کافه های بسیار شیک دارد! وقتی توی منوی کافی شاپ مذکور به قهوه فرانسه برخورد کرد چشمهایش چهار تا شد و گفت : قهوه فرانسه دقیقاً چطور قهوه ای ست؟؟! و ما هم در جواب گفتیم نوعی قهوه است که مربوط به فرانسه است. از جواب ما خوشحال نشد و خیلی جدی گفت که توی پنجاه و اندی سال زندگیِ پر بارش نشنیده که کشورش قهوه داشته باشد یا نوشیدنیی که خورده باشد به نام فرنچ کافه !!! مردک لوسِ از خود راضی حتی حاضر نشد قهوه فرانسه را تست کند ، می گفت نمی خواهد این اختراع را که معلوم نیست از کجا در آمده امتحان کند ، حالا از چند روز پیش که فهمیدم اسم این ظرف دوست داشتنی فرنچ پرس است و مخصوص قهوه پرس فرانسوی ساخته شده و توی بازار تولید فرانسه ، ایتالیا ، چین و غیره اش موجود است برایم سوال پیش آمده که اگر نوشیدنیی به اسم فرنچ کافه توی هیچ کجای دنیا به جز ایران وجود ندارد و این یک اختراع من در آوردی از مردم مبتکر کشورمان است پس این ظروف موسوم به فرنچ پرس دقیقاً چطور تولید و وارد بازار شدند؟؟؟!

*مشاوره لازم!!!

*دیشب دوستم توی واتس آپ پیام داد که "من خیلی بدبختم" ، یه لحظه اینقدر حرصم گرفت که دلم می خواست خفه ش کنم ، چهار ساله که با یه آقایی دوسته ، قسمت عاشقانه ، رومانیک و دو طرفه رابطه شون بر می گرده به سه سال پیش ! از سه سال پیش یه رابطه یه طرفه دارن که به اشک و اصرار دوستم ادامه پیدا کرده و حالا اون آقا اعلام کرده که داره زن می گیره و دوست من احساس می کنه که خیلی بدبخته ، میگه با چهار سال خاطره چیکار کنم ؟!! بازم حرصم می گیره از حرفش بهش می گم چهار ساله که هنوز شبها موقع خواب دستم رو می برم پشتم و می خوابم این مدل خوابیدن که خیلی هم راحت نیست باعث خنده خواهرم میشه ولی برای من یه عادته ، یه عادت که اگه بهش فکر کنم درد داره ... 

می گه هنوز دوست پسر منه (البته زوری) ولی می خواد بره خواستگاری یکی دیگه و از عدل خدا شکایت می کنه ، می گم شب بعله برونش من هنوز تو شناسنامه ش بودم ، فقط می گه می فهمم چی می گی ، بمیرم الهی ! و من شک دارم که بفهمه ... 

 

*سفرم به مشهد و رفتن به عروسی قدیمی ترین دوستم دیروز رسماً کنسل شد ، با تنها جایی رفتن مشکلی ندارم اما مشهد فرق می کنه ، من آدم تنهایی رفتن به اونجا نیستم ... 

 

*دیروز واسه چشمم رفتم دکتر ، هنوز سه ماه نشده شیشه عینکم رو عوض کردم که باز شماره چشمم بالا رفته ، از عینک بدم میاد و واسه خلاص شدن ازش لنز گرفتم فقط امیدوارم بتونم ساعتهای طولانی تحملش منم ... 

 

*پیشنهاد میده واسه حل شدن مشکلاتمون بریم پیش مشاور ، مدتها بود خودم می خواستم این پیشنهاد رو بدم اما بنا به دلایل احتمالاً احمقانه به زبون نیاوردم ، بعد بدون هیچ دلیلی ، بدون اینکه فکر کنم می گم نه نمی خوام ، در جواب نه من میگه : "شیما می خوام که حلش کنیم ، اصلاً می دونم که بیشتر من مقصرم و می خوام درستش کنم." و من در جوابش فقط سکوت می کنم و باز هم بی دلیل بغض می کنم ... از اون گذشته فکر می کنم که مشاوره لازمم ... 

 

*امروز می خوام برم سینما ، یه فیلم از اکران های هنر و تجربه ... ساعت هفت موزه سینما ... اونجا رو دوست دارم و امیدوارم فیلمش هم خوب باشه ...  

*غیبت از نوع شبانه !!!!

*مهمانی پنجشنبه همانطور که فکر می کردم حال و هوایم را عوض کرد ، با اینکه حسابی به خودم زحمت دادم و چند مدل غذای پر دردسر درست کردم.

*جمعه ساعت یازده و نیم دوازده شب  طی یک تماس تلفنی کوتاه اعلام می کند رفته پیش یکی از دوستانش و نمی تواند تلفنی صحبت کند و مجدداً خیلی زود تماس خواهد گرفت ، خیلی زودش می شود چهار و نیم صبح !!! خیلی عذرخواهی می کند اما در جواب سوال هایم فقط می گوید فردا توضیح خواهم داد و من می دانم که این فردا توضیح خواهم داد یعنی هیچ توضیحی نخواهم داد !!! بعد از چند ساعت بی خبری ، جواب ندادنش به سوالهایم اعصابم را بیشتر متشنج می کند و با خودم عهد می کنم فردا  به محض دیدنش وادارش می کنم به توضیح دادن ، مرگ یک بار ، شیون یک بار. آنقدر طفره می رود و مثلاً ، شاید ، فرض کن ٍ می گوید که بی خیال عهدم با خودم می شوم و می گویم کافی ست ، متوجه شدم !!!! با سه تا از دوستانش و همسرانشان قرار پیک نیک  داشتیم و آنجا وقتی آهسته داشت از اتفاقات شب قبل برای دوستانش تعریف می کرد با اینکه از فال گوش ایستادن بدم می آید گوشهایم را تیز می کنم و متوجه داستان غیبت شبانه اش می شوم ، دلم می خواست خفه اش کنم برای توضیح ندادنش ، برای طفره رفتنش برای این و پا و آن پا کردنش ، برای نخوابیدن های خودم ، برای نگرانی های بی موردم و از آن موقع مدام دارم با خودم فکر می کنم که دلیل این پنهان کاری های احمقانه چه چیزی می تواند باشد؟!!! می خواهد کارهای پیش و پا افتاده اش را بزرگ و مهم نشان دهد ؟ می خواهد حسادتم زنانه ام را تحریک کند و جای خودش محکم تر کند؟ می خواهد با بیدار کردن  حس بدبینیم دلسردم کند؟؟! شاید هم عادت به نگفتن دارد ، عادت دارد از مسائل و اتفاقات پیش افتاده دوستانش مثل یک راز مهم محافظت کند!!!!

در هر حال آن شب با تمام نگرانی هایم گذشت ، فردایش هم او و دوستانش خیلی خوش گذشت ... چهار روز تعطیلی کار خودش را کرد ، حال من خوب است !!!

*همراهی !!!

*این بلاگ اسکای جدید را اصلا دوست ندارم! حالا چرا نمی دانم ٬ فقط حس خوبی ندارم ... 

 

*فردا چند تا از دوست هایم را دعوت کردم خانه مان ٬ به بابا هم گفتم شب دیرتر بیاید خانه ٬ اعتراضی نکرد ٬ شاید پیش خودش فکر کرده مهمانی حال و هوایم را عوض می کند. خودم هم همین فکر را کردم ولی حالا پشیمانم ٬ حوصله مهمان ٬ آشپزی و پذیرایی ندارم. نشستن گوشه تختم و الکی ور رفتن با گوشیم را ترجیح می دهم.  

دیشب گفت که برای خریدهای مهمانی همراهیم می کند ، این حس همراهی برای یک لحظه دلم را گرم کرد اما زود خاموش شد ، اینقدر که توی چند وقت گذشته همراهم نبوده و شاید تازه دیشب فهمیدم که این همراه نبودنش چقدر عذابم داده... 

دیشب قبل از اعلام همراهیش برای امروز ، نبودن این روزهایش را به طعنه و کنایه به رویش آوردم ، گفتم برای خودش یک منشی بگیرید تا برای دیدنش از قبل بتوانیم وقت ملاقات بگیریم ! طبق معمول خانه همان دوستش بود که خوشم نمی آید ، در جوابم گفت اینجا که نمی شود بعداً جوابت را خواهم داد. چه جوابی دارد؟؟! مگر دروغ می گویم؟؟! مگر نه اینکه مدتهاست آخر هفته ها ، تعطیلات و غیر تعطیلات برنامه های جور واجور دارد ؟! مگر نه اینکه دو شب پیش بعد از یکماه که کلاً به بهانه ماه رمضان نبوده گفت دو روز عید هم وقتم کاملاً پر است و جای خالی ندارد‌!!!! 

خیلی خسته ام ... لبریز شدنم نزدیک است ...

نقطه ، ته خط ...

از دیشب درک کردم چطور می شود که می رسی به انتها ، 

به آنجایی که با هر جان کندنی شده نقطه بر می داری و می گذاری آخرش ،

فهمیدم که چطور می شود وقتی حتی نمی خواهم و نمی توانم بروم سرخط... 

اینقدر خسته هستم که توان آغاز ، توان رفتن سر خط را نداشته باشم.

فکر می کنم به چند روز سفر نیاز دارم،

چند روز استراحت بدون دغدغه کار و زندگی،

فکر می کنم باید برای خودم گل و هدیه بگیرم،

باید این احساس نفرت از خودم را پاک کنم،

چرا که محکومم به ادامه دادن،

به کش دادن این زندگی لعنتی...

*مثلاً !!!!!!!

دیروز دوستم از مشهد تماس گرفت و عقب افتادن چند روزه تاریخ عروسیش را اطلاع داد ، تا قبل از تلفنش تصمیم به رفتن نداشتم ، از رفتن به آن شهر می ترسیدیم اما یکهو تصمیمم عوض شد ! می خواهم بروم اگر اتفاقی نیوفتد تا آن موقع ، الان مثلاً نمی ترسم ! مثلاً مهم نیست ! مثلاً اهمیتی ندارد ! مثلاً فراموش کردم !

*رویاهای شیرین!!!!!

*امروز از آن روزهاست !!!! از صبح که آمده ام مورد التفات مدیریت محترم عامل و خانواده عزیزشان قرار گرفته ام. 

این روزها که کلا حالم خوب نیست ، این اتفاقات بدترم می کند.

این روزها مدام به از خودم می پرسم اصلا چرا زنده ام ؟؟؟!


*دارد کمرنگ می شود ، خیلی کمرنگ !!!

چیزی نمانده تا سکوت،

تا سقوط فاصله ای نیست ...


*دنبال بهانه می گردم برای زندگی ، بعد مغزم شروع می کند به خیال پردازی ! توی خیالم به دخترم فکر می کنم ، یک دختر سبزه ، فرفری و شیرین زبان ! توی خیالم همسرم مهربان و پدر نمونه ای ست !!! کمی از خیال پردازی هایم را برایش می گویم ، می خندد ، از خنده اش دلخور می شوم و از رویاهایم متنفر  ... حالا خوب است عمر شیرین بودن این رویاها برایم خیلی کوتاه است ...

*مشاور فهیم !!!

این ماه حقوقمان را خیلی دیر می دهند ، شاید هم بگذارند توی مرداد حقوق دو ماه را با هم بدهند ! بی پولی و قسط و قرض های عقب افتاده حالم را بد می کند ، بعد یک بنده خدایی هست که رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی !!! حالا خوب است ماه گذشته نصف حقوقم هزینه سفر خارجه ایشان شد ، برای بهتر شدن روحیه اش ! بعد می گوید : 

"حقوقت را خودت نگرفتی که یک وقت خرج نکنی ! زرنگی هم حدی دارد !!! پولهایت را داری جمع می کنی بروی سفر خارجه !!!"

می خندد و اینها را می گوید اما حالت صحبتش کنایه وار است !

مادرم همیشه می گوید :‌

"گاوهای یک طویله اگر همخو نشوند هم بو می شوند." 

هنوز هیچی نشده دارد می شود شبیه همسر بعد از این ! گنده گو و طلبکار ! گرچه همیشه طلبکار بود ، زبانش هم تلخ بود اما حالا بدتر شده ، یعنی استعدادش شکوفا شد به لطف همسر بعد از این !!!!

وقتی خوب فکر می کنم می بینم مشاور بیچاره هم خیلی بی راه نگفته که این دو نفر خوشبخت می شوند با هم ، بعد من نشستم متهمش کردم به بی سوادی !!! در و تخته بودنشان را فهمیده بود که قاطعانه نظر می داد ...

خدا را شکر اتفاقات دیشب نگرانیم برای آینده نامعلومش برطرف کرد...

*فراموشی

شماره خیلی آدم ها از گذشته هنوز توی ذهنم مانده اما شماره او ، همان که چند سال پیش انگیزه انتخاب نام و شروع نوشتنم در اینجا شد از مغزم پاک شده ! تلقین به مهم نبودنش مغزم را واردار به پاک کردن اطلاعات مربوط به او کرده . 

چهار پنج سال پیش وقتی دیدم خیلی برایش کمرنگ شدم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم به جهنم !

او که فاصله گرفت من دورتر شدم و نفر سوم به سرعت جایم را پر کرد !!!

حالا نفر سوم جای من است ، من هنوز هم می گویم به جهنم ! اما ته دلم گاهی دلتنگ می شوم ، گاهی هم حسرت وجودم را پر می کند !!!! 

شاید چند و چون ماجرا خیلی مهم نباشد ، حالا دیگر باید با خودم حرف بزنم و یک بار برای همیشه حلش کنم برای خودم ...

*باید!!!!

*باید بنشینم با خودم حرف بزنم ، باید برای خودم وقت بگذارم ، به خودم دلداری بدهم ، خودم را آرام کنم.

  باید خودم را متقاعد کنم که چیز مهمی از دست نداده ام ... باید فراموش کنم حسرت انکار شده توی مغزم را ...


*دلتنگی ادامه دارد ...

  سرگیجه ادامه دارد ...

  بی پولی ادامه دارد ...

  زندگی ادامه دارد ...


*داشتم ترک می کردم نوشیدن چای و نوشیدنی های کافئین دار را ، یعنی طی ده روز گذشته فقط سه لیوان چای، دو لیوان کاپویچینو خوردم . گرما اولین دلیل محکم این تصمیم بود اما سرگیجه های چند روز گذشته که با وجود رعایت کردنم همچنان ادامه دارد به لجبازی وادارم می کند!

*خواب پریشان !!!

*یک خواب آشفته دلتنگم کرده ! دلتنگ آدم هایی که دیگر نیستند ، دلتنگ یک زندگی که دیگر نیست ! که می توانست باشد ! اگر کسی نابودش نکرده بود با آمدنش ... دلتنگ همه چیزهایی که می توانست باشد اما نیست... کاش خوابم اتفاق می افتاد ، کاش می توانستم دعوا کنم ، کتکش بزنم ، فحش های آبدار نثارش کنم ، تحقیرش کنم شاید مرحم باشد روی زخم های سربسته م ! روی زخم هایی چند سال است انکارشان کردم ...

دل تنگم ...

*عادت می کنم ...

*دارم عادت می کنم ... عادت به نبودنت ، عادت به ندیدنت ...


*با همکارم دعوایم شد ، حق با من بود اما او هم در حد شخصیتش از خجالتم در آمد ! حالا هم مثل بچه ها قهر کرده مردِ گنده...


*سرگیجه دارم ، خیلی شدید ، خوب که امروز چهارشنبه است ...