*من دیوانه ام !!!

خیلی عجیبه که یه روزی از یه حسی فرار می کنم و تنها آرزوم این میشه که اون حس نابود بشه ، بعد یه مدت دلم واسه اون حس تنگ می شه ... دارم به این نتیجه می رسم که من دیوونه م و از این دیوونگی می ترسم ... 

*پرواز در دایره حضور

*دیشب با مامان رفتیم کافه ، چای خوردیم ، کمی قدم زدیم ، چندتایی هم کتاب خریدیم و فیلم "پرواز در دایره حضور" ، یک فیلم مستند از زنده یاد شاملو که با قیمت نسبتاٌ بالایی عرضه شده . یک ساعت از فیلم را دیشب دیدم اینقدر که ذوق داشتم ، یک جاهایی هم دلم خواست جای آیدا باشم ، اما به نظرم کارگردانش یا شاید هم تدوینگرش خیلی قدر نبوده ، یک طوری دلش می خواسته فیلم را طولانی کند اما به نظر من خوب نتوانسته ، خلاءهایش زیاد است ...


*دیشب می گوید : " دلم برایت تنگ شده ، اما نزدیک جشنواره است ، کارهایمان توی هم پیچ خورده ، کمی صبوری کن ! "

خوشحالم که توضیح می دهد با اینکه خودم هم می دانم واقعاً درگیر است این روزها ...


بعداً اضافه شد :

*فیلم را کامل دیدم ، چنگی به دل نمی زد ، کمی هم عصبانی شدم از عوامل تولیدش ، روی جلدش نوشته بود با حضور مهدی پاکدل و بهنوش طباطبایی و ... چون حس کردم اسم اینها را برای فروش بیشتر نوشته ، یا اصلا حضور اینها به همین دلیل بوده . حضوری که نداشتند یکی از شعرهای شاملو را با بی حالی خوانده بودند که توجیهی نداشت . امیدوارم هیچکس این فیلم را نخرد ... 

*بودنش یک جور خاصی ، خواستنی ست !

چند روز پیش سرچهارراه دست گل فروشها نرگس دیدم ، یک لحظه دلم هوای شیراز را کرد ، یاد دوست عزیزم که او هم حالا ساکن یک شهر جنوبی شده افتادم ! و  یاد یک دوست دیگر که یازده سالی می شود که هست ، همیشه بوده ، شاید یک وقتهایی به خاطر شرایط زندگیمان کمی کم رنگ شده اما بوده . بودنش یک جور خاصی ، خواستنی ست ! چند وقت قبل بود که شبی به خاطر یک جمله ش بدجوری رنجیدم ، گریه هم کردم ولی بعدش فکر کردم حق دارد که دلخوریم بداند ، وقتی گفتم توضیح داد ، می گویم توضیح یعنی توضیح ! توجیه نبود ، اصلا توجیه نبود . از توضیح هایش دلم گرم شد ، دروغ چرا ؟! کمی هم دچار حسرت شدم ...

فردا تولدش است ؛ تولد یک دوست واقعی که همیشه بوده ، گاهی هم شاید کمرنگ ، آن هم به خاطر شرایط زندگیمان !

تولد یک دوست که بودنش یک جور خاصی ، خواستنی ست !

اولین تولدش چند هفته بعد از آشناییمان بود ، هوا سرد بود آن سال ، خیلی سرد ! یازده سال پیش هنوز فصلها قاطی نشده بودند ، پاییز واقعا پاییز بود ! فکر می کنم یک ساعتی توی سرما جلوی بانک مرا کاشت ! موبایل هم نداشت آن موقع ها ، چقدر حرص خوردم و چقدر صبوری کردم که ایستادم توی سرما !!!!

حالا دلم خواست که شیراز باشم ، یک دسته نرگس بخرم , یک هدیه کوچک ، کمی هم قدم بزنیم توی حافظیه ...


تولدش مبارک ....

*اعتراف

*کاش زودتر بروم سرکار ، وقتی بیکار باشم ساعتها نمی گذرند و احساس بیهودگی می کنم !

وقتی بیکار باشم می نشینم فکر می کنم ، فکرهای مسخره ، فکرهای ممنوعه !

فکر کردن به ممنوعه ها خوب نیست ، فکر کردن به ممنوعه ها می ترساند مرا !


*سرمای قلبم دارد پخش می شود توی تمام تنم ،

به بخاری چسبیده ام و می لرزم ...


*می خواهم اعتراف کنم که پنج شنبه وقتی خوشحالی خواهری و عشقش را دیدم ، ناخودآگاه یاد شب تولدم افتادم ، شبی که توی تنهایی گذشت ، شبی که ساعتها توی کافه نشستم شاید بیاید ، شاید بیاید و یک تبریک خشک و خالی بگوید حداقل ، شبی که نیامد ، شبی که حتی تلفن نکرد ، شبی که من بغض کردم و غصه خوردم . باید اعتراف کنم که پنج شنبه با یادآوری تولد خودم غمگین شدم و بعدش به خاطر ناراحتیم عذاب وجدان گرفتم .

*هدیه تولد ، تبلت :|

امروز تولد همسر بعد از این خواهریِ ، اولش تصمیم بر این بود که تعدادی از دوستان به اضافه مادر ، خواهر و برادر آقای داماد و خانواده ما به یک رستوران برویم و بعد خواهری و همسر بعد از این برسند و سورپرایز بازی راه بیاندازیم ! اما من به خواهری گفتم به جای اینکه به یک جماعت شام بدهد تمام هزینه ای که برای تولد کنار گذاشته یک هدیه خوب بخرد و یک جشن دو نفره عاشقانه که برای اولین تولد دوره نیمه مجردی ، متاهلی زندگیشان مناسب تر است بگیرد .

خب خواهری از این پیشنهاد بسیار خرسند شد و خیلی زود پذیرفت ! فقط مانده بود یک هدیه ارزنده که همسر بعد از این را ذوق زده کند چیست ؟ که در این مقوله پیچیده هم بنده خیلی زود گفتم : تبلت !

بله ، تبلت جوابی بود که خواهری را ذوق زده کرد و ما بالاخره دو شب پیش به بازار موبایل رفتیم و یک عدد تبلت خریدیم و خوشحال راضی به خانه برگشتیم ! دیشب سر شام با حضور من ، خواهری و آقای داماد بحث به موبایل ، لپ تاپ و تبلت کشیده شد و آقای داماد طی یک جمله سطل آب سردی روی سرمان خالی کردند :

"من هیچ وقت حاضر نیستم تبلت بخرم ، چون حس می کنم نه به دردم می خوره ، نه می تونم ازش نگه داری کنم ، خیلی بزرگه ! " :|

لازم به ذکر است تبلت انتخابی ما هشت اینچ می باشد .  :|

*به جامعه بیکاران خوش آمدم :)

به جرگه بیکاران پیوستیم !

کمی دعوا کردیم ، مقداری هم غصه خوردیم ، اما حالا طبق معمول شانه هایمان را بالا می اندازیم و می گوییم  : بیخیال !

ما که از این کار مزخرف رضایت نداشتیم ، همان بهتر که تمام شد ! فقط ناراحتیمان از دو ماه و 12 روز حقوق معوق هست که معلوم نیست چه بلایی به سرش می آید ؟! شاید هاپولی شود ! شاید هم خیلی دیر به دستمان برسد ، اما باز هم شانه بالا می اندازیم و می گوییم : بیخیال !

حوصله غصه خوردن نداریم ...

*یه دنیا عشق ، دوستی ، انرژی مثبت و لبخند ...

الان از یه جای دور ، از یه دوست خوب با پست یه بسته رسید ، یه شال گردن طوسی خوشگل که عاشقش شدم 

اینقدر ذوق دارم که فقط خدا می دونه ، 

زندگی یعنی همین ، یعنی تو لحظه هایی که داری از زور غصه داری دق می کنی از یه دوست خوب برات یه هدیه می رسه که فقط یه هدیه نیست ، یه دنیا عشق و دوستی ، یه دنیا انرژی مثبت و لبخند و این هدیه اینقدر خوشحالت می کنه که غصه خجالت می کشه بار و بندیلش رو جمع می کنه و میره 

 ممنونم دوست خوبم ، ممنونم به خاطر همه چیز ...

*عنوان به ذهنم نمی رسد ...

*دلم سکوت می خواهد و تنهایی ...


*از این احساسات رقیق که اشکهایم را جاری می کنند ، بیزارم !!!


*از این حرفهایی که بیخ گلویم گیر کرده ، بیزارم ! می ترسم اینقدر آنجا بماند که خفه ام کند ...


*خودت را به در و دیوار بکوب ، داد بزن ، هوار بکش ، اصلاً خودت را بکش ، نمی بینمت ...

*اهمال کاری

خدا کار هیچ بنده اش رو پیش آدم دغل و حقه باز گیر نندازه ،

از صبح که فهمیدم کارم پیش آقای ح. گیر افتاده استرس گرفتم ، اینقدر که این آدم تو چشمات نگاه می کنه مثل آب خوردن دروغ می گه ، یعنی اینقدر خونسرد دروغ می گه که اگه دروغ سنج هم بهش وصل بشه عمراً متوجه بشه ، همچین که گاهی شک می کردم می گفتم شاید داره راست می گه !

همین دیگه فقط تو این اوضاع قمر در عقرب درگیری با ایشون رو کم داشتم ، که احتمالاً در صورت حل نشدن مسئله دویست و هزار تومن ناقابل متضرر می شم .

از والد درون هم رسماً عذرخواهی می کنم و خواهش می کنم دست از سرزنش کردنم بابت این اهمال بداره ، اشتباهی کردم که قابل جبران نیست دیگه ، الان چیکار کنم ؟! فقط دست به دامن خدا شدم که همه بنده هاش رو خصوصاً آقای ح. رو به راه راست هدایت کنه ...

*هیچ

دنــیـا هـمـــه هــیــچ و کـــار دنـــیا همه هیچ
ای هیـــچ بـــرای هــیچ بـــــر هــیـــچ مـپـیـچ
دانــــی کــه از آدمــی چــه مــاند پـس مرگ؟
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ

ابوسعید ابوالخیر

*خستگی

خیلی بده که صبح وقتی صدای آلارم ساعت رو می شنوی ، قبل از اینکه چشمات رو باز کنی یه صدای بلند تو مغزت بگه :

" اَه بازم یه روز دیگه ! "

*مشت نمونه خرواره !!!

مدتیه آقای پ. در مورد انگیزه بیشتر واسه کار صحبت می کنه ، هندونه می ذاره زیر بغلم و می گه : " شما خیلی توانمندی! اگه بیشتر از این توانایی هات حین کار استفاده کنی بیشتر از اینکه به نفع ما باشه ، خودت رو بالا می بره . "

حالا بماند که من نه درک درستی از این توانایی هایی که می فرمایند دارم ، نه می فهمم منظورشون از این بالا رفتن ، دقیقا بالا رفتن از کجاست ؟! بیشتر فکر می کنم منظورشون اینه که از توانایی هام استفاده کنم از دیوار مردم بالا برم تا ایشون هم نیازی نباشه به فکر حق و حقوق بنده باشند !

هفته گذشته خیلی جدی و رک عرض کردم خدمتشون که من به این پول نیاز دارم ! اما هیچ فایده ای نداشت ! حالا ایشون هر روز بشینن از توانایی های بالقوه و انگیزه های کاری سخنرانی کنند ، منم می شنوم اما این گوش در ، اون یکی دروازه ...

حس می کنم به یه سفر هرچند کوتاه نیاز دارم ، نیاز دارم برای خودم خرید کنم هر چند یه چیز کوچیک ، نیاز دارم بعضی روزها بعدِ کار برم واسه خودم بگردم و اگه شد خودمو به یه چای دعوت کنم ...

تحمل دغدغه های مالی رو دیگه ندارم ، یکی بیاد به اینا حالی کنه دوره برده داری گذشته ! بیاد به این آقا بگه اصلا مهم نیست که یه سر همه اتفاقات مثبت و مهم ایران و حتی دنیا به ترک جماعت وصله و حتی یه جورایی حضرت محمد و ابوالفضل هم رگ و ریشه شون بر میگشته به ترکها ! یا اینکه ترکها هشت حرف صدادار دارن و فارسها پنج تا و توی زبان ترکی گِ ، گُ و ق داره اما فارسها چون ندارن نمی تونن درک کنند و تلفظ کنند . یکی بیاد به این آقا بگه مشت نمونه خرواره و متاسفانه با وجود تمام نطقیاتت اصلا مشت خوبی واسه خروار نیستی ...

*خودشیفتگی !

عاشق خودمم

عاشق شونه هام

که اینقدر محکمه که تکیه گاه نمی خواد

که اینقدر سبکه که می تونم راحت بندازمشون بالا بگم بی خیال !

عاشق خودمم

عاشق چشم هام

که اینقدر چیزهای عجیب دیده که از هیچی تعجب نمی کنه

که اینقدر می فهمه که بعضی چیزا حتی ارزش دیدن نداره !

عاشق خودمم

عاشق دلم

که اینقدر شکسته اما بازم می تپه

که اینقدر زخم خورده اما بازم بلده که گاهی باید بخشید !

*زبان شناسی

" یه کم باهاش خوش و بش کن ! اینکه دیگه زنِ ! "

متاسفم برات رئیس که نمی فهمی خیلی چیزا رو ، از ادبیات صحبت کردنت حالم بهم می خوره حتی اگه مدرک دکترات رو در زمینه زبان شناسی بیاری که باور کنم زبان شناسی خوندی تا هر بار با مطرح شدن این موضوع با اون پوزخندی که خودتم معنیش رو خوب می دونی نگات نکنم !!!!

*شادنا!!!

وقتی اسمش تو گوشیت ترکیبی از اسم و فامیلش باشه !

لعنت به فیسبوک

لعنت به وایبر

لعنت به همه شبکه های اجتماعی مزخرف این روزها

شادنا !!!

چند روزه دارم فکر می کنم یعنی چی ؟!

فقط خوب یادمه روز تولدم وقتی این اسم روی صفحه موبایل خاموش و روشن می شد و من پشت فرمون حتی نمی تونستم درست بخونمش ...

یه بار دیگه هم تو کافه گیو ! معذرت خواهی بابت جواب دادن به یه تماس کاری !!! و طولانی شدن تماس ! بعدش متلکِ جلف دوستش که می گفت : " مشکوک می زنی ! "

از درون آتیش گرفتم اما دارم می لرزم ...

لعنت به این ساعتهایی که نمی گذرن !

دلم گوشه دنج کافه رو می خواد ،

لعنت به اینا که حقوق ندادند ...

*سمبل حماقت

امروز از اون روزهاییِ که نمی گذره ، همش چشمم به ساعتِ ولی مگه می گذره ؟!

دلم اتاقم رو می خواد ، تختم ، بالشم ، لحافم و گوشی موبایل و ریپیت وانِ آهنگِ "بزن زیر گریه چشات تر بشه"

دلم نمی خواد هیچکس بپرسه چته ؟! چرا گریه می کنی ؟ یا چرا کز کردی گوشه تختت ؟!

دلم نمی خواد هیچکس بدونه چیه که داره وجودم رو می خوره ، چیه که داره نابودم می کنه .

دوست ندارم هیچکس نصحیتم کنه و بگه این راه و این چاه ، خودم می دونم راه کدومِ چاه کدوم ، فقط نمی خوام انتخاب کنم دوست ندارم برم جلو ، دلم سکون می خواد ، سکوت می خواد و یه کم تنهایی !

دلم نمی خواد فلش بک بزنم به گذشته م ، مخصوصاً به اون نقطه تاریک و عذاب آورش

دلم نمی خواد به آینده فکر کنم ، به تصمیم هایی که شاید مجبور باشم بگیرم

خسته ام و بریدم .

خسته ام از مرور اشتباهاتم ، از اعتراف دردناکشون توی ذهنم

بریدم دیگه وقتی هنوزم می دونم اما اشتباه می کنم ، کاش حداقل نمی دونستم ...

سمبل حماقت میشم این روزها اگه به زبون بیارم حرفهایی که توی ذهنم هی تکرار می شه هی تکرار می شه و تکرار می شه !

و در عجبم که امروز چرا نمی گذره این ساعتهای لعنتی ...

*تولد

هیجده ساله بودم ، فکر می کردم عاشق شده ام ! اولین تولدش بود که من بودم . عطر خریدم اگر اشتباه نکنم دیویدف بود ، رنگش آبی تیره بود ، یک بوی خاصی داشت که سلیقه آن روزهایم بود . دوست داشتم پست آنقدر دقیق باشد که روز تولدش هدیه اش برسد و پست آن سال خیلی دقیق بود ، صبح تولدش رسید ، چقدر خوشحال بود و چقدر خوشحال تر بودم ...

حالا ده سال گذشته ! چقدر همه چیز تغییر کرده ، من ، او ، آرزوهایمان ، شرایط زندگیمان و ...

شاید تنها چیزی که عوض نشده تولدش باشد ، نه آذر !

دیشب توی وایبر تنها نوشتم : "تولدت مبارک"

و او تنها گفت : "مرسی از اینکه به یادم هستی" ...

*شانس هویجی!

امروز دلم سکوت می خواست و تنهایی و اگه امکان داشت تا ظهر ادامه داشته باشه که دیگه بسیار خرسند می شدم ، دقیقاً همین امروز قبل از اینکه من برسم همه تشریف فرما شده بودند ، شانس که نیست هویجه ، هویج !!!

*پیری!

تاولهای چرکین ،

زخم های کهنه ناسور ،

دردهای آزاردهنده ، 

بغض های لعنتیِ سنگین ،

اشک های بی پایان ،

کابوس سیاهِ شک ،

دست و پا زدن در ورطه تاریک ناامیدی ،

چه زود پیرم کرد ...

*امان از این دهن ، داد از این قبا !

باز ما دهن باز کردیم ،

به تریج قباش برخورد !

آخرشم نفهمیدم ایراد از دهن ماست ،

یا قبای او ؟!

گل بگیرن اون دهن رو !

پاره کنن اون قبا رو !

بلکه ما هم یه نفسی بکشیم ...