-
*ایثار انتخابی ست!
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 15:26
دلم یک طور عجیبی چرک شده ، اول از حرفهایش عصبانی شدم اما حالا غمگینم ! دلم می خواست خفه اش کنم وقتی گفت :" توی یک رابطه گاهی آدم ها فداکاری می کند ، اما ایثار انتخابی ست و اگر انتخاب نکردیم که گذشت کنیم ایرادی وارد نمی شود و حالا اشکالی ندارد ، ناراحت نیستم ، تو نخواستی ایثار کنی !" اما حالا فقط دلم گرفته...
-
*خیلی هم خاص نیست!
شنبه 14 شهریورماه سال 1394 18:46
*تازگی ها متوجه شدم که بعضی از احساساتی که همیشه فکر می کردم خاص مردهاست، می تونه توی زن ها هم وجود داشته باشه... *پنجشنبه خواهری نامزد کرد با کسی که دوستش داشت ، حالا خوشحاله و من هم از شادی اون شادم . .. *دلشوره لعنتی ،لطفا برو ! اصلا حوصله ت رو ندارم! *اومدم کافه تنهایی ، صندلی خالی روبه رو خیلی دهن کجی میکنه. میشه...
-
*چقدر دوری، چقدر دلتنگم!
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1394 20:15
از دلتنگی یه بغض بزرگ دارم، از عصر که با هم حرف زدیم و تولدش رو تبریک گفتم بیشتر از همیشه دلتنگ پسرخاله ای شدم که کیلومترها ازم دوره و دلخور شدم از دخترخاله ای که اضافه بار رو بهانه کرده تا وسایل هایی رو که براش حاضر کردن رو نبره. ..
-
*کم رنگ شده آیا؟!
سهشنبه 10 شهریورماه سال 1394 11:00
*ابر ، بارون ، تگرگ ، باد و بوی مدرسه حال و هوای دلم رو عوض کرده حسابی . *چی میشه که یه وقتایی آدمهای پررنگ زندگیم اینجوری رنگشون می پره؟؟! *واسه خودم مانتو خریدم ، اینقدر خودم دوسش دارم که از صبح هر کی منو می بینه یه چیزی در وصف خوش تیپ شدنم می گه. اعتماد به نفسِ چسبیده به سقف! *یه چیزی که این روزها همش دارم بهش فکر...
-
*زیرآبم رو بزن اگه حالت خوب میشه!!!!!!!
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1394 17:38
با هزینه خودم واسه دفتر دو تا گلدون خریدم و یه عالمه خوشحالم . دقیقه یه بار برمی گردم ، نگاهشون می کنم و ذوق می کنم.خیلی وقت بود که تصمیم داشتم همچین کاری بکنم اما طبقه پایین اینقدر همه چی در هم برهم و مسخره بود که نمی شد تصمیمم رو عملی کنم. حدسم درست بود خانم "ع" از وقتی اومدم بالا به شدت داره خفه میشه از...
-
*یه گونی استعداد !!!!
دوشنبه 9 شهریورماه سال 1394 14:25
*بیدار شدن صبح زود از سخت ترین کارهای روزگاره ، لامصب مثل جهاد میمونه ! *عاشق کودک درونمم ، ادای بچه های حرف گوش کن رو در میاره سرتق ، چشم هاش رو می بنده که مثلاً من خوابم ! اما بیداره ، بیدار !!! دلش هم بازی می خواد .... *من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ ... شعر بالا از دیروز توی ذهنم تکرار میشه ،...
-
*کااااات! و حالا خواب :)
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1394 22:48
اینجا می نویسم که یادم نرود ، که یادم باشد ، که یادم بماند، بازی کافی ست ، کااااااااات! کودک درون بخواب ، دلم برای بالغ درونم تنگ شده !
-
*عروسی برادر نداشته ام
یکشنبه 8 شهریورماه سال 1394 08:32
*امروز صبح سخت تر از هر روز از خواب بیدار شدم و هنوزهم خوابم می آید اینقدر که فقط به بالشتم فکر می کنم و رختخوابم ، کاش امروز زودبگذرد ... *فردا عروسیِ حامی بچگی هایم است ، کسی که موقع بازی توی دورهمی های خانوادگی همیشه هوایم را داشت مبادا کسی اذیتم کند. شاید اگر اختلاف بزرگترها و دلخوری خودم نبود او هنوز عزیزترین...
-
*یعنی اینقدر عوض شدم ؟؟!
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1394 11:04
*تغییراتم انگار خیلی هم درونی نبوده ! دیروز تو جمع دوستام همه معتقد بودند خیلی عوض شدم ، در جوابشون گفتم زوایای پنهانم ، آشکار شدند. *شبنم ، دخترک دهه هفتادی گروهمونِ که به من علاقه خاصی داره. تازگی ها هر چی بیشتر دقت می کنم ، بیشتر متوجه می شم که چقدر شبیه نوجوونی هایِ منِ. مخصوصاً وقتایی موهای فرش از پشت شالش بیرون...
-
*خودمم آیا؟؟!
سهشنبه 3 شهریورماه سال 1394 17:01
*از قدیم گفتند : "نو که اومد به بازار ، کهنه میشه دل آزار" نو نیومده که ، پس چرا کهنه دل آزار شده ؟ *شیمایِ این روزا حسابی شگفت زده م می کنه ، جوری که گاهی اوقات ازش می پرسم خودتی آیا؟! و بعد عمیق لبخند می زنم... *خانم "ش" یه چیزی می گه که شاخ رو سرم سبز میشه ! یعنی خانم "ش" خیلی تیز شده...
-
*قلقک ذهنیِ من
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1394 17:10
توی ذهنم دارد یک اتفاقهایی می افتد ، به شدت مشغول موضوعِ ممنوعه ای شده که قلقلک می دهد احساساتم را ، آنقدر که من همین حالا بعد از گذراندن یک روزِ کاری مزخرف و بیهوده لبخند دارم روی لب هایم و یک جایی ته دلم دارد قیلی ویلی می رود! شاید خیلی هم بد نباشد گاهی وقت ها آدم برگردد به هیجده سالگیش و مثل آن روزها کمی شیطنت کند...
-
*دیدار دوستانه امروز!
یکشنبه 1 شهریورماه سال 1394 11:42
حال من خوب است ، تا چند ساعت دیگر ساعاتی خوب خواهم داشت کنار دوستی عزیز . نزدیک به یازده سال می گذرد از آشناییمان ! فکر می کنم آبانماهِ سال هشتاد و سه بود ، حوصله ام سر رفته بود و از موضوعی عصبانی بودم ، برای وقت گذرانی رفتم توی یکی از روم های یاهو مسنجر و آنجا با هم آشنا شدیم ، آن شب چند ساعتی کل کل کردیم و خندیدیم ،...
-
*استقلال!!!
شنبه 31 مردادماه سال 1394 10:04
*با اینکه هنوز تلفن وصل نشده رسماً اومدم طبقه بالا و توی اتاق خودم مستقر شدم ، حس می کنم این بهترین اتفاقِ امروز می تونه باشه ! به این تنهایی و سکوت به شدت نیاز دارم ... به خاطر نداشتن خط تلفن از صبح چند باری رفتم پایین ، دیدن قیافه خانم "ع" وقتی داره از شدت ناراحتی و حسادت میمیره هم در نوع خودش جالبه ....
-
*می ترسم از ریسمان سیاه و سفید! !!
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1394 10:08
دیشب برایم از تصمیم های مهم زندگیش می گوید ، به جای خندیدن و چرخیدن قلب و ستاره دور سرم ، دلشوره می گیرم و گریه می کنم !
-
*دیوانهِ توی مغزم!
سهشنبه 27 مردادماه سال 1394 10:57
*امروز شاید برم اردبیل برای یک سفر کاری دو روزه. از این سفرهاییه که به همون اندازه که دلم می خواد بروم ، دلم نمی خواد برم ! تحمل خانم "س" زیادی خارج از تحمله. *یکشنبه برام هدیه گرفت ، یک مانتوی نخی و شال کرم. فکر می کردم واسه جبرانِ دعوای جمعه باشد اما دیشب وقتی طبق معمول بچگانه گفتم : " آقاهه چی شد که...
-
*مرور دیروزهااااا
یکشنبه 25 مردادماه سال 1394 15:11
دیروز تولد قدیمی ترین دوستم بود ، چهارشنبه هم عروس می شود. توی دلم برایش یک دنیا خوشبختی آرزو می کنم. اگر اوضاع مالیم فقط کمی بهتر بود می رفتم. دیدن دخترک توی لباس عروسی وقتی چشمانش چراغانی ست خالی از لطف نیست. سه سال توی آن شهر کوچکِ دلگیر همکلاس بودیم ، چقدر آن روزها غر می زدیم که چرا اینجاییم؟ چرا باباهایمان کارشان...
-
*به کرسی ننشت !!!!!
شنبه 24 مردادماه سال 1394 11:48
بعد از چهار روز تعطیلی خسته تر از هر روز آمدم سرکار ، اینقدر که دیروز با هم دعوا کردیم ! تارهای صوتیم درد میکند اینقدر که فریاد کشیدم ! دعوای دیروزمان بی سابقه بود اما قهر نداشت. هر دو می خواستیم دیکتاتور طور حرفمان را به کرسی بنشانیم ، حرف هیچکداممان که به کرسی ننشت عصبی و خسته نشستیم سر جایمان با کوله بار حرفهایی که...
-
*بیداری غفلت انگیز!!!
شنبه 17 مردادماه سال 1394 09:59
تمام طول آخر هفته رو تلاش کردم تا دوستم رو از خواب غفلت بیدار کنم ، اما خب به قول پارتنرش آدم خواب رو میشه بیدار کرد اما آدمی که خودش رو زده به خواب رو نه! بعدش خیلی نشستم فکر کردم ، فکر کردم به اینکه این همه حماقت از کجا نشأت می گیره و به این نتیجه رسیدم که ریشه همه این حماقتها برمی گرده به خانواده و اجتماعی که توش...
-
*خر خودتی !
چهارشنبه 14 مردادماه سال 1394 08:45
وقتی می گم شبها اگه زودتر بخوابی ، صبحها راحتتر بیدار میشی !! همون خر خودتیِ البته با بیان مودبانه ! مهم نیست که جواب نمی ده ، مهم اینه که این خر خودتی بیخ گلوم گیر کرده بود و داشت خفه م می کرد ! اصلاً من می خوام نیمه پر لیوان رو ببینم : هلیکوپتر میاد روی پشت بومِ اداره سوارش می کنه رو پشت بوم خونشون پیاده ش می کنه ،...
-
*خوابم میاااااااد
سهشنبه 13 مردادماه سال 1394 22:13
تو دلم آشوبه و حالم خوش نیست، یکی داره داد میزنه، اسمم رو صدا میزنه و میخواد که بیدار شم. کاش خفه میشد،من میخوام بخوابم، نمیخوام بیدار شم! بسه صدا نزن، خودم میدونم چشمام رو که باز کنم چی میبینم. اصلا نمیخوام ببینم، میخوام بخوابم، میخوام نبینم. بسه، تو رو خدا بسه، سرم درد میکنه. صدا نزن، آروم باش... هی نگو دیدی گفتم،...
-
*فن بیان جناب لرد مهندس "ا"
سهشنبه 13 مردادماه سال 1394 13:25
از اونجایی که دیروز بعد از کنسل شدن سفر جناب آقای مهندس "ا" از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و امروز با توجه به نبودن حضرتعالی باز هم درگیر خورده فرمایشاتشون هستم پتاسیل عجیبی برای پاچه گیری دارم. من نمی دونم بعضیا چرا اینجورین؟؟! از همه دنیا طلبکارن و تنها کاری که یاد گرفتن دستور دادنِ !!! اصلاً کی باورش...
-
*یک ،شنبه نیمه خر !!!!
شنبه 10 مردادماه سال 1394 15:00
*یعنی چقدر طول می کشه که من کلمه "کجایی؟" رو از دایره لغات مورد استفاده م حذف کنم؟؟! از اونجایی که استفاده از یک کلمه ولو اینکه بر حسب عادت باشه و هیچ منظور خاصی پشتش نباشه ممکنه سوءتفاهم ایجاد کنه ، به نظرم به جای توضیحِ بی منظوری که احتمالاً قضاوت به توجیه میشه ،خیلی بهتره که کلاً حذف شه ... هر کجا هستی ،...
-
*دوران عاشقی !!!
شنبه 10 مردادماه سال 1394 10:37
پنجشنبه رفتیم سینما ، دوران عاشقی ! فیلم خوبی بود که حالم را بد کرد ، تا آخر شب نای حرف زدن نداشتم اینقدر که همزاد پنداری کردم با بیتا و فکر کردم که اگر من جای میترا بودم چه می کردم؟! اما او حرف زد ، وقتی حرف می زد یک صدایی درونم فریاد می زد که : "ازت متنفرم!" قسمتی از این حس تنفر متاثر از فیلم بود و قسمت...
-
*دست
چهارشنبه 7 مردادماه سال 1394 14:27
در ادامه پست دیروز باید بگویم که متوجه شدیم آنهایی که دست هایشان زیر ساطور است و حقوق کارگرهایشان هم گاهی به خاطر حفظ سلامت دست هایشان عقب می افتد ، در صورت تقاضای کارگری مبنی بر اضافه کردن حقوقش خفه اش خواهند کرد با همان دست ها ...
-
*دست اینها ، ساطور آنها ...
سهشنبه 6 مردادماه سال 1394 17:04
*امشب شام مهمان داریم ، همسر بعد از این خواهر و مادر عزیزشان. حوصله مهمان ندارم ، دلم می خواهد بروم خانه و ولو شوم روی تختم. مامان می گوید اگر برنامه ای داری حضور نداشتنت ایرادی ندارد ، فکر می کنم منظورش این بود که اگر خانه بودی نمی شود توی اتاقت باشی و ولو شوی رو تختت. کاش برنامه ای داشتم حداقل... *از صبح درگیر خریدن...
-
*تولد آبجی کوچیکه
دوشنبه 5 مردادماه سال 1394 17:49
به خواهرم زنگ زدم و میگم :"تولدت مبارک خواهری" می خنده و میگه: "مرسی تولدت تو هم مبارک!" بلند میخندم میگم: امروز که تولده من نیست، تولده توه بازم می خنده و با خجالت میگه آخه نمیدونستم چی باید بگم؟! عاشقتم کوچولوی دوست داشتنیه من...
-
*اجبار ، من ...
یکشنبه 4 مردادماه سال 1394 16:16
همین حالا فهمیدم که من هم مجبورم ، از آن مجبورهایی که گاهی باید غرورش را فراموش کند و بی ادبی مدیرش را بگذارد پای شعور نداشته اش ... معده ام می سوزد ، حجم بزرگ و سنگینی توی گلویم بالا و پایین می رود ... کاش این یک ساعت هم بگذرد ، دلم تنهایی می خواهد و گوشه دنج کافه را ...
-
*اجبار!!!
یکشنبه 4 مردادماه سال 1394 14:53
*دیشب طی یک تصمیم انتحاری تصمیم گرفتم کاری انجام دهم و انجامش دادم ، حرکتی بود ثواب طور، امیدوارم کباب نشوم فقط ... *آبدارچیمان دیروز قهر کرد و رفت ، وقتی بعد از یک هفته مرخصی با چهل دقیقه تاخیر رسید آقای مدیر عصبانی را عصبانی تر کرد ، گفت بگویید برود فردا بیاید !!! بدون هیچ توضیحی با لبخند گفت باشد !!! و رفت ... همه...
-
*قهوه فرانسه ، فرنچ پرس !!!
شنبه 3 مردادماه سال 1394 10:20
*دیروز سالگرد مرگ احمد شاملو بود ، برخلاف سالهای گذشته امسال نرفتم آرامگاهش ،کمی عصبانیم از نرفتم ، مخصوصاً که دلیلم برای نرفتن خیلی مسخره بود!! از نظر او آنهایی که می روند آرامگاهش اکثراً آنهایی هستند که فکر می کنند روشن فکرند و می خواهند ادای روشن فکری در آورند !!! وقتی این را گفت پشت بندش بدون فاصله می گوید که تو...
-
*مشاوره لازم!!!
چهارشنبه 31 تیرماه سال 1394 11:22
*دیشب دوستم توی واتس آپ پیام داد که "من خیلی بدبختم" ، یه لحظه اینقدر حرصم گرفت که دلم می خواست خفه ش کنم ، چهار ساله که با یه آقایی دوسته ، قسمت عاشقانه ، رومانیک و دو طرفه رابطه شون بر می گرده به سه سال پیش ! از سه سال پیش یه رابطه یه طرفه دارن که به اشک و اصرار دوستم ادامه پیدا کرده و حالا اون آقا اعلام...