خانه عناوین مطالب تماس با من

تو بی من !!!

تو بی من !!!

پیوندها

  • اشتباهی مینویسم اتفاقی بخون و رد شو
  • هزاره ای پیش از چشم هایت
  • دست نوشته های مهدی
  • کهنه خاطرات بارانــــی
  • اراجیف یک کابوی تنها
  • آدمی به نام حوا
  • مهمان سر زده
  • ایستاده در باد
  • متولد دسامبر
  • ماه و سنگ
  • روزهای من
  • مگلاک
  • بیگانه

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • *پایان باز
  • *انتخاب اصلح
  • *تولد همسر
  • *تکیه گاهِ امنِ من!
  • *آخرین آخر هفته مجردی!
  • *از سینما تا پنجم اسفند...
  • *بعله برون
  • *دلم معجزه می خواهد...
  • گذر عمر!
  • *تغییر
  • *حق به جانب
  • *انکار میکند... می ترسم...!!!
  • *صبوری میکنم!
  • *از ویژگی های بارز محیط کار ایرانی!
  • *چی می شد واقعا؟

نویسندگان

  • شیما 550

بایگانی

  • مرداد 1396 1
  • اردیبهشت 1396 3
  • بهمن 1395 4
  • دی 1395 4
  • آذر 1395 4
  • آبان 1395 2
  • شهریور 1395 1
  • مرداد 1395 9
  • تیر 1395 14
  • خرداد 1395 22
  • اردیبهشت 1395 8
  • فروردین 1395 9
  • اسفند 1394 15
  • بهمن 1394 4
  • دی 1394 30
  • آذر 1394 33
  • آبان 1394 28
  • مهر 1394 33
  • شهریور 1394 28
  • مرداد 1394 17
  • تیر 1394 13
  • خرداد 1394 9
  • اردیبهشت 1394 9
  • اسفند 1393 4
  • بهمن 1393 19
  • دی 1393 9
  • آذر 1393 46
  • آبان 1393 37
  • مهر 1393 2
  • شهریور 1393 2
  • مرداد 1393 5
  • تیر 1393 1
  • خرداد 1393 4
  • اردیبهشت 1393 4
  • فروردین 1393 6
  • اسفند 1392 4
  • بهمن 1392 8
  • دی 1392 4
  • آذر 1392 1
  • مهر 1392 1
  • شهریور 1392 3
  • مرداد 1392 5
  • تیر 1392 9
  • خرداد 1392 15
  • اردیبهشت 1392 1
  • فروردین 1392 1
  • دی 1391 1
  • آبان 1391 1
  • مهر 1391 1
  • شهریور 1391 2
  • مرداد 1391 5
  • خرداد 1391 1
  • اسفند 1390 7
  • بهمن 1390 1
  • آذر 1390 1
  • آبان 1390 6
  • مهر 1390 5
  • شهریور 1390 2
  • مرداد 1390 2
  • تیر 1390 2
  • خرداد 1390 14
  • اردیبهشت 1390 7
  • فروردین 1390 1

تقویم

مرداد 1396
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31

جستجو


آمار : 91148 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • *شب من بود امشب؟ دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1394 22:36
    *امشب شب من بود ، یعنی خودم اینطور فکر می کردم، اما همه چیز یک طور دیگر شد. زحمت کشید تا سر خیابان همراهیم کرد و ایستاد تا سوار تاکسی شوم ، حتی یادش رفت اصرار کند که بروم توی پایانه و با خطی ها بروم و وقتی زنگ زد که دیگر رسیده بودم تو محله مان. از این برخوردش ناراحت شدم اما عصبانی نه. دارم فکر می کنم آن روزهایی که...
  • *درهم و برهم ، پر از تناقض ... یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1394 16:55
    یک دنیا کار دارم که باید انجام شوند. اما حوصله شان را ندارم. نه اینکه توی روز بیکار بنشینم ، نه ، اما از انجام دادن بعضی کارهایم طفره می روم. حالم هم یک طور عجیبی ست. ناراحت نیستم ، خوشحال هم نیستم. حالم خوب نیست ، بد هم نیست. یعنی یک جور عجیبی گیجم... توی گلویم هم یک بغض بزرگ دارم اما به جای اینکه اشکم را در بیاورد...
  • *فلش بک نزن! شنبه 9 آبان‌ماه سال 1394 16:14
    *سه شنبه امتحان فینال زبان دارم که حس می کنم هیچ شانسی توی قبول شدن و متاسفانه هیچ حوصله ای هم برای تلاش کردن ندارم! *به طرز عجیبی توی جمع دوستانم ساکت شده ام طوری که هما چند ساعت پیش توی تلگرام پیام می دهد و علت سکوتم را جویا می شود... *تمام پنج شنبه و جمعه وقت هایی که تنها بودم به گذشته فلش بک زدم و بیمارگونه...
  • *وقتی بی سواد ها فیلم نقد می کنند! شنبه 9 آبان‌ماه سال 1394 08:07
    یک آخر هفته سینمایی داشتم. دیشب با او رفتم سینما ، از بس که آدم منصفی هستم! از بس که می خواستم بین خانواده ام و او فرق نگذارم. اصلاً هم فکر نکنید که دیروز خودم دلم می خواست بروم سینما!!! ارغوان فیلمی بود که دیشب دیدیم. به نظرم بد نبود اما می توانست بهتر باشد. از فیلم برداریش خوشم آمد ، یک جوری فکر می کردم دارم تئاتر...
  • *چهارشنبه 19 اردیبهشت پنج‌شنبه 7 آبان‌ماه سال 1394 23:22
    امروز با مامان رفتم سینما. فیلم خوبی بود با وجود تمام دردهایی که بیننده اش منتقل میکرد. هنوز لا به لای سکانس هایش گم هستم ، مخصوصا همان جایی که جلال آشتیانی (نقش اول مرد) گفت : "من درد خودم رو آگهی کردم." ...
  • *کمپینِ حمایت از ... چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1394 08:52
    صبح وقتی داشتم می آمدم سرکار توی خیابان ولیعصر یک بنر بزرگ دیدم که پایینش عکس چندتا بچه بود، بالایش هم نوشته بود "کودکان حرم" ، "کمپین حمایت از کودکان سوری". گویا یک پیج هم توی اینستاگرام دارند. خیلی خوب است کمپین هایی با هدف حمایت از بچه ها تشکیل شود اما سوال اینجاست وقتی سر هر چهارراه توی همین...
  • *خداحافظ دکتر "ش" سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1394 16:38
    همین حالا آقای دکتر "ش" آمد برای خداحافظی، حالش یک طوری بود، صدایش می لرزید، شاید از عصبانیت بود، شاید هم از ناراحتی! با اینکه بودنش را دوست نداشتم اما از رفتنش دلم گرفت. به بچه هایش فکر کردم ، به همسرش ، به خودش و به فرداها. شاید خیلی زود برود سرکار ، شاید خیلی بیکار نماند ، شایدبرود یک جای دیگر که از اینجا...
  • *یکی از بهترین ها دوست من است :) سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1394 07:58
    *حس می کنم باید از یک سری روابط ظاهراً دوستانه یک طرفه بیرون بیآیم. دوستی یک رابطه کاملاً دو طرفه است! پس خداحافظ دوستی های یک طرفه... *-شیما؟ +جانم؟ _... +جانم؟؟! _دلم خیلی تنگ شده برات ، همین! ته دلم قند آب کردند زیاااااد. اینقدر زیاد که از دیشب هنوز شیرین است. *دیشب وقتی چهار روز از تولد یکی از بهترین دوست های دنیا...
  • *خدای من ، خدای آن ها ! دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 17:14
    از شب تاسوعا ، تا آخر روز عاشورا خاله ها و داییم و خانواده هایشان خانه مامان جون بودند. اینبار چون سفرمان خیلی کوتاه بود و مامان جونم کمی ناخوش بود خاله ها و دایی ترجیح دادند به جای بحث و دعوا که خانه کدامشان برویم و کجا بیشتر بمانیم ، بیایند آنجا دور هم باشیم. این دور همی کوتاه و تقریباً ناگهانی همه مان را به وجد...
  • *عوضی بود؟یا عوضی شد؟!! دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 14:47
    هر بار که مرخصی می گیریم از بس که روز بعد ش کار دارم و همه چیز درهم و برهم هست کلافه می شوم و با خودم می گویم دیگر مرخصی نخواهم گرفت ، اما مگر می شود؟! با اینکه صبح نیم ساعت زودتر رسیدم حتی وقت نکردم 5 دقیقه به گل هایم رسیدگی کنم ، حتی نتوانستم یک لیوان چای بنوشم. حالا این وسط بدخلقی های آقای مدیر و دعوایم با خانم...
  • *برگشتم دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 08:36
    بالاخره با یک روز تاخیر برگشتم سرکار، امروز حسابی درگیرم، کارهایم روی هم تلنبار شده، اما در اولین فرصت می آیم. دلم برای اینجا ، برای دوستانم و وبلاگ هایشان حسابی تنگ شده...
  • *ما از همان فلانی هاییم ! سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1394 11:04
    *کارخانه های تولید عطر در فرانسه باید بیایند ماندگاری و پراکنش بو را از سیر یاد بگیرند! عطر می خری حداقل سیصد هزار نصف سیر یک هزاری هم خاصیت ندارند! روسری آغشته به عطر اصل فرانسه هم صبح امروز نتوانست کمکی به بوی سیر ناشی از تنفس آقای توی تاکسی بکند. لامصب معلوم نبود چطور نفس می کشد یا چقدر سیر خورده که تا این حد آزار...
  • *انتقامِ شیرین خدا دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1394 13:24
    تصمیم گرفته ایم چهارشنبه برویم شیراز و برای دیدار مامان جون عزیزم که این روزها خیلی ضعیف شده و برای دیدن نوه ها و دختر ته تغاریش مدام چشمش به در است . چند وقتی است یک ترس عجیبی افتاده توی دلم ، می ترسم خدای ناکرده برود از پیشمان قبل از اینکه حداقل بار دلتنگی هایم را سبک تر کنم. همین حالا بغض پیچید توی گلویم و با تمام...
  • *عنوان به ذهنم نمی رسد دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1394 10:06
    مدیر اگر مدیر باشد برای اثبات خودش و دفاع از سمتش داد نمی زد ، فریاد نمی کشد و بی ادبانه دستوری صحبت نمیکند. مدیرمان چند روزیست معلوم نیست از کجای دنیا دلش پر است که برخوردش از همیشه مزخرف تر است... سرم درد می کند . معده ام بدجوری می سوزد...
  • *اینجا تهران ،به وقت محرم! یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 21:46
    ساعت هشت و بیست دقیقه کلاس زبانم تمام شد ، تا برسم سر خیابان اصلی و از جلو هیئت سر خیابان رد بشوم 7-8 دقیقه ای گذشت. جلو هیئت 10-15 تا آقای جوان سیاه پوش ایستاده بودند و چای می خوردند. خیلی بی دلیل با سری که به گردنم چسبیده از بینشان گذشتم و خیلی بی دلیل تر ضربان قلبم کمی تندتر شد ، البته شاید تندتر شدن ضربان قلبم...
  • *بی نظم اما منظم!!؟ یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 11:47
    ناخن هایم را فرنچ کردم ، حالا بیشتر از همیشه دستهایم را دوست دارم. نمی دانم چرا از طریق فرنچ ناخن هایم حس انظباط و دسیپلین آمده توی وجودم! گفتم انظباط ! من اصلاً آدم منظمی نیستم اما به شدت منظمم !!! خودم هم نمی دانم چطور همچین چیزی امکان دارد اما من نمونه ی کاملی از یک آدم بی نظم منظمم. یعنی توی تمام بی نظمی هایم یک...
  • *گاهی بی خود و بی جهت فرو می ریزد پایه های زندگی آدم ها شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 15:15
    *هوای امروز بیشتر از اینکه حال و هوای پاییز را داشته باشد بهاریست ! ابر ، باران ، تگرگ ، آفتاب همراه باران ، آفتاب تنها ، ابرِ سیاه ، ابرِ سفید ، نم نم باران ... *گویا آقای دکتر "ش" سرِ انجام یک پروژه در دست اقدام خودشان چپق خودشان را چاق کردند اینقدر که نبوغشان استفاده کردند! آقای مدیر صبح حسابی شاکی بود می...
  • *روز مبادا!!!!!!! شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 10:47
    علی رغم بی پولی های این روزهایم تمام پنج شنبه و جمعه به بازارگردی و خرید گذشت و با وجود استرسی که بعد از هر بار کارت کشیدن و نزدیک شدنم به صفر ، عایدم می شد ، لذت بردم. پنج شنبه رفتیم بازار اول یک ناهار مشتی خوردیم بعدش هم رفتیم کوچه مروی که مثلاً یک بسته نسکافه بخریم ، یک دوری بزنیم و برگردیم که گویا دست فروشنده خیلی...
  • *یک قرار ناگهانی چهارشنبه 22 مهر‌ماه سال 1394 17:28
    ناهارمان را با هم خوردیم توی یک رستوران دنج ایتالیایی که نزدیک محل کارم که بسیار مورد علاقه من است. این قرار ناگهانی و کنار هم بودنمان هر چند کوتاه حالم را خوب کرد. یادم افتاد به روزهای اول آشناییمان که مدتها بود دلتنگش بودم ...
  • *آغاز روزهای سیاه ، فشن شو و نمایش قدرت ... چهارشنبه 22 مهر‌ماه سال 1394 11:20
    *دیشب هم زود خوابیدم و صبح باز هم به سختی بیدار شدم . اصلاً انگار هر چه زودتر بخوابی بیدار شدن سخت تر می شود . مثل غرق شدن توی لذت است هر چه بیشتر غرق شوی بیرون آمدن سخت تر می شود ... *همه شهر دوباره دارد سیاه می شود . و همه آدمهایی که تا دیروز از خدا و پیر و پیغمبر هیچ نمی دانستند از امشب سیاه می پوشند ، توی ماشین...
  • *هیچ به هیچ سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 16:16
    *دیشب ساعت 8:30 خوابیدم و صبح باز هم به سختی بیدار شدم!!!!! و این یعنی مهم نیست شب چه ساعتی بخوابی ، 5:40 صبح بیدار شدن خر است!!!! *جناب آقای دکتر "ش" جدیداً وقتی می خواهند مخاطب قرارم بدهند به جای آوردن واژه خانم اول نام خانوادگیم یک جان می اندازند آخرش! مثلاً می خواهند نشان دهند خیلی صمیمی هستیم با هم ؟؟!...
  • *مشغله کاری و خانم "ش" کارمند لایق مجموعه!!! دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1394 15:16
    *بعد از دو روز مرخصی ، امروز یک روزِ کاریِ بسیار شلوغ است. اینقدر که همین حالا فرصت کردم صبحانه و ناهارم را یکجا با سرعت نور میل کنم. *سفرمان عالی بود. طولش کوتاه بود اما عرضش خیلی زیاد بود. خیلی هم خوش گذشت و احساس خوشبختی تزریق کرد توی وجودمان و من بیشتر از همیشه درک کردم که حضور بعضی از آدمها چقدر می تواند حال آدم...
  • *دلشوره خر است! چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1394 15:11
    شنبه و یکشنبه را مرخصی گرفتم . سفرمان تا یکشنبه ادامه خواهد داشت. از صبح دارم مثل اسب کار می کنم اما تمام نمی شوند. دلشوره دارم ، حس می کنم وقتی نیستم کارها پیش نمی رود و فکر می کنم تمام این دو روز باید به تلفن های شرکت جواب بدهم. از طرفی دلم می خواهد گوشیم را خاموش کنم و این چند روز بدون دغدغه فقط استراحت کنم از آن...
  • *دخترک ، کپی برابر با اصل من است! چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1394 10:40
    کامنت های محبت آمیز دوستانم را برایش می خوانم. بغلش می کنم و موهایش را می بوسم. خوشحال می شود و می خندد. بعد از چند دقیقه متفکر کنارم می نشیند و می پرسد" عکسم رو هم گذاشته بودی؟" شوکه می شوم ، می دانم چرا این را می پرسد! یک لحظه از توی سرم می گذرد که دروغ بگویم اما سریع پشیمان می شوم و می گویم نه!!! همان...
  • *موهایش بسیار مشکی ست ، پر و فردار! سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1394 14:28
    چند روزی ست که خواهرکم غمگین است. آنقدر دوستش دارم که غم هایش حالم را بد می کند و حالا حالم بد است. سه روز پیش سر کلاس از گرما مقنعه اش را در می آورد ، موهایش بسیار مشکی ، پر و فر است و ما برای اینکه اذیت نشود همیشه کوتاهشان می کنیم با اینکه خودش مثل تمام دختر بچه ها دلش می خواهد موهایش بلند باشد. به نظر من که موهای...
  • *خود شیفته ایم؟؟ما؟؟!! اصلاً !!! امکان نداره!!! سه‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1394 09:37
    آخر هفته شاید برویم مسافرت اینقدر که دوستانمان لطف داشتند و اصرار کردند برای رفتن ، اینقدر که حرف زدند برای متقاعد کردنمان! اینقدر که دلایل قانع کننده داشتند برایمان!!! خوش سفر باشید همچون ما ، که این پاداشِ خوش سفران است پ.ن : مدیونید اگر فکر کنید این اصرارها برای ابوقارضه مان باشد. ما که این افکار به مخیله مان نمی...
  • *"م.الف" مدیر جوان! دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394 12:15
    *آخر هفته دوستانمان دارند می روند سفر. ما هم خیلی دلمان می خواهد برویم اما نمی توانیم. لعنت به بی دقتی ! لعنت به بی پولی ... *زنگ زدن به آقای "م.الف" و پیگیری کردن در مورد موضوعی جزء کارهایی بود که رئیس قبل از رفتنش گفته بود که انجام دهم اما از آنجایی که صحبت کردن با آقای "م.الف" آخرین کاری ست که...
  • *همکلاسی داریم از نوع ملا نُقَطی ! کسی نخواست؟! دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394 08:46
    دیروز کلاس زبان داشتم. سه شنبه هفته گذشته اولین جلسه بود که من به دلیل فراموشی حضور نداشتم. از جو کلاسم خوشم نیامد. کلاً شش نفر هستیم که شامل یک دختر شانزده هفده ساله و سه خانم خانه دار که نسبت فامیلی دارند باهم و سن و سالشان از من کمتر نباشد بیشتر هم نیست و برای تفریح و گذران وقت می آید کلاس زبان و یک پسر جوان که...
  • *دستگیری حین ارتکابِ ...! یکشنبه 12 مهر‌ماه سال 1394 14:23
    همین چند دقیقه پیش آقای "د" آمد بالای سرم که کاری انجام دهد ، صفحه یادداشت جدید بلاگ اسکای باز بود ، تازه بدون هیچ مطلبی ! گفت وبلاگ می نویسید؟ به خاطر همین یک جمله ، به خاطر همین دو کلمه قلبم دارد توی گلویم می زند. انگار حین ارتکاب به جرم دستگیرم کرده باشند. هیچ وقت دوست نداشتم آدمهایی که توی دنیای واقعی می...
  • *ز گهواره تا گور شعوری بجوی!!! یکشنبه 12 مهر‌ماه سال 1394 10:30
    سرک می کشد توی اتاقم و می گوید: " امروز رفیقت نمی آید دفتر؟" با چشم های گرد شده در حالی متوجه منظورش نمی شوم می گویم : "رفیقم؟کی؟" می گوید : "همین مسئول شبکه مان ، آقای "د"." اخم هایم را می کشم توی هم و می گویم : "اطلاعی ندارم." و دوباره مشغول کارم می شوم. با خنده ی...
  • 550
  • 1
  • ...
  • 5
  • 6
  • صفحه 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 19