*باز هم غرغر ...

*دیشب تقریبا زود خوابیدم ، خوابم هم سنگین بود اما خوب نبود ، خسته بیدار شدم ، حالا هم خوابم می آید ...


*ناخن هایم را مانیکور کردم با یک طراحی ملیح ، از دیشب دستهایم را بیشتر از همیشه دوست دارم ...


*دنبال دلیل بودن برای همه ی اتفاقات زندگی گاهی آزار دهنده می شود ، گاهی باید چرا های ذهن را شیفت دلیت کرد ...


*این روزها حالم خوب نیست ولی امروز از هر روز بدترم ، اما فکر کنم باید بگویم شکر ! صبح توی تاکسی نوت گوشیم را می خواندم یادم افتاد پارسال درست همین روزها چقدر آشوب بود دلم ، فکر می کردم دارم میمیرم ، پارسال همین روزها بود که احساس شوربختی همه وجودم را درست همان وقتی سوار یک ماشین آخرین سیستم بودم پر کرد ، چقدر آن شب توی دلم زار زدم ، هم به حال زار خودم ، هم به حال مردمانی که با حسرت نگاهم می کردند !

باشی میمیرم

نباشی میمیرم

دارم میمیرم به تدریج

کاش می توانستی به سلولم بیای

آخر من زندانیم

یک زندانی دلتنگ

بی هوا

بی دل

تنها

خسته ، خسته ، خسته ...

این را هم همان شب توی آن ماشین لعنتی که اصلا هم به تیپ من نمی آمد نوشتم ...


*خوی استعمارگری و سلطه طلبی توی خون انگلیسی هاست فکر کنم ، فکر می کنند که باید دستور بدهند ، از موضع قدرت حرف بزنند ، از بالا به آدم ها نگاه کنند و برای بالا رفتن از آدم ها به عنوان پله های نردبان استفاده کنند . خلاصه که این روزها که مجبورم کارهایم را با نظارت و مشورت با آنها انجام دهم بیشتر روز عصبانیم . کاش زودتر این همکاری ظاهراً دو جانبه با این آدم های مثلاً متمدن و با شخصیت تمام شود...