*...

چند روزی ست کارم که تمام می شود می روم خانه و ولو می شوم روی تختم و تا صبح همان جا می مانم ، به گذشته فکر می کنم و به امروز و به مردن ، با فکر کردن به مرگ آرامش می گیرم ، قبل تر ها اینطور نبود دلم می گرفت کمی هم ترس برم می داشت. دیشب حس سرماخوردگی داشتم بدنم درد می کرد ، سرم سنگین بود و آب بینیم راه افتاده بود بعد مدام فکر می کردم که چقدر خوب بود که آدم با یک سرماخوردگی ساده می مرد ، آن وقت مرگم دلیل مسخره ای مثل سرماخوردگی داشت و تازه خیلی هم درد نداشت...