*ریکاوری شد D:

*به نظرم احساس سرخوشی و عدم خستگی هیچ ربطی به تعدادِ ساعت هایِ خواب ندارد.

همین که سحرخیز نباشی کافی ست.

حداقل برای من که اینطور است. یعنی ساعت نه شب هم که بخوابم صبحِ زود سخت بیدار می شوم اما اگر ساعت چهار صبح بخوابم ، ده صبح بدون احساس خواب آلودگی و خستگی از جایم بلند می شوم.


*فایلی که تو جابجایی پریده بود با ریکاوری برگشت. اگر برنمی گشت حداقل یک ماه اسیر می شدم تازه در آخر قطعاً میزان قابل توجهی از اطلاعات را از دست می دادم.

دست آقای "د" درد نکند.فکر کنم عاشق شده ، دیروز فقط خودش را توی دفترمان جا نگذاشت...


*دیروز بالاخره حقوق مهرماه پرداخت شد ،اما آنقدر دیر که تقریباً همه اش را بدهکارم. دچار درد بی درمان پیش خوردگی شدم.



*ریکاوری می شود آیا؟

یک فایل خیلی مهم از اطلاعات کارهایی که از ابتدای سال 94 تا هفته گذشته  انجام داده ام و کارهایی که باید در آینده انجام دهم توی این جابجایی ها پرید.

آقای "د" قول داده چهارشنبه می آید هارد کامپیوترم را می برد و تا شنبه فایل را با ریکاوری برمی گرداند.

اما اگر برنگردد جمع آوری مجدد آن حجم از اطلاعات ساعتها وقتم را خواهد گرفت ، تازه احتمالاً بازیابی دوباره بعضی  اطلاعات غیر ممکن باشد.

دارم از استرس خفه می شوم.

اگر کسی اطلاعاتی درباره ریکاوری فایل های از دست رفته دارد بگوید شاید استرسم کمتر شود.


*کامپیوتر 32 بیتی عزیز من

*کمتر از یک ساعت دیگر امتحان دارم و دریغ از ثانیه ای مطالعه  توی چند روز گذشته...


*جایم با رئیس عوض شد و این موضوع بسیار خوشحالم کرد و این خوشحالی را مدیون کامپیوتر 32 بیتی عزیزم هستم ، چرا که اتصال فکس تنها به کامپیوتر 32 بیتی میسر است که بسیار نزدیک به پارتیشن باشد و این امر تنها در صورتی امکان پذیر بود که من جایم را با رئیس عوض کنم...


*ترافیک بسیار سنگین است. دارم فکر می کنم که شاید به امتحان نرسم اصلا.

از رفتن سر جلسه امتحان بدون آمادگی بیزارم...


*حالا دیگر مطمئن هستم که آقای "د" آدرس وبلاگم را ندارد.

توی صفحه مدیریت وبلاگ ها آدرس نوشته نشده.

یکی بیاد لبخندم را جمع کند زیادی پت و پهن است...

*شب من بود امشب؟

*امشب شب من بود ، 

یعنی خودم اینطور فکر می کردم،

اما همه چیز یک طور دیگر شد.

زحمت کشید تا سر خیابان همراهیم کرد و ایستاد تا سوار تاکسی شوم ، حتی یادش رفت اصرار کند که بروم توی پایانه و با خطی ها بروم و وقتی زنگ زد که دیگر رسیده بودم تو محله مان. از این برخوردش ناراحت شدم  اما عصبانی نه.

دارم فکر می کنم آن روزهایی که نگرانیش عاصیم می کند را باور کنم یا بی خیالی امشب را که شب من بود؟!


*امروز سرکار اسباب کشی  داشتیم ، بچه های پایین آمدند بالا و با ما ادغام شدند و ما ( من و رئیس)  هم به خاطر کمبود جا مجبور شدیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و برویم توی واحد مالی.

میز من و رئیس ال شکل گذاشته شد و از فردا رئیس می تواند مانیتورم را رصد کند. این موضوع آشفته م کرده حسابی...


*امروز اتفاق مسخره تری هم افتاد. آقای "د" آمد بالای سرم و خواست لحظه ای چیزی را سرچ کند و من احمق هم فراموش کردم گوگل کروم را خارج کنم و صفحه وبلاگ های من بلاگ اسکای هم جزء تب ها بود و من وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود و او پشت سیستمم نشسته بود با اینکه یک جور هایی مطمئن هستم متوجه موضوع نشده و حتی اگر متوجه شده باشد هم آنقدر بیکار نیست که بیاد وبلاگم من را بخواند اما دلم شور می زند...

دیوانه  درونم دارد به آرامش دعوتم می کند برای اولین بار، حرف هایش خیلی هم بیراه نیست! میگوید بر فرض محال هم که صبح برای یک لحظه آدرسم را دیده باشد ، قطعا با توجه به مشغله های امروز و فراموش کاری شدیدی که دارد عمرا تا حالا یادش مانده باشد که صبح چی دیده.

و من برای اولین بار ترجیح می دهم به جای خود خوری بی جا به حرف هایش گوش کنم و بیشتر از این مخل آسایش خودم نشوم.., 

*دستگیری حین ارتکابِ ...!

همین چند دقیقه پیش آقای "د" آمد بالای سرم که کاری انجام دهد ، صفحه یادداشت جدید بلاگ اسکای باز بود ، تازه بدون هیچ مطلبی ! گفت وبلاگ می نویسید؟

به خاطر همین یک جمله ، به خاطر همین دو کلمه قلبم دارد توی گلویم می زند. انگار حین ارتکاب به جرم دستگیرم کرده باشند. هیچ وقت دوست نداشتم آدمهایی که توی دنیای واقعی می شناسم بدانند که وبلاگ می نویسم اما نمی دانستم اگر کسی بفهمد وبلاگ دارم تا این حد حالم بد می شود...

*ز گهواره تا گور شعوری بجوی!!!

سرک می کشد توی اتاقم و می گوید: " امروز رفیقت نمی آید دفتر؟" 

با چشم های گرد شده در حالی متوجه منظورش نمی شوم می گویم : "رفیقم؟کی؟"

می گوید : "همین مسئول شبکه مان ، آقای "د"."

اخم هایم را می کشم توی هم و می گویم : "اطلاعی ندارم." و دوباره مشغول کارم می شوم.

با خنده ی مضحکی می رود سمت اتاقش. 

حالا من مانده ام با عصبانیتی که از دیروز هنوز خاموش نشده!!!! 

چقدر خوب است که هنوز نیامده سرکار و امیدوارم که امروز نیاید.مثلاً خیر سرش از آنهایی ست که ز گهواره تا گور در حال جویدن دانش است. مثلاً سال ها فرنگ بوده و اینجاست که آدم می فهمد سطح شعور آدم ها هیچ ربطی به میزان تحصیلات ، محیط اجتماعیی که زندگی کرده اند و ظاهر متشخصشان ندارد...


پ.ن :

مخاطب خاص : جناب آقای دکتر "ش"